تبليغاتX
کوروش بزرگ
پنجشنبه 1386/06/08

ليست کوتاهی از ويرانگری های سازمان ميراث فرهنگی

 (فقط در 14 ماه گذشته)

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

جمعه 1386/05/12

بی‌گمان، به باور بيشينه‌ی ايرانيان فرهيخته و غالب مورخان منصف، «كوروش بزرگ» يكی از برجسته‌ترين شخصيت‌های تاريخ ايران است. بخشيدن چنين پايگاه و منزلتی به كوروش، نه صرفاً از برای فتوح درخشان و شتاب‌ناك او - كه اين خود، نمودار هوشياری و دانایی سياسی و نظامی كورش و نشانه‌ی توانايی والا و سامان‌مندی حكومت‌اش در ممكن ساختن اداره‌ و تدبير چنين قلمرو پهناوری است - بلكه از آن روست كه وی در طول دوران شهرياری خود، به شيوه‌ای سخت انسانی و مردم‌دارانه رفتار و حكومت كرده بود؛ حقيقتی كه در غالب متون تاريخی بازتاب يافته و ملل بيگانه و حتا دشمن را به وجد آورده و آنان را ناگزير به اعتراف ساخته بود. چنان كه بابليان در سده‌ی ششم پيش از ميلاد، كوروش را كسی مي‌دانستند كه صلح و امنيت را در سرزمين‌شان برقرار ساخته، قلب‌های‌شان را از شادی آكنده و آنان را از اسارت و بيگاری رهانده است؛ انبياء يهود (قومي كه در قرآن  به خواست خداوند، سرور همه‌ی مردم جهان دانسته شده و دين‌اش، توحيدی و وحيانی) وي را مسيح و برگزيده‌ی خداوند و مجری عدالت و انصاف می‌خواندند، و يونانيان كه كورش آنان را در كرانه‌هاي آسياي صغير مقهور قدرت خويش ساخته بود - با وجود خصومتی كه غالباً با پارس‌ها داشتند - در وی به چشم يك فرمان‌روای آرمانی می‌نگريستند. «آخيلوس» هماورد ايرانيان در نبرد ماراتون، درباره‌ی كورش مي‌نويسد:" او مردی خوشبخت بود، صلح را براي مردمان‌اش آورد… خدايان دشمن او نبودند؛ چون كه او معقول و متعادل بود"؛ هردوت می گويد كه مردم پارس، كورش را پدر می‌خواندند و در ميان‌شان، هيچ كس يارای برابری با وی را نداشت(هينتس، 1380، ص100)؛ گزنفون مي‌نويسد: "پروردگار كورش را علاوه بر خوی نيك، روی نيك نيز داده و دل و جان‌اش را به سه وديعه‌ی والای "نوع‌دوستي،‌ دانايي، و نيكي" سرشته بود. او در ظفر و پيروزی هيچ مشكلی را طاقت‌فرسا و هيچ خطری را بزرگ نمی‌پنداشت و چون از اين امتيازات خداداد جهانی و روانی برخوردار بود، خاطره و نام‌اش تا به امروز در دل‌های بيدار مردم روزگار، پايدار و باقي است"(سيرت كورش بزرگ، ص 4). وی می افزايد: «كدام وجودی مگر كورش از راه جنگ و ستيز صاحب امپراتوری عظيمي شده است ولي هنگامی كه جان به جان آفرين داد، همه‌ی ملل مغلوب او را "پدری محبوب" خواندند؟ اين عنوانی است كه به "ولی نعمت" می‌دهند نه به وجودی "غاصب" (همان، ص 8-367).

به هر حال آن چه درباره ی كورش برای محقق جای ترديد ندارد، قطعاً اين است كه لياقت نظامی و سياسی فوق العاده در وجود وی با چنان انسانيت و مروتی درآميخته بود كه در تاريخ سلاله‌های پادشاهان شرقی پديده‌ای به كلي تازه به شمار مي‌آمد. كورش برخلاف فاتحاني چون اسكندر و ناپلئون، هر بار كه حريفی را از پای در می‌افكند، مثل يك شهسوار جوانمرد دست‌اش را دراز مي‌كرد و حريف افتاده را از خاك بر می‌گرفت. رفتار او با آستياگ، كرزوس و نبونيد نمونه‌هايی است كه سياست تسامح او را مبتنی بر مبانی اخلاقی و انسانی نشان می‌دهد. تسامح دينی او بدون شك عاقلانه‌‌ترين سياستی بود كه در چنان دنيایی به وی اجازه می داد بزرگ‌ترين امپراتوری ديرپای دنيای باستان را چنان اداره كند كه در آن كهنه و نو با هم آشتی داشته باشند، متمدن و نيمه وحشی در كنار هم بياسايند و جنگ و طغيان به حداقل امكان تقليل يابد. درست است كه اين تسامح در نزد وی گهگاه فقط يك نوع ابزار تبليغاتی بود،‌ اما همين نكته كه فرمان‌روايی مقتدر و فاتح از انديشه‌ی تسامح، اصلی سياسی بسازد و آن را در حد فكر همزيستی مسالمت‌آميز بين ملل مطرح كند، و گر چند از آن همچون وسيله‌ای برای تحكيم قدرت خويش استفاده نمايد، باز از يك خودآگاهی اخلاقی حاكی است(زرين‌كوب، ص1-130). چنين است كه منش و شخصيت والا و انسانی كوروش، در عصری كه ويران‌گری و خون‌ريزی روال عادی شاهان خاورميانه بود، ما را بر آن می‌دارد كه وی را يكي از برجسته‌ترين مردان تاريخ ايران، بلكه جهان بدانيم.
 

از سوی ديگر، تلقی كساني كه كارنامه‌ی سياسی و فتوح نظامی كوروش و جانشينان‌اش را در حد عملياتی صرفاً كشورگشايانه و سلطه‌جويانه ارزيابی مي‌كنند، دريافتی سطحی و دور از واقع، بلكه سخت بدبينانه است. در نگاه مورخان معاصر،‌ رهاورد كلان و چشم‌گير كوروش و دودمان شاهنشاهی وی (هخامنشی) برای جهان باستان، برپایی «نخستين دولت متمركز» در تاريخ است: دولتی واحد، مركزگرا و مداراجو كه بر اقوامی پرشمار و دارای تفاوت‌های عميق مذهبی و زبانی و نژادی، فرمان می‌راند. آن چه كه هخامنشيان را در طول دويست و سي سال قادر به حفظ و تدبير چنين حكومتی ساخت، مديريت سياسی برتر، انعطاف‌پذيری ،‌ تكثرگرایی و ديوان‌سالاری مقتدر اين دودمان بود. بنابراين آن چه كه به عنوان دستاوردهای سياسی و نظامی كوروش ستوده می‌شود، نه فقط از آن روست كه وی در زمانی اندك موفق به گشايش و فتح سرزمين‌هایی بسيار شده بود، بلكه از بابت «دولت متمركز و در عين حال تكثرگرایی» است كه او برای نخستين بار در تاريخ جهان باستان بنيان گذارد و كوشيد تا بر پايه‌ی الگوهای برتر و بی‌سابقه‌ی اخلاقی - سياسی، صلح و امنيت و آرامش را در ميان اتباع خود برقرار سازد. تاكنون بسياری از مطالعات منطقه‌ای نشان داده‌اند كه اكثريت عظيم نخبگان اقوام تابعه، شاه پارسی را نه به چشم فرمان‌روایی بيگانه و جبار، بلكه تضمين كننده‌ی ثبات سياسی، نظم اجتماعی، رفاه اقتصادی، و از اين رو، حافظ مشاغل خود می‌نگريستند و می دانستند (ويسهوفر، ص80). بر اين اساس، چشم‌پوشی از عمل‌كرد كوروش و جانشينان‌اش در برپایی و تدبير نخستين «دولت متمركز و در عين حال تكثرگرا» و تقليل و تحويل كارنامه‌ی آنان به «مجموعه عملياتی كشورگشايانه و سلطه‌جويانه» كرداری دور از انصاف و واقع‌بينی است.  آن چه كه از تاريخ خاورميانه‌ی پيش از هخامنشی بر ما آشكار است، اين است كه گستره‌ی مذكور، در طول تاريخ خود، مركز و عرصه‌ی جنگ و كشمكش همواره‌ی قدرت‌های منطقه بوده و چه بسيار اقوام و كشورهایی كه در اين گيرودار با ضربات دشمنان (مانند اورارتو و آشور) يا فروپاشی تدريجی (مانند مانا، كاسي، سومر) از ميان رفته بودند. اما با برآمدن هخامنشيان به رهبری كوروش بزرگ، مردمان و ملل خاورميانه پس از صدها سال پراكندگی و آشفتگی و پريشانی ناشی از جنگ‌های فرسايشی و فروپاشی تدريجی، اينك در پرتو حكومت متمركز و تكثرگرای هخامنشی كه نويدبخش برقراری ثبات و امنيت در منطقه بود، بی‌دغدغه‌ی خاطر از آشوب‌ها و جنگ‌های پيایی مرگ‌آور و ويران‌گر، و بی‌هراس از يورش‌های غارت‌گرانه‌ و خانمان برانداز بيگانگان و آسوده از ترس اسارت و دربه‌دری و برده‌كشی، به كار و توليد و زندگی و سازندگی می‌كوشيدند و اگر دولت هخامنشی به واسطه‌ی شكوه‌گرایی و درايت خود،‌ ميراث تمدن‌های پيشين و گذشته را پاس نمی‌داشت و در جذب و جمع و ارتقای آن‌ها نمی‌كوشيد، در هياهوی همواره‌ی ستيزه‌جویی‌ها و خودفرسودگی‌های تمدن‌های بومی، ميراث گران‌سنگ آنان به يك‌باره از ميان می‌رفت و از صفحه‌ی تاريخ زدوده می‌شد.

اگر تا پيش از اين، آشوربانيپال (پادشاه آشور) افتخار می‌كرد كه هنگام فروگرفتن ايلام آن سرزمين را به «برهوت» تبديل كرده، بر خاك آن نمك و بته‌ی خار پاشيده، مردمان آن را به بردگی كشيده و پيكره‌ی خدايان‌اش را تاراج كرده است (هينتس، 1376، ص 186)؛ و يا سناخريب (پادشاه آشور) در هنگام چيرگی بر بابل اذعان می‌دارد كه: "شهر و معابد را از پی تا بام در هم كوبيدم،‌ ويران كردم و با آتش سوزاندم؛ ديوار، بارو و حصار نمازخانه‌های خدايان، هرم‌های آجری و گلی را در هم كوبيدم» "ايسرائل، ص25"؛ كوروش در زمان فتح بابل افتخار مي‌كند كه با "صلح" وارد بابل شده، ويراني‌هاي‌اش را "آباد" كرده، فقر شهر را "بهبود" بخشيده، "مانع از ويراني" خانه‌ها شده و پيكره‌های تاراج شده‌ی خدايان را به ميهن خود بازگردانده است)ايسرائل، ص 218(. آيا اين شيوه‌ی درخشان و بی‌سابقه‌ی كوروش در رفتار با اقوام مغلوب كه الگوی سياسي - اخلاقی جديدی را برای فرمان‌روايان و دودمان‌های پس از خود برجای گذارد، نمودار سياست و منش مردم‌دارانه و مداراجويانه‌ی وی ، و نشانه‌ی تحولی نو و مثبت در تاريخ و تمدن خاورميانه نيست؟
چيكده‌ي سخن آن كه، هخامنشيان به پيشوايي كوروش بزرگ با برقراری نخستين حكومت متمركز و در عين حال تكثرگرا و مداراجو در منطقه، نظامی را پديد آوردند كه به گونه‌ای بی‌سابقه، ثبات سياسی، نظم اجتماعی و ترقی اقتصادی را برای اقوام تابعه‌ی خود فراهم آورد و نيز، تمدن‌ها و هنرهای فراموش شده، يا رو به انحطاط، يا زنده‌ی اقوام بومی و پراكنده‌ی منطقه را پس از جمع و جذب و ارتقا، در قالب هنر و تمدن شاهوار، نوين و مقتدر هخامنشی، محفوظ، بلكه جاودانه ساختند؛ در نگاه ما، جايگاه و منزلت والای كوروش و هخامنشيان در تاريخ و تمدن جهان باستان، از اين بابت است.

www.sivand.com

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

یکشنبه 1386/04/10

خرمدينان فرقه اي مذهبي و در عين حال ملي بودند كه در منطقه آذربائيجان و پيرامون آن فعاليت داشتند و            

 برخي از نويسندگان اسلامي آنانرا از پيروان مزدك ميدانستند.  اين فرقه بخصوص با خلافت عباسيان  و

 سلطه آنان بر ايران مخالف بودند و اين مخالفت آنان پس از قتل ابو مسلم خراساني بصورتي حاد و آشكار درآمد.  پيشواي اين فرقه در زمان توطئه ناجوانمردانه مرگ ابو مسلم مردي بنام جاويدان بن سهل بود كه

 بعد از مرگ وي بابك خرمدين جانشين او شد.  نسب بابك بدرستي مشخص نيست دينوري در اخبار الطوال

 او را از فرزندان مطهر دختر زاده ابو مسلم دانسته است ولي اكثريت مورخان مسلمان به پيروي از ابن -

 النديم  از قول واقدبن عمرو تميمي گردآورنده اخبار بابك پدر او را روغن فروش دوره گردي از اهالي

 مداين بنام مرداس معرفي كرده اند كه در دهكده هلال آباد آذربائيجان با زني كه از يك چشم كور بود

 رابطه نامشروع داشت و بابك از اين رابطه بوجود آمده است.  به تذكر زرين كوب در دو قرن سكوت

 تاكيد بر اينكه مادر بابك را زن بد كاره اي يك چشم و پدر او را مرداس نامي ( كه در پارسي كهن

 معني مرد ميخواره دارد و پدر ضحاك نيز همين نام را داشته است ) معرفي كنند بيانگر اين است

 كه دستگاه تبليغاتي خلافت مي كوشيده است تا بابك را بصورتي هر قدر ممكن نا خوشايندتر نشان دهد

 و در راستاي همين هدف كلي است كه در فهرست ابن نديم آمده است كه بابك براي گروهي از مردم

 گاوچراني ميكرد و روزي كه در حين چرانيدن گاوان برهنه در زير درختي به خواب رفته بود

 مادرش بر او گذر كرد و ديد كه در زير هر موئي از مو هاي سينه اش قطره خوني نمايان است

 و از اينجا دانست كه خونريزي بسيار در طالع اوست. عليرغم همه اين دشمني ها گواهي تاريخ

 اين است كه يايك خرمدين از بزرگترين قهرمانان ملي تاريخ ايران است و همواره در اين مقام باقي

 خواهد ماند. 

 قيام بابك بر خلافت عباسي در زمان خلافت مامون از دژ پاژ در آذربائيجان كه مركز خرمدينان بود

 آغاز شد.  طبري در اين باره در وقايع سال 201 مينويسد : در اين سال بود كه بابك خرمي بر كيش

 جاويدانيه بيرون آمد و دعوي كرد كه روان جاويدان بن سهل در او حلول كرده است و فتنه را آغاز

 كرد.  در اين قيام لشكريان خليفه پياپي شكست خوردند و قلعه هاي آنان يكي پس از ديگري بدست

 بابك افتاد.  اين سلسله جنگها و پيروزيها كه اساس خلافت عباسي را در دوران مامون و معتصم

 به لرزه درآورد بيست سال تمام ادامه يافت و در همه نبرد هاي اين دوران خرمدينان پيروز بودند

 بطوريكه وقايع نگاران شمار كشته شدگان خلافت را تا پانصد هزار نوشته اند هر چند كه اين ا رقام

 مسلما" اغراق آميز است.

 سقوط بابك نه با جنگ بلكه با توطئه و فريب انجام گرفت و متاسفانه عامل اجراي اين توطئه يك

 ايراني ديگر بنام افشين اميرزاده ايراني بود كه بخاطر رسيدن به ولايت اشروسنه خود را در خدمت

 مامون گذاشت و ظاهرا" اسلام آورد و از طرف خليفه مامور به دستيابي به بابك شد كه نيروي

 خلافت در تمام مدت بيست سال موفق بدان نشده بود .  بابك در اين هنگام در جريان ائتلاف با

 تئوفيل امپراتور بيزانس ( تركيه كنوني ) براي لشكركشي وي به آذريائيجان بود اما پيش از آنكه

 اين برنامه به نتيجه برسد افشين در لباس دوست بابك را فريفت و با فرستادن پيامهاي محبت آميز

 و ضد خلافت او را بدام انداخت و دژ پاژ را از دست او بدر آورد .  بابك كه موفق به فرار از

 دام شده بود به نزد پادشاه ارمنستان رفت ولي او با سازش با افشين وي را دست و پا بسته به بغداد

 فرستاد  حميري ماجراي مرگ فجيع وي را چنين شرح داده است : 

 ( خليفه امر به احضار بابك داد كه دست و پايش در غل و زنجير بود از او پرسيد : بابك تو هستي؟

 ولي وي جواتي نداد تا او چند بار سوال خود را تكرار كرد .  سرانجام گفت آري بابك منم آنگاه

 معتصم فرمان داد كه غل و زنجير از او بردارند. به فرمان او دست راستش را قطع كردند تا با آن

 به صورتش سيلي زنند. بابك در حاليكه خون از بدنش ميريخت با بك دست ديگرش چهره اش را به خون

 خود رنگين كرد.  خليفه پرسيد : اي سگ اين كار از چه رو ميكني؟  جواب داد از اين رو كه با رفتن

 خون بناچار چهره ام بيرنگ شود و تو نامرد پنداري كه از ترس تو رنگ باخته ام . خليفه خشمگينانه

 فرمان داد كه بازوي ديگرش را تيز ببرتد  بابك دراين هنگام بصورت خليفه تف انداخت و وي از جلاد

 خواست كه خنجر خود را در پائين قلب او بميان دنده هايش جاي دهد تاعذاب لحظات مرگ او بيشتر بطول

 انجامد.  سرانجام سرش را بريدند و بر بالاي نيزه كردند و به بغداد بردند تا در روي پل بزرگ دجله

 به ديدگاه عمومي گذارند .  پس از مدتي سر را به خراسان فرستادند تا در يكايك شهر هاي آن گردانده

 شود ) .

 در باره عقايد فرقه بابكيه و خرمدينان هر چه بما رسيده است از تاريخ نويسان مسلمان رسيده است كه

 در انتساب جرايم و اتهامات بدو با يكديگر مسابقه گذاشته اند زيرا كتابها و نوشته هاي خود بابكيان پس از

 تصرف دژ باج جملگي توسط اعراب به آتش سوزانده شد.  در ( الفرق بين الفرق ) آنهارا ( اباهيه )

 

 آنانرا دنباله روان مزدك ميشمارند كه تحت تاثير تعليمات او فرائض مذهبي اسلام را ملغي كرده بودند.

 طبري و ابن خلدون ار هماهنگي كامل عقايد خرمدينان با مزدكيان ياد ميكنند كه بر مساوات همه افراد و

 مخالفت با سرمايه داري و لزوم توزيع ثروت توانگران ميان تنگدستان متكي است .  مسعودي و يعقوبي

 تاكيد ميكنند كه بابكيان اموال زمينداران بزرگ را ميگرفتند و املاكشان را ميان كشاورزان فقير

 تقسيم ميكردند .  خواجه نظام الملك در سياست نامه تاريخ جشنهاي بزرگ خرمدينان را سالهاي

 162 و 171 و 201 و 212 و 214 و 218  هجري  تعيين كرده است .

 در سال بعد از قتل بابك  مازيار اسپهبد ايراني طبرستان بر خليفه عصيان كرد و اين بار او نيز به

 دسيسه خليفه بدست عبدالله بن طاهر اسير و به بغداد فرستاده شد  و در آنجا خليفه او را به ضرب

 تازيانه كشت و جسدش را روبروي جسد بابك به دار آويخت.

 چندي پس از آن همين معتصم خليفه افشين را متهم كرد كه در توطئه عليه او با مازيار همدست

 بوده است و به همين جهت او را به زندان انداخت و افشين در سال 227 و در همانجا مرد.

 بدين ترتيب سه سردار ايرامي كه به اعتراف افشين در راه سقوط خلافت عباسي با يكديگر پيمان

 بسته بودند با فريبكاري خليفه يكديگر را در دام او انداختند و هر سه در اين راه جان باختند.

 در ارتباط با اين فاجعه ماجرائي كه خواجه نظام الملك در سياست نامه خود آورده است از نكات

 عبرت آميز تاريخ ما است:

 ( ... و معتصم خليفه به مجلس شرات برخاست و در حجره اي شد.  رماني در آنجا بود پس بيرون

 آمد و شرابي بخورد و باز برخاست و در حجره ديگر شد و باز بيرون آمد و شرابي بخورد بار سوم در

 حجره شد و پس بيرون آمد  و در گرمابه شد و غسل بكرد و بر مصلي شد و دو ركعت نماز بگذاشت و به مجلس باز آمد و گفت قاضي يحيا را كه داني اين چه نماز بود؟ گفت نه گفت نماز شكر نعمتي از نعمتهائي

 كه خداي عز وجل امروز مرا ارزاني داشت كه اين ساعت از سه دختر بكارت برداشتم كه هر سه دختران

دشمنان من بودند: يكي دختر بابك ديگري دختر افشين و سومي دختر مازيار ) .

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

سه شنبه 1386/04/05
در مورد امور ماليه داريوش براي هرايالتي يك ماليات جنسي و نقدي مقرر داشت. سپاه ايران در اين دوره به صورت مرزي اداره مي‌شد و هم‌چنين تعداد سپاهيان و پادگان‌هاي هر ساترايي تعيين گرديده بود34.
داريوش در ادامه اقدامات اصلاحي خويش دستور تنظيم و استاندارد شدن اوزان و مقياس‌ها را صادر كرد و جمع‌آوري ماليات و پرداخت‌ها را قاعده‌مند كرد .
ضرب سكه نقره به شكل به صورت گسترده و رسمي در همين عصر و با يك وزن استاندارد شده ه دستور او رايج شد.
فهرست خزانه‌داران تخت‌جمشيد از سال 490 ق.م در الواح تخت‌جمشيد ثبت شده است. به طور مثال شخصي به نام "بردكمه" از سال 490 تا 446 ق.م عنوان خزانه‌دار كل ايران را داشته و جيره ماهيانه بسيار زيادي كه ثبت شده نشان مي‌دهد از اهميت فوق‌العاده‌ايي برخوردار بوده وطبق اسناد تنها خزانه‌داري بوده كه اين مدت طولاني سمت خويش را حفظ كرده است. در كنار اين خزانه‌دار اصلي خزانه‌دارهاي ديگري بوده‌اند كه در مواقع ضروري از آنها استفاده مي‌گرديده است . در آن دوران سيستم اداري و مالي دقيقي طراحي و اجرا شده بود به طوري كه حتي نام انبارداران قسمت‌هاي مختلف بيست و پنج ساتراپي ايران و چند پادشاه بعد از داريوش به خوبي معلوم است .
گمرك براي نخستين بار به معناي امروزي آن در تمام شهرهاي بزرگ ايران به دستور داريوش اول برپا شده بود و كليه كالاهايي كه وارد يا خارج مي‌شدند مشمول اخراج مي‌شدند. پادشاهان هخامنشي جهت امور مملكتي از هياتي از مشاوران حكومتي استفاده مي كردند و در كنار آن در امور مالي و سياسي و... از خشتروبان نيز نظر مشورتي مي‌خواستند چنانكه پولياس در كتاب تاريخ خود در فصل يازدهم بند سه همين نكته را اشاره مي‌كند و بيان مي‌نمايد كه : داريوش نخستين كسي است كه ميزان خراج پرداختي اقوام خود را تعيين كرد و در تعيين ميزان آن از نظر استانداران استفاده كرد و ميزان خراج را پس از مشورت به نصف كاهش داد 35.
همچنين جهت بايگاني اسناد خزانه مركزي تأسيس شد و اسناد چندين دهه در يك تالار بزرگ در تخت جمشيد بايگاني مي‌شد36.
اينها و موارد منعقد ديگر به خوبي نشان مي‌دهد كه نظام اداري عظيمي كه در زمان هخامنشيان به وجود آمده يك هدف اصلي داشته و آن جلوگيري از فساد و ايجاد نظم و حركت ه سوي توسعه يافتگي و رفاه و تامين اجتماعي و بهزيستي مردم در قلمرو خويش تا چندين دهه، مردم در آن دوران نسبت به مردمان هم عصر خويش از رفاه بيشتري برخوردار بوده‌اند .
زيرا مشاركت مردم در برنامه‌هاي رفاهي هخامنشيان، نظم، مسووليت‌پذيري حاكمان، سيستم اداري منظم، فقدان فسد به صورت گسترده در حكومت و همچنين برنامه‌ريزي دقيق در كليه امور از مهمترين عوامل توسعه رفاه و تامين اجتماعي است كه در آن روزگار وجود داشته است .
از اينرو دوران حكومت هخامنشيان بدون شك يكي از درخشانترين دوراني بوده است كه مردم به چشم ديده‌اند حكومتي كه در جهت توسعه و رفاه مردم اين سرزمين تلاش فراواني از خود بروز دارند و صفحات درخشاني را از خود بيادگار گذاردند .
-       درباره توسعه و گسترش آموزش و پرورش كه از عوامل اصلي و اساسي رفاه و تامين اجتماعي است هخامنشيان كوشش بسيار زيادي به عمل آوردند و برخلاف تصور چنانكه منابع تاريخي نشان مي دهدعموم مردم از آموزش و تحصيلات برخوردار بودند و مانعي براي تحصيل كسي وجود نداشت .
البته فرزندان طبقه اشراف و بالاي جامعه از آموزش‌هاي متفاوتي برخوردار بودند كه عملا توسط قشر پايين جامعه دسترسي به آن امكان پذير نبود . همانطوري كه امروز هم وجود دارد . وظيفه تعليم و تربيبت در اوايل حكومت هخامنشيان برعهده موبد موبدان و روحانيون مذهبي بود و پس از آن به تدريج اقشار ديگر جامعه از جمله دانشمندان به اين حوزه وارد شدند.
تربيت كودكان و نوجوانان در اين دوره بيشتر با اين هدف صورت مي‌گرفت كه آنان را دلير و فداكار و خردمند و مفيد به حال كشور پرورش دهند .
در نظام آموزشي عصر هخامنشي فرد ايراني مي‌بايست چنان پرورش مي‌يافت كه براي جامعه عضو مفيد و سودمند باشد و منظور از تربيت آن بود كه جوانان را دلير و فداكار، خردمند و آراسته به زيور اخلاق و بالاخره مفيد به حال كشور و جامعه بار آيند37.
در پندنامه "آذرباد ما را اسپندان " آمده است .
اگر تو را فرزند خردسال باشد او را به دبستان بفرست زيرا افروغ دانش چون ديده روشن و بيناست .
 
آوزگاران را "ايثيراپائي‌تي " (Aethrapaiti)  يا هيربد دانشمند مي خواندند و هر يك پنجاه تن شاگرد بين هفت تا پانزده سالگي سپردند و آنان مي بايستي روزي هشت ساعت به فرا گرفتن درس بپردازند.
معلم كسي بود كه از دانش و آگاهي لازم برخوردار باشد و همواره به مطالعه بپردازد .
اي زرتشت مقد كسي را معلم بخوان كه تمام شب مطالعه كند او از خردمندان درس بياموزد تا ازتشويق خاطر فارغ گردد و در سر پل صراط با قوت قلب باشد و به عالم مقدس روحاني يعني بهشت نائل گردد38.
معلمان نيز به چند رشته و مرتبه تقسيم مي‌شدند:
-       معلمين ديني، سوادآموزي، تربيت بدني و معلمان علوم ديگر مانند معلمين ساب علم‌الاشياء، كشاورزي و...
-       معلمان ديني را مغان و هيربدان يا "آثراوان" يا دو "فرهنگ خوانان"و اندرزپتان و همچنين معلمان در باري و معلمان عمومي كه آنان نيز بر حسب سن و خصوصيات دانش آموزان تعيين مي‌شدند .
براي تربيت و آموزش اطفال از ميان پيران و اشخاصي را انتخاب مي كردند كه بتواند اخلاق آنان را نيز پرورش دهد و براي نوجوانان از ميان مردان و براي مردان اشخاصي را كه بتوانند آنان را براي شناسايي و رعايت احكام و دستورات حكومت آماده تر كند و براي پسران نيز از ميان خودشان اشخاصي را براي سرپرستي انتخاب مي نمودند.
اولين مراكز آموزشي در ايران باستان دوران هخامنشي، آتشكده‌ها بود و چنانچه نظامي مي‌گويد :
چنين بود رسم اندر آن روزگار           كه باشد در آتشگه آموزگار
 
 
فصل ششم
 
كه از حدود يكصد و چند آتشكده به اين امر مهم اختصاص داشته است39.
از جمله مدارس ديگر كه در دوره هخامنشي وجود داشته و بعدها در زمان ساسانيان شاهد آن هستيم ، مدراس "رها" و ديگري "نصين" است 40.
از تعداد شاگردان اين مدارس كه در حدود هشتصد نفر ذكر شده مي‌تون به تشكيلات منظم و سازمان مجهز آنها پي برد . علاوه براين مدراس ديگري با تنوع و گوناگوني بيشتر چون مداس، فني و حرفه‌اي و همچنين حوزه‌هاي فلسفي، مانوي،‌مزدكي، زرتشتي، يهودي و مدارس علمي و ادبي چون پزشكي، رياضي، نجوم و ... وجود داشته كه زمينه را براي پيدايش اين دانشگاه جندي‌شاپور را بعدها فراهم كرده است 41.
دانش آموزان و شاگردان در ايران باستان از چند نظر به چند رشته تقسيم نموده‌اند:
1.    دانش‌آموزان خاص كه شامل: شاهزادگان و بزرگزادگان(اشراف) و درباريان، ساتراپ شهربانان، دبيران، افسران ارشد، بود كه علوم جنگي و سياسي و كشور داري را مي‌آموختند.
2.    دانش‌آموزان حرفه‌اي كه شامل فرزندان مغان، هيربدان و موبدان بودند علوم ديني را فرا مي‌گرفتند و فرزندان پيشه‌وران و اصناف و صنعت‌گران و كشاورزان و غيره كه هريك فنون وصنايع پدري را مي‌آموختند.
3.    دانش‌آموزان عمومي كه شامل فرزندان آموزگاران، كارمندان، بازرگانان كه آموزش فرهنگي، اداري و اقتصادي كشور را مي‌آموختند.
 
از چگونگي كامل دانشگاهها و مراكز آوزش عالي در دوران هخامنشي به علت از بين رفتن مدارك اطلاع‌ كاخي در دست نيست ولي شواهد باقي مانده وجود آموزش عالي را در اين زمان همانطور كه گفته شد تاييد مي‌كند .
زيرا در اوايل عهد هخامنشي مكتب‌هاي سده در اكباتان و ديگر درسارد و سمرقند تأسيس شده كه گفته مي‌شود در آنها پزشك، دبير، كاهن پرورش مي‌يافتند و احتمال دارد كه غير از اينها مدراس ديگري وجود داشته كه جز آنها به زمان كنوني نرسيده است .
گفته‌اند كه يكي از قديمي‌ترين مدارس، ايرانين باستان، مكتب اكباتان است اين مدرسه يكصدسال پس از زرتشت توسط يكي از شاگردان او تأسيس گرديد و با يكصد شاگرد به درمان كردن مردم مي‌پرداختند.
فلوطرحس نوشته است كه در مكتب سده و اكباتان كه شخصا به آن راه يافته بود حكمت، نجوم، طب، جغرافيا تعليم داده مي‌شد و يكصد شاگرد در آن به تحصيل مشغول بودند 43.
در دروه هخامنشي علاوه بر دانشكده‌اي براي تحصيل طب در سائيس مصر چند مدرسه عالي مهم نيز در شهرهاي بورسيبا ، ميلت و از ارخويي تأسيس گرديد به علاوه در آذربايگان، ري و بلخ نيز محققاتي وجود داشته است 44.
تحصيل در مدرسه معمولا از سن هفت سالگي تا چهارده، پانزده سالگي ادامه مي‌يافت و كودكان و نوجوانان خواندن و نوشتن و علوم مقدماتي و اوليه را در محيط آموزشگاه فرا مي‌گرفتند. مدرس عمومي در نقاط مسكوني و در نزديكي محل كسب بازار و محل زندگي اكثريت ساخته مي‌شد تا كليه مردم و فرزندانشان به راحتي بتوانند از آن برخوردار شوند .
در كتاب يونان و بربرها در مورد محمل مردسه‌هاي ايرانيان باستان چنين نوشته شده كه ايرانيان براي مدرسه جايگاه مخصوص دارند كه جايگاه آزادي ناميده مي‌شود 45.
 
بخش هفتم
 
درباره‌ چگونگي گذران اوقات فراغت كه يكي از عوامل مهم در بهبود و توسعه رفاه و تامين اجتماعي و از دغدغه مهم كنوني كشورهاي توسعه يافته است هخانشيان در دوران باستان اقدامات بسيار مهمي انجام داده و كوشيده‌اند تا هر چه بيشتر و بهتر زندگي مردم به شادي و رفاه بگذرد به همين لحاظ علاوه بر جشنهاي سالانه در هر ماه حداقل يك روز را به جشن و پايكوبي و شادي و تفريح مي‌پرداختند. ايرانيان باستان روزهاي بسياري از سال را شادمانه جشن مي‌گرفتند و در اين روزها با مراسمي دل‌انگيز و شادي‌آفرين فرشتگان نيكي را تقديس و اهورامزا را ستايش مي‌كردند. به همين جهت است كه در اكثر كتيبه‌هاي ايران باستان با چنين مضاميني روبرو مي‌شويم اهوارامزدا مردم را آفريد .
و از خداي بزرگ و يكتا كه به شهر شادي ارزاني فرمود، سپاسگزاري شده است .
تعداد جشن‌ها درايران باستان زياد و رسم برا ين بود كه كليه جشن‌ را با پرستش اهوارامزدا آغاز مي‌نمودند. بدين معني كه پيش از شروع برنامه‌هاي اصلي جشن دعايي از اوستا خوانده و سپس برنامه‌ اصلي جشن آغاز مي‌گرديد.
از بسياري جشن‌ها در ايران باستان چنين پيداست كه ايرانيان براي شادي‌هاي زندگي ارزش فراوان قائل بودند و طبع انساني و روح دادگري و بي‌زاري از خون‌ريزي و گرايش به راستي و درستي كرداري و مهرباني خود دليل بارزي بر طبع لطيف و شادي آفرين نياكان ما مي‌باشد.
همانطور كه گفته شد، جشنهاي ايران باستان از دو دسته بزرگ، سالانه و ماهيانه تشكيل مي‌شد كه جشن‌هاي سالانه به ترتيب درجه اهميت و برزگداشت عبارتند از:
1-   جشن نوروز يا جشن بهاران
2-   جشن مهرگان كه از اول مهر تا 30 روز تمام جشن برپا مي‌كردند اين عيد به مناسبت پيروزي فريدون بر ضحاك ماردوش است .
3-   جشن سده يا سدك كه به مناسبت سپري شدن صد روز از زمستان برپا مي‌شد و به نام جشن پيدايش آتش معروف است .
4-   جشن زايش آشوزرتشت كه در روز ششم از ماه فروردين برپا مي‌شد و روز خانوارده بود زيرا در اين روز مشيه و مشياد مرد و زني كه در آيين مزديستي مانند آدم و حوا مي‌باشند به دنيا آمده‌اند .
5-   جشن‌هاي گامان بار، كه در شش نوبت و هر نوبت به مدت پنج روز يعني روي هم يك ماه در هر سال برگزار مي‌شده است .
6-   جشن سيرسور كه در روز چهاردهم دي ماه به منظور دفع آفات شيطاني و امراض گوناگون برگزار مي‌شد و آن را سير سور مي‌گفتند .
7-   جشن پنجه يا پنجه درديده كه در اواخر ماه دوازدهم برگزار مي‌گرديد و براي شادي روان گذشتگان و دستگيري از مستمندان پرداخته مي‌شد و با خواندن سرودهايي از اوستا، آمرزش و رستگاري نياكان خود را از اورمزد توانا مي خواستند.
 
اما جشن‌هاي ماهيانه بدين ترتيب بود كه چون نام هر يك از روزها با نام همان ماه همزمان و مطابق مي‌شد، آن روز را جشن مي‌گرفتند پس در هر ماه يك روز مخصوص جشن ماهيانه بود به جز ماه دي كه سه جشن داشتند.
بنابراين با توجه به صورت اسامي روزهاي جشن‌هاي ماهيانه از اين قرار بوده است:
1.نوزدهمين روز در فروردين ماه       جشن فروردينگان
2.سومين روز در ارديبهشت             جشن ارديبهشتگان
3.ششمين روز خورداد ماه               جشن خوردادگان
4.سيزدهمين روز در تيرماه             جشن تيرگان
5.هفدهمين روز در امردادماه           جشن امردادگان
6.چهارمين روز در شهريورماه         جشن شهريورگان
7.شانزدهمين روز در مهر ماه          جشن مهرگان
8.دهمين روز در آبان ماه                جشن آبانگان
9.نهمين روز در آذرماه                   جشن آذرگان
10.هشتمين روز در ديماه                جشن ديگان
11.پانزدهمين روز در ديماه             جشن ديگان
12. بيست و سومين روز در ديماه     جشن ديگان
13. دومين روز در بهمن‌ماه            جشن بهنمگان
14. پنجمين روز در اسفندماه           جشن اسفندگان  
خلاصه آن كه ايرانيان باستان در عصر هخامنشي با فرهنگ و تمدن درخشان خود كه گنجينه عظيمي‌ از هنر، انديشه، اخلاق، فرزانگي، آداب و رسوم و سنن است همواره با اقدامات موثر و گوناگوني كه در جهت رفاه و تامين اجتماعي مردم اين سرزمين به عمل آورند، كوشيدند تا اين مهم و حياتي را در ميان مردم به بهترين نحو به اجرا درآورند زيرا دريافته‌ بودند كه به- زيستن سر بقا و توسعه جامعه و كور به سوي تعالي است و تا اين مهم حاصل نيايد جامعه توسعه نمي‌يابد و حكومت دوام نمي‌آورد .
بدين منظورآنان با استفاده از تمام عوامل ممكن كه شرح آنها گذشت تلاش كردند تا حداكثر رفاه و بهزيستي و امنيت اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي و... را در جامعه به وجود آورند .
علاوه بر آن كوشيدند تا فرد ايراني را چنان پرورش دهند كه براي جامعه عضو مفيد و سودمندي باشد و وظايف خود را در قبال ميهن به انجام برساند و با عادت دادن كودكان و جوانان به كارهاي دسته جمعي حس همكاري و جوانمردي را در ايشان ايجاد نموده و در انجام وظايف اجتماعي و حفظ حقوق خود و ديگران كوشا باشند، از قوانين جمعي پيروز نمايد آن را محترم دارد و گذشته از آن از انديشه‌ و كردار نكوهيده در امان باشند. زيرا مي دانستند كه "دل تهي بدي جويد و دت تهي به گناه گرايد"
از اين رو برماست كه ميراث فرهنگي و بزرگان گذشته را مقدس و محترم شماريم بدينوسيله از خودبيگانگي و فرار مغزها در جامعه جلوگيري نماييم .
 

از سایت

Hekhamaneshi.mihanblog.com

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

چهارشنبه 1386/03/30
براي تعمير و نگهداري جاده‌ها از كارمنداني استفاده مي‌شد كه از طريق خزانه دولتي حقوق دريافت مي‌كردند. مسافرين دولتي و اشخاص مهم با كسب مجوز از شاهراهها استفاده مي‌كردند باين مجوزها را در الواح مجموعه تخت جمشيد مي‌توان مشاهده كرد. در سندهايي كه يافت شده، معلوم مي‌شود مجوزهاي عبور و مرور در جاده شاهي و ديگر شاهراهها، جهت استفاده از جيره توسط مسافرين و نيز اطلاع از هويت افراد بوده است. جالب آنكه در اين مجوزها مقدار جيره و نام مسافر و مبدأ و مقصد آنان ذكر مي‌شده است.
ازجمله اقدامات ديگر، هخامنشيان مي‌توان به توسعه قنات سازي در ايران اشاره كرد كه نخستين بار توسط كوروش و پس افراد توسط ديگران به صورت گسترده‌تري ادامه يافت «پوليوس» در كتاب تاريخ خود مي‌نويسد: پارسيان آن هنگام كه ارباب آسيا بودند، حق بهره‌برداري از زمين را براي پنج نسل به كساني اعطا مي‌كردند كه آب چشمه را به مناطقي كه پيش از آن آبياري نمي‌شد، ببرند.
داريوش در وصيت نامه‌اش به خشايار شاه در مورد اقداماتش مي‌گويد:
ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي‌شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي‌شوند، حشرات در آن به وجود نمي‌آيند و غله در اين انبارها چند سال مي‌ماند. بدون اينكه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن اين انبارها ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوقه دو و يا سه سال كشور موجود باشد و هر سال بعد از اينكه غله جديد بدست آمد، از غله موجود در انبارها براي تأمين كسري خواروبار از آن استفاده كن و غله جديد را بعد از آنكه «بوجاري» شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشك مي‌شود.
هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي ممكلتي نگمار و براي‌آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافي است. چون اگر دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نامشروع نمايند. نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني، چون تا دوست هستند و تو ناچاري رعايت دوستي بنمايي.
كانالي كه من بين شط نيل و درياي سرخ به وجود آوردم، از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد. اما مواظب باش كه عوارض عبور كشتي‌ها از آن كانال نبايد آنقدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي‌ها، ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند. اكنون سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اينكه در اين قلمرو، نظم و امنيت برقرار كنند ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني.
پس از كوروش، داريوش اول و كمبوجيه و ديگر پادشاهان راه او را در راه مملكت ادامه دادند و تخت جمشيد و شهر پارسه از بزرگترين بناهايي است كه توسط وي در سال 518 (ق.م) بنيانگذاري و توسط شاهان پس از او تكميل شد.
بيش از 30000 لوح خشتي و تعدادي لوح سنگي كه در سال 1312 توسط باستان شناسان در گوشه شمال غربي تخت جمشيد كشف شده به خوبي و روشني نشان مي‌دهد كه كارگران در تخت جمشيد (برخلاف كارگران سازنده اهرام مصر) نه تنها در تخت جمشيد بلكه در تمامي اماكن و تأسيسات دولتي، حقوق كافي دريافت مي‌كرده‌اند و علاوه بر آن از « جيره ماهنامه» برخوردار بود و شگفت‌آورتر از آنكه همه آنها «بيمه» بودند.
در تخت جمشيد نه تنها مردان و پسران بلكه دختران و زنان مشغول به فعاليت بودند، هم چون مردان از حقوق و مزاياي كافي برخوردار بودند. دستمزد كارگران براساس سن و مهارت تقسيم‌بندي مي‌شد و مادران از مرخصي و حقوق زايمان و نيز حق اولاد استفاده مي‌كردند. دستمزد كارگراني كه دريافت اندكي داشتند با جيره‌هاي ويژه، ترميم مي‌شد تا گذران زندگي‌شان آسوده‌تر باشد.
«پير بريان» مي‌نويسد:
«در مورد جيره‌هاي غذايي كارگران، الواح و مستندات گوناگوني از تخت جمشيد بدست آمده.
جيزه غذايي شامل: گندم، جو، شراب، نان گوشت و ديگر مواردي بود كه با حسابرسي دقيق با توجه به سن، مهارت و جنس و وضعيت كلي كارگر يا استفاده كار و كارمند به او پرداخت مي‌شد.
جالب توجه اينكه حتي به حيوانات متعلق به كارگران كه در تخت جمشيد كار مي‌كردند از سوي «دربار» جيره نقدي تعلق مي‌گرفت كه بيشتر غله بود.
مطابق الواح بدست آمده در سال 500 (ق.م) حدود 228 ليتر شراب در ميان هشت كارگر و استادكار توزيع شده كه توسط رئيس بخش اداري تخت جمشيد دستور توزيع آن داده شده است. بدين صورت كه 1914 ليتر شراب به هر دو نفر 23 ليتر به دو استادكار و نيز 23 ليتر به نفر زني كه بين اين هشت نفر بودند داده شده اما كساني كه رياست را برعهده داشتند، غلات بيشتري از مقدار استاندارد و معمول داده مي‌شد است كه جيره‌ها ماهيانه را مي‌توان به طور مختصر به شرح زير تقيسم كرد:
1- غلات   2- آرد     3- شراب    4- گوسفند 5- نان        6- سكه           7 - پارچه
8- آب جو
توزيع بعضي از جيره‌ها مثل: گوسفند همه گرو هميشگي نبوده است. گروههاي كارگران در تخت جمشيد تحت نظارت و رياست ناظرين بودند و ناظرين نيز تحت فرمان خزانه‌دار و كمك خزانه‌ داراي وقت بودند. جالب آنكه اين كارمندان براي جلوگيري از فساد هر چند سال تعويض مي‌شدند.
محل زندگي كارگران نزديك شهر پرسپوليس بنا شده بود تعداد كارگران 25000 نفر تخمين زده شده است كه به طور دائم به مدت 50 سال مشغول ساختن مجموعه تخت جمشيد بوده‌اند.
 
مدت زمان كاركرد روزانه كارگران 8 ساعت و در تابستان 10 ساعت بوده است.
دستمزد كارگران به صورت رسمي در ماه يك «در يك طلا» و استاد كاران 5 يا 6 برابر آن در ماه دريافت مي‌كرده‌اند. از آنجا كه هر كارگر و يا استاد نمي‌توانست تا آخر عمر كار كند (8/1) حقوق هر فرد در صندوق جداگانه زيرنظر خزانه‌دار پس انداز مي‌شد. تا در هنگام از كارافتادگي به او و يا خانواده او پرداخت مي‌شد. ( بيمه از كارافتادگي امروزي) مزد كارگران در زمان‌هاي تعطيلي نيز محاسبه و پرداخت مي‌شد»
 همانطور كه قبلاً هم ذكر شد، در تخت جمشيد فقط مردان مشغول به كار نبودند. بلكه در اموري همچون بافندگي، زنان و دختران هم حضور داشتند. در بيست و سه لوح و متن كه از كاوش‌هاي بدست آمده به گروههاي زنان اشاره شده معلوم مي‌شود كه زنان پشم مي‌ريسند و انواع لباس و جامه تهيه مي‌كرده‌اند.
حقوق زن و مرد در اغلب اوقات برابر بوده است و زنان مي‌توانستند كار نيمه وقت انتخاب كنند، تا از عهده وظايفي كه در خانه به خاطر خانواده داشتند برآيند.
از نكات بسيار شگف‌انگيزي كه در مورد زنان و وضعيت آنان بايد اشاره كرد امور رفاهي فراوان و برابري زنان و مردان بوده است . زنان در عصر هخامنشي مي‌توانستند حتي به رياست گروه‌هاي كار انتخاب شود و در هنگام زايمان از جيره بيشتري نسبت به مردان برخوردار بودند. پس از زايمان از مرخصي با حقوق و نيز هدايايي بهره‌مند مي‌شدند. آن‌ها مي‌توانستند كه در هنگام كار در تخت جمشيد، كودكان خود را به «مهدكودك» بسپارند.
طبق شواهدي كه موجود است. خانواده ايراني در عصر هخامنشي به صورت عمدتاً تك همسري و خانواده گسترده بوده است.
در بين الواح مكشوفه كه ذكر آن گذشت به همه زنان بافنده نيز اشاره شده است در اغلب اوقات جيره شراب، آب جو و غلات دريافت مي‌كردند. به مادران بيشتر از زنان و دختران، جيره تعلق مي‌گرفت كه خود پاداشي بود براي فرزندآوري جيره‌هاي اضافي كه به ازاي فرزندان بيشتر به مادران تعلق مي‌گرفت اساساً به زنان امكان مي‌داد كه نيروي خود را باز يابند و با شير خود، كودكانشان را تغذيه كنند. اسناد تخت جمشيد آن قدر دقيق است كه حتي تعداد نوزداني كه در صد كودك نگهداري مي‌شده‌اند به همراه مادرانشان جيره دريافت مي‌كرده‌اند.
دختران در عصر هخامنشي مطابق دستورات دين زرتشت در امر ازدواج اختيار كامل داشتند. بنا به گفته هردوت، در زمان هخامنشيان دولت به مردم كمك مالي مي‌داد تا بتوانند همسر انتخاب كنند. داريوش حتي به خانواده‌هايي كه فرزند زياد داشند جايزه مي‌داد.
مرتضي راوندي مي‌نويسد: چنانكه سوابق نشان مي‌دهد، حجاب به صورت غير جدي و آميخته با تساهل فقط در بين طبقات ممتاز وجود داشت. معاشرت دختران و پسران قبل از ازدواج معمول بود. زنان مخصوصاً آنان كه وابسته به طبقات پايين بودند در فعاليت‌هاي گوناگون اقتصادي و اجتماعي شركت مي‌جستند.
زرتشت خطاب به دخترش مي‌گويد: آن كسي را به همسري برگزين كه «خرد» تو به آن فرمان مي‌دهد. همين تعاليم مذهبي مطمئناً در عصر هخامنشي نيز به صورت رايج وجود داشته است.
زنان در عصر هخامشيان، به بالاترين مرتبه فرماندهي لشكر رسيدند « آرتمين» نخستين زن دريا نورد ايراني بود كه در حدود 2480 سال پيش به فرمان خشايار شاه به مقام دريا سالاري و فرماندهي كل نيروي دريايي ايراني رسيد. همچنين او اولين زن در تاريخ دريا نوردي جهان است كه در جايگاه فرماندهي قرار گرفته از ديگر نكاتي كه در مورد جايگاه زنان در عصر هخامنشي مي‌توان به آن اشاره كرد. برگزاري روز «زن» در ايران باستان بوده است كه در پنج اسفندماه سال بوده است.
زنان در اين روز از شوهرانشان هديه مي‌گرفتند. در ايران باستان اين روز را به احترام فرشته پاك «سپندارمز» براي پيروي از صفات پاك جشن مي‌گرفتند و شادي پايكوپي مي‌كردند. ابوريحان اين جشن را، مژده گيران يا مزدگيران ناميده است كه البته اين رسم در آيين زرتشتي چندان با دوام نماند و كمتر خانواده ايراني و زرتشتي در ايران چيزي از اين مراسم مي‌دانند.
در مورد نظام قضايي و رعايت عدالت كه از ويژگي‌هاي رفاه و تأمين اجتماعي است. در زمان هخامنشيان بسيار مدون و عادلانه بود. زيرا مجري قانون و دادگستري، مغان و پيشوايان مذهبي بودند كه نزد ايرانيان از فرزانگان و دانشمندان به شمار مي‌رفتند.
در همين زمان برجعي تحت عنوان «محكمه اعلي» وجود داشت كه از هفت قاضي منتخب از نجيب‌زادگان تشكيل مي‌شد و محكمه‌هاي محلي، نيز در سراسر كشور ايجاد شده بود تا از طولاني شدن محاكمه‌ها جلوگيري كند.
براي هر نوع محاكمه زمان معيني تعيين و همواره به طرفين پيشنهاد سازش از طريق داوري مي‌گرديد. به علت زيادي سوابق قضايي و طول و تفضيل قوانين گروه خاصي به نام «سخن‌گويان» قانون پيدا شدند كه مردم با آنان مشورت مي‌كردند و براي پيشبرد دعاوي از آنان كمك مي‌خواستند.
در زمان هخامنشيان فقط موبدان دنجبا به مقام قضاوت نمي‌رسيدند. بلكه عمل قضاوت و حتي انتخاب قضات به دانشمندان سالخورده نيز واگذار مي‌شد.
رشوه دادن از گناهان بزرگ و مجازات آن اعلام بود. كمبوجيه دستور داد پوست قاضي اسدي را كندند و بر كرسي قضاوت وي كشيدند و فرزندش را بر آن تحت نشاندند تا پيوسته هنگام قضاوت سرگذشت پدر را به خاطر داشته باشد و از راه درست منحرف نشود.
اگر كسي در محكمه محلي نمي‌توانست به حق خود برسد، مي‌توانست به شاه رجوع كند.
داريوش در يكي از كتيبه‌هاي خود مي‌نويسد:
« به خواست اهورا مزدا من چنانم كه راستي را دوست دارم
بدي را دوست نيستم چون مرا خشم مسلط شود با اراده سخت نگاه مي‌دارم
برخويشتن سخت فرمان روا هستم
در جاي ديگر مي‌نويسد:
« از دروغ روي گردانم، دوست ندارم ناتواني از حق‌كشي در رنج باشد هم چنين دوست ندارم كه به حقوق توانا به سبب كارهاي ناتوان آسيب برسد آنچه را كه درست است من آن را دوست دارم من بر خشم نيستم»
داريوش مجموعه قوانيني تنظيم كرد كه آن را «دستورات نظامات خوب» ناميد كه تا دورترين نواحي كشور اجرا مي‌شد. چنانكه داريوش در كتيبه بيستون به آن اشاره مي‌كند كلمه «دات» كه امروزه به قانون ترجمه شده است. نخستين بار توسط   داريوش در كليه 2500 كشور تحت الحمايه ايران رايج شد در همين مورد داريوش در كتيبه‌اي مي‌نويسد:
"خواست خدا در زمين، جنگ نيست. بلكه صلح نعمت و حكومت خوب است من در دل خود تخم كينه نمي كارم هر آنچه كه مرا به چشم آورد از خود دور مي‌سازم و با نيروي خود بر خشم چيره خواهم شد ."
در جاي ديگر مي‌گويد:"آنكه گزند رساند وستم كند به اندازه گوشمالش مي‌دهم. نمي‌خواهم كسي زيان برساند و كيفر نبيند. آنچه كسي در بندگي ديگر مرا بگويد مرا قانع نمي‌كند مگر طبق قانون نيك گواه درست آورد و داوري شود.
داريوش در وصيت‌نامه‌اش به خشايارشاه در قسمت‌هايي مي‌نويسد:
زنهار، زنهار هرگز هم مدعي و هم قاضي نشو. اگر از كسي ادعايي دارد موافقت كن تا يك قاضي بي‌طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار و راي صادر نمايد زيرا كسي كه مدعي است اگر هم قاضي باشد ظلم خواهد كرد...
 عفو و سخاوت را فراموش نكن و بدان بعد از عدالت برجسته‌ترين صفت پادشاهان عفو و سخاوتمندي است. ولي عضو بايد موقعي به كار بيافتد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگر خطا كرده باشد و تو عفو كني بدان ظلم كرده‌ايي: زيرا حق ديگري را پايمال نموده‌اي.
آنچه در اين سند و ديگر اسناد مكشوفه ذكر شده بنابر شهادت مورخين فقط شعار نبوده بلكه در عمل اجرا شده زيرا الواح يافته شده نشان مي دهد كه مسوولان انجام وظايف دادگستري سخت به انجام رعايت عدالت و دادگري پايبند و به عمل در مي‌آورده‌اند.
كورورش براي نخستين بار در ايران دستور داد تا دادگاه‌هاي محلي تاسيس شود و روزي در هر ماه براي بارعام به همه اقشار مختلف تعيين كرده بود تا شخصا بتواند با مردم به صورت مستقيم ديدار كند و مردم بتوانند مشكلاتشان را با وي رودررو در ميان بگذارند كه عمل در اصطلاح سياسي امرزوي، حركت دموكراتيك خوانده مي‌شود . درنتيجه نمي‌توانست حكومت فاسدي صورت بگيرد. البته مردم هم از اين فعاليت‌ها حمايت مي كردند .
درباره آموزش ديني و اخلاقي هخامنشيان فرزندان خود را ازكودكي به فراگرفتن ورزش‌هاي گوناگون و كارهاي دسته جمعي عادت مي‌دادند تا از اين راه حس همكاري و جوانمردي را درايشان ايجاد نمايند و در انجام وظايف اجتماعي و حفظ حقوق خود و ديگران كوشا باشند، از قوانين جمعي پيروي نمايند و آن را محترم دارند و گذشته از آن از انديشه و كردار نكوهيده در امان باشند زيرا مي دانستند:
 دل تهي، بدي جويد و دست تهي به گناه گرايد.
اوستا در قبال مردم سه وظيفه بزرگ و اساسي را برعهده هر زرتشتي گذاشته است:
1.    دشمن را دوست كن.
2.    پليدي را پاكيزه بدار.
3.    نادان را دانا گردان.
 فصل پنجم 
-       رسم اول مردمي و انسان دوستي را در دل بيدار و تقويت مي كند .
-       وظيفه بعدي وي تكليف مي دارد كه بكوشد تا با رفتار و كردار نيك خود و ديگران را پاك و منزه سازد و پليدي‌هاي بيرون و درون ديگران را برداريد.
-       و سرانجامبه وظيفه بزرگ و اصلي انسان مي‌رسيم كه شركت و كمك به آموزش ديگران است بي‌سواد را سوادآموختن و بي دانش را دانش بخشيدن .
دين زرتشت آموزش و پرورش نسل‌ها را به صورت فريضه‌اي الهي طرح كرده است و در "ونديداد" مي‌گويد:
"از سه راه به بهشت برين مي‌توان رسيد:
اول، دستگيري به نيازمندان و بي‌نوايان .
دوم، ياري كردن در ازدواج دو نفر بي‌نوا.
سوم، كوشش و كمك به تعليم و تربيت نوع بشر كه به نيروي دانش، شر و ستم اين دو آثار جهل از جهان رخت بربندند32"
داريوش در وصيت‌نامه‌اش به خشايارشاه مي‌نويسد:
"همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايند و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هركس بايد آزاد باشد و از هر كيش كه ميل دارد پيروي نمايد ."
-       در مورد نظام مالي و اداري ايرانيان در عصر هخامنشي، نخستين قوانين مالي منظمي در جهان آن دوران را در جهت توسعه امور مالي در كشورداري تنظيم كردند. در الواح مكشوفه تخت جمشيد كه ذكر ان گشت به طور بسيار دقيقي نام: خزانه‌دار، سركارگران، كارگران و زمان‌كار انجام شده آنها و بهاي آن محاسبه شده است .
در تاريخ كشور ما، كوروش پادشاه هخامنشي از كساني بوده است كه روشهاي مديريت او در امور اداري و كشورداري به توسعه و تكامل اين علم كمك فراوان كرده است.
در طرح‌ريزي و پيش‌بيني عمليات و برنامه‌ريزي كه اصل اول مديريت است . كوروش عقيده داشت كه "شبانگاه بايد به اين فكر بود كه صبحگاه چه كنيم و چون روز فرا رسيد بايد به اين انديشه باشيم كه شب را چگونه به صبح آوريم ."
-       علاوه بر اين نامه او به عنوان يكي از نخستين صاحبنظران درباره تقسيم كار بر مبناي تخصص "مشخص بودن فرمانها"، " مطالعه در حركات"، "طرح استفاده صحيح از جا و مكان و حمل و نقل مواد" در تاريخچه توسعه و تكامل مديريت ثبت شده است 33"
داريوش هخامنشي بازرسان سلطنتي را براي نخستين بار در تاريخ به وجود آورد او اولين سازمان جاسوسي رسمي دنيا را جهت جلوگيري از فساد حكومتي و ستم به مردم و كنترل مرزها و امنيت داخلي به نام "چشم و گوش" شاه در هر ساتراپي به وجود آورد .
اين سازمان با توجه به اعتمادي كه شاه به آنان داشت در تمام امور مملكتي اختيار نظارت غيرمحسوس داشتند و همين امر موجب مي‌شد تا ماموين حكومتي و اشراف و توانمندان نتوانند بر مردم ستم كنند.
مبارزه داريوش با فساد و رشوه آنچنان شديد بود كه تاثيرش را تا سالها بر نظام اداري ايران باقي ماند .

نگهداري از 20 تا [1] بود (خشتروبان به منزله استانداران اموزي و يا والي در زمان صفويه بودند و تمام قدرت اداري و قضايي در دست او بود همچنين حفظ امنيت ب وصول ماليات و نظارت بر دادگستري كه به دست امراي محلي بود نيز از وظايف والي استاندار بود . 30 ساتراپي كه به منزله ايالت بودند و در هر يك فردي به نام "خشترويان" يعني تعيين شده
ساترايي منطقه‌ايي را در برمي‌گرفت كه طي تاريخ شكل گرفته بودو ساكنان آن از نظر مردم شناسي يعني از لحاظ فرهنگي و آداب و رسوم مشابه بودند .از سایت

Hekhamaneshi.mihanblog.com

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

شنبه 1386/03/26
اقدامات رفاه و تامين اجتماعي در عصر هخامنشيان
(دولت رفاه)
اگر رفاه و تامين اجتماعي را مجموعه‌اي از: قوانين و مقررات، برنامه‌ها، خدمات اجتماعي، اقدامات عمراني، كمك‌هاي اجتماعي، ارائه خدمات رايگان به نيازمندان، خدمات بهداشتي، گسترش آموزش و پرورش، اعطاي معاش دوران بيكاري، تامين نيازهاي سالمندان، ناتوانان، تهيدستان، حمايت از مادران و كودكان، زناني بي‌سرپرست، پرداخت مزد عادلانه به كارگران و كارمندان زن و مرد، بيمه و بيمه بيكاري و از كارافتادگي، كاهش فقر، كمك به معلولان، برقراري عدالت و قضاوت عادلانه و ايجاد امنيت و نظام اداري و كشوري عادلانه و همچنين مقابله با آثار و نتايج چهار نوع رنج اجتماعي مشترك بشر يعني: بيكاري، بيماري، بي‌چيزي و فقر و ناتواني و ضعف است در نظر بگيريم كه موضوع اصلي رفاه و تامين اجتماعي است (زيرا مراد از تامين اجتماعي برنامه‌هاي رفاهي است كه به طور كلي به منظور مخاطرات در زندگي و حمايت از افراد جامعه صورت مي‌گيرد) و از ويژگي‌هاي «دولت رفاه» مي‌باشد، بايد به جرات بگوييم كه در عصر هخامنشيان تا حد بسيار زيادي و در مقايسه با وضعيت امروزي كشور خودمان و بسياري از كشورهاي جهان به خوبي وجود داشته و كاملا اجرا مي‌شده است.
كوروش كبير نه تنها در زمينه رفاه و تامين اجتماعي ايران بلكه مردم سرزمين‌هاي ديگري كه به تصرف آنها درمي‌آمد، (چنانكه در خلال مقاله به خوبي درخواهيم دريافت) كوشش فراوان به عمل آوردند تا به گسترش عدالت، كردار نيك و انديشه نيك، صلح و آرامش (چون رفاه و تامين اجتماعي در آرامش حاصل مي‌شود) رفع بردگي، آزادي ديني، دادخواهي، جلوگيري از اندوه و غم در ممالك محرومه، جلوگيري از خشونت و بدكرداري، دخالت نابجا در زندگي مردم، دست‌درازي به اموال ديگران، آبادي خانه‌هاي ويران، سازندگي و غيره است.
چنانكه همه اين موارد در بيانيه و لوح حقوق بشر كوروش كبير به خوبي نمايان است. كوروش، برخلاف بسياري از فرمانروايان پيشين و زمان خود چون «آشورباني پال» و ديگران كه پس از غلبه در جنگ‌ها بر قوم مغلوب، شديدترين مجازات را اعمال مي‌كردند. طبق شهادت تاريخ و لوح استوانه‌اي موجود در موزه، از قتل و غارت اجتناب مي‌كردند و به عمران و آبادي سرزمين آنها مي‌پرداختند.
چنانكه يهوديان بابل كه در شديدترين وضعيت در «بابل به بيگاري گرفته مي‌شدند، توسط سپاه ايران و به دستور كوروش آزاد شدند و كوروش كبير با بودجه ايران و از محل غنائم «بابل» دستور بازسازي معابد و خانه‌هاي ويران شده يهوديان را صادر كرد و آن قوم را از تيره‌روزي چندين ساله نجات داد. بهمين جهت است كه يهوديان دنيا، هنوز پس از اين همه سال در سرتاسر دنيا، روز آزادي بابل و نيز روز تولد كوروش كبير را جشن مي‌گيرند.
اين در حالي است كه در همان روزگار «آشورباني پال» با سرافرازي، رفتار دژخيمانه خود را چنين ثبت كرده است كه «من در مدت يك ماه و يك روز، خوزيان و بابل را از آبادي تهي ساختم. من به دست خوش سه هزار جنگجو را از دم تيغ گذراندم و برخي را به كام آتش سپردم، چشمان بسياري را درآوردم و پس از همه اين كارها، شهرها آر آتش زدم و همه چيز را به آتش و خون كشيدم.»‌
كوروش بزرگ چنين مي‌گويد: «چون به بابل درآمدم، به شادي و خوشي در كاخ شاهان‌ نشيمن كردم «مَردُوك» خداي بزرگ بابل، مردمان آزاده بابل را به سوي من گرداند و من هر روز بر پرستش او روي آوردم، سربازان بي‌شمار من به آرامش به بابل درآمدند. در برابر «سومر» و «آكد» رفتار دژخيمانه اجازه ندادم، يوغ ننگين را از آنها برداشتم، خانه‌‌هاي فروافتاده‌شان را از نو ساختم و ويرانه‌ها را پاك كردم، «مردوك» خداي بزرگ از كارهاي نيكم شاد شد و از روي مهر، مرا آفرين گفت، مرا كوروش، شاهي كه او را پرستش مي‌كند و كمبوجيه پسرم و همه سربازانم و ما، بي‌ريا و با شادي خداوندگاريش را ستودم.
ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شدند. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد.
من براي صلح كوشيدم «نبونيد» كه مردم درمانده بابل را به بردگي كشيده بود كاري كه درخور شان آنان نبود. من برده‌داري را برانداختم. به بدبختي‌هاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نياز دارند.
فرمان دادم كه هيچ كس، اهالي شهر را از هستي ساقط نكند. «مردوك» از كردار نيك من خشنود شد. او بر من، كوروش كه ستايشگر او هستم. بر پسر من كمبوجيه و همچنين بر همه سپاهيان من، بركت و مهرباني ارزاني داشت، همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم و همه پادشاهان سرزمين‌هاي جهان از «درياي بالا» تا «درياي پايين» (درياي مديترانه تا خليج فارس)، همه مردم سرزمين‌هاي دور دست، همه پادشاهان هم‌چادرنشينان، مرا، خراج گذاردند و در بابل بر من بوسه زدند، من شهرهايي «آگادِه»، «اِشنونا»، «زمبان»، «مِتورنو»، «دير»، سرزمين «گوتيان» و شهرهاي كهن آنسوي «دجله» كه ويان شده بود از نو ساختم.
فرمان دادم تمام نيايش‌گاه‌هايي كه بسته شده بود را بگشايند. همه خدايان اين نيايش‌گاه‌ها را به جاي خود بازگرداندم. همه مردماني كه پراكنده و آواره شده بودند به جاي خود برگرداندم. خانه‌هاي ويران آنان را آباد كردم. همه مردم را به «همبستگي» فرا خواندم. همچنين پيكره خدايان سومر و آكدا را كه «نبونيد» بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودي «مردوك» به شادي و خردمي به نيايش‌گاه خودشان بازگردانم. بشود كه دل‌ها شاد گردد، بشود خداياني كه آنان را به جايگاه مقدس نخستين‌شان بازگرداندم.
هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم خواستار زندگي بلند باشند. بشود كه سخنان پربركت و نيك‌خواهانه برايم بيابند. بشود كه آنان به خداي من «مردوك» بگويند.
بخش دوم :
به كورش شاه: پادشاهي كه ترا گرامي دارد و پسرش كمبوجيه جايگاهي درسراي سپند ارزاني دارد. بي‌گمان در روزهاي سازندگي همگي مردم بابل، پادشاه را گرامي داشتند و من براي همه مردم، جامعه‌اي آرام فراهم ساختم، صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم. برج‌ و باروهاي بزرگ شهر بابل به نام "ايمگور – انليل" را استوار گردانيدم، ديوار آجري خندق شهر را كه هيچ يك از شاهان پيشين با بردگان به بيگاري گرفته شده به پايان نرسانيده بودند، به انجام رسانيدم. دروازه‌هايي بزرگ براي‌ آنها گذاشتم با درهايي از چوب سدر و روكشي از مفرغ.5
اين در حالي است كه "آشورباني بال" چنان كه گذشت و بسياري از فاتحان پس از كوروش و قبل از او چون: هون‌ها، ژرمن‌ها، ويزگوت‌ها، استروگوت‌ها، لمباردها، انگلوساكسون‌ها، واندل‌ها ، فرانك‌ها، نورمان‌ها كه به نظر يونانيان در حال توحش به سر مي‌بردند كشتارهايي مي‌كردند كه نظيري ندارد . از وحشي‌گريهاي اعراب مسلمان در حمله به ايران و تصرف همراه با قتل عام آنان و مغولان و ديگر اقوام مهاجم، كوشش‌هايي از اين مستندات تاريخي است.
آنگاه اعلاميه كوروش معني الهي پيدا مي‌كند و حتي سبب شده است تا بعضي از منابع از او به عنوان پيامبر و مسيح ياد كنند. آنگونه كه در تورات، خداوند كوروش را مسيح و منجي و نماينده خود معرفي مي كند .
در تورات آمده است خداوند به مسيح خويش يعني كوروش كه دست راست او را گرفتم تا با حضور وي امت‌ها را مغلوب سازم و كمرهاي پادشاهان را بگشايم و تا درها را به حضور او مفتوح نمايم و دروازه‌هاي دگر بسته نشوند، چنين گويد: كه من پيش روي تو خواهم خراميد و جاهاي ناهموار را هموار خواهم ساخت و درهاي برنجين فلز برنج را شكسته و پشت بندها آهنين را بريد و گنج‌هاي ظلمت و خزاين مخفي را به تو خواهم بخشيد تا بداني "يهوه" كه تو را به اسمت خواندم خداي اسرائيل مي‌باشم.7
كوروش درا ين اعلاميه و ديكر كتيبه‌هايي كه از بجا مانده ضمن تاكيد شديد بررفاه و تامين اجتماعي مردم از تمام جهات بر پرستش اهوارمزدا و خداوند بزرگ تاكيد مي كند و به دستور او در تمامي قلمرو هخامنشيا تمامي پيروان اديان مختلف در پرستش و عبادت آزاد گرديدند. امري كه امروزه همه ما به خوبي آگاهيم در بعضي از كشورهاي دنيا براي پيروان اديان مختلف آرزويي دست نيافتني است .
آزادي ديني و اجتماعي كه بسياري فكر مي كنند مربوط به بعد از انقلاب فرانسه است در حالي كه در ايران زمان هخامنشيان شاهد هستيم و در مدت دويست سال از حكومت اين سلسله به جرات مي‌توان گفت مردم در قلمرو و پادشاهي هخامنشي نسبت به مردم هم عصر خود با آسايش و رفاه آزدي بسيار زيادتر و غيرقابل قياس زيستند كه از شاخص‌هاي عمده رفاه و تامين اجتماعي يا دولت رفاه به شمار مي‌روند زيرا از وظايف اصلي و اساسي دولت رفاه آن است كه در جهت گسترش تامين و رفاه اجتماعي چه بيشتر تلاش نمايد .
مخالفت با برده‌داري نيز در زماني كه در تمامي دنيا حتي كشورهاي متمدن چون: يونان كه مهد دموكراسي خوانده مي‌شود، امري رايج بوده، ايرانيان در 2500 سال پيش لغو بهره‌برداري را تصويب كردند و بسياري از مردم ممالك تحت الحمايه ايران از چنين بدبختي نجات دادند و برابري كاملي بين تمام مردم ايران زمين به وجود آوردند.
چنانكه در يونان ارسطو مي‌گفت: غلام ابزار جاندار است كه براي به حركت انداختن ابزار بي‌جان لازم است. به عقيده او وجود بردگان براي رفع نيازمندي‌هاي مردم آزاد ضروري است. غلام از روز اول غلام خلق شده و بايد عمر خود را در خدمتگزاري مردم آزاد سپري كند.9
در حالي كه در ايران دوره هخامنشي برابري كاملي كه بسياري از اديان بر آن تاكيد مي‌كنند اولين بار به صورت مكتوب در اعلاميه كوروش آمده است و سربازاني كه توسط سپاه ايران اسير مي‌شدند. اگر به ايران تبعيد مي‌شدند، اين آزادي را داشتند تا با آموزش علم به كودكان و جوانان ايراني آزاد شوند. بودند اسيراني كه در ايران عصر هخامنشيان به بالاترين مقامات لشكري و اداري رسيدند. همچنين از سنگ نبشته‌ايي كه برپيشاني آرامگاه كوروش در مشهد مرغاب در فارس قرار داشته اين سخن وي به گوش مي‌رسد كه:
"اي انسان هر كه باشي و از هر كجا بيايي زيرا مي‌دانم كه خواهي آمد. من كوروش هستم كه براي پارسي‌ها اين شاهنشاهي پهناور را بنياد كرده‌ام. بدين مشتي خاك كه مرا پوشانده رشك مبر.10
در زمينه كسب دانش و فنون و حرفه‌هاي گوناگون و بالا بردن سطح توليدات و تامين هر چه بيشتر نيازمنديهاي غذايي و وسايل لازم و مورد احتياج هخامنشيان اقدامات بسيار اساسي نمودند به حدي كه آموختن فنون حرفه‌ايي به اندازه‌ايي اهميت يافت كه بعدها، حتي آنان كه در رفاه بودند و بدان نيازي ناشتد آن را فرا مي‌گرفتند.11
هم چنين بسط سازمان و تشكيلات ارتش و تقويت آن چنانكه قادر به برقراري امنيت و حفظ تماميت ارضي درمقابل هر متجاوز خارجي باشد، از اهميت زيادي برخوردار بود.
بدين منظور آنان به ذخيره خواربار و حوائج ديگر و نيز تهيه و تربيت افراد جنگي مي‌پرداختند و با فراگرفتن اسب سواري و تيراندازي و شكار خود را براي هدف مبارزه با دشمنان آماه مي‌كردند. 12
در زمينه ايجاد راههاي ارتباطي، پست، ارتباطات و مخابرات همانگونه در تمدن جديد راه، تلفن، تلگراف، راديو، تلويزيون و غيره و همچنين كتاب، مجله، روزنامه از عومل ارتباط جمعي و رفاه اجتماعي است و وسيله‌اي است كه باعث آشنايي و نزديكي (ذهني، علمي، فرهنگي، اقتصادي) ميان افراد يا يك قوم و جامعه با اقوام و جوامع ديگر مي‌باشد و در دوره هخامنشي نيز تا آنجا كه در توانايي و گنجايش علم و صنعت آن دوران بوده توجه خاص شده و نياكان ما در حد امكان براي بالا بردن سطح دانش و خواستهاي اجتماعي و تبادل فرهنگي، اقتصادي، و ... با همسايگان خود كوشش كرده‌اند.13
به همين سبب است كه پست و چاپار و تلگراف را بنياد نهادند. هردوت مي‌نويسد: "مخترع پست و چاپار ايرانيان دوره هخامنشي مي‌باشند و هيچ انساني به سرعت قاصدهاي پارسي نمي‌تواند مسافرت كند.14
بدين منظور علاوه بر تربيت چاپارهاي مخصوص چاپارخانه‌اي داير كردند(با مطالعه‌اي كه به عمل آورده بودند فاصله‌ايي كه يك اسب تندرو مي‌توانست در روز طي كند تعيين كرده بودند) تا نامه‌هاي دولتي و غيردولتي را از مركز تا نزديك‌ترين چاپارخانه ببرد و به چاپارخانه‌هايي كه آماده بر سر خدمت ايستاده بودند مي‌رساندند و او در دم حركت كرده و نامه را به چاپارخانه‌ دوم، سوم، و ديگر تسليم مي‌كرد. بدين منوال چاپارها شب و روز درحركت بودند.15
سرعت و نظمي كه ايرانيان براي رساندن پست برقرار كرده بودند و ابتكارهايي كه نقل و انتقال اخبارشان دادند شهرت جهاني دارد و جالب است كه بدانيم شعار پست‌خانه‌اي آمريكا از اين گفته هردوت درباره چاپارخانه‌هاي هخامنشي گرفته شده ست "برف، باران، يخ‌بندان و تاريكي نمي‌تواند ما را از ادامه رساندن نامه و سفر خويش باز دارد."
چاپارهاي ايران دوره هخامنشي فاصله تقريبا 2500 كيلومتري از بندريوناني‌نشين افرو Ephesos در ساحل مديترانه در آسياي صغير تا سارد مركز ايالت ليدي و از آنجا به سوريه و بين‌النهرين تا شوش پايتخت هخامنشي در 15 روز طي مي‌كردند. حال آنكه عبور از همان راه براي يك قافله نود روز طول مي‌كشيد.16
همچنين تنظيم امور مربوط به مخابره‌ي سريع اخبار وگزارشات مهم كه در حقيقت نوعي مخابره تلگرافي بصري بوده در ايران دوره هخامنشي وجود داشته است . بدين معني كه از شوش و همدان به اطراف كشور ايران با فاصله‌هاي منظم تپه‌هاي طبيعي را براي مخابره معين مي‌نمودند و در نقاط ديگر كه كوه و تپه‌هاي طبيعي يافت نمي‌شد، تپه‌هاي مصنوعي بلند ساخته و بر بالاي آن نگهبان مي‌گماشتند كه در روز جرأت دادن دست و بيرق و يا ايجاد دود درشب با افروختن آتش اخبار فوري به فاصله‌هاي نسبتا دور اطلاع دهند.
آثار تپه‌هايي از اين قبيل در نزديكي تهران هم وجود دارد كه از ري به طرف شرق و از شمال ورامين به ايوانكي مي‌رود و بقاياي برج‌هاي خبررساني عهد هخامنشي است.17
از شيوه‌ ديگر مخابراتي مديران(تلگراف آينه‌)يي است كه در روز با كمك آفتاب مورد استفاده قرار مي‌گرفت و اين طريقه تا اين اواخر در ارتش‌هاي جهان سوم مورد استفاده قرار مي‌گرفت و اين طريقه تا اين اواخر در ارتش‌هاي جهاني سوم مورد استفاده بود و هنگام مخابرات توسط نور چراع انجام مي‌شده است. بدين طريق كه پشت بام قلعه يا خانه‌هاي بلند در برجك مخصوص چراغ مي‌افروختند و با بستن و باز كردن سوراخهاي آن برجك و قطع و وصل روشني، اخبار و گزارشات لازم را به نقاط ديگر مخابره مي‌كردند.18
 در زمينه اقدامات عمراني هخامنشيان اقدامات بسيار مهمي به نظر تاريخ‌نويسان درسدسازي مخزن‌هاي آب، كاريز، ترعه‌ها، جاده‌ها و پلها و اقدامات زيادي در گسترش و اصطلاح كشاورزي و انتقال دانه‌ها و قلمه‌هاي گياهان مختلف از ناحيه‌اي به ناحيه ديگر نمودند و هيات‌هاي پژوهشي و اكتشافي كه به زمينها و درياهاي دور فرستادند مانند ماموريت فرستادن نجيب‌زاده ايراني براي اكتشاف سواحل آفريقا به دستور خشايار كه از جبل‌الطارق گذشته و كناره‌هاي قاره‌ آفريقا را پيمودند صحبت به ميان مي‌آيد .
مثلا در ناحيه هرات درياچه‌اي براي كمك به كشاورزان كندند. كشت پسته و نوعي ازمو را در شام، كشت كنجد را در مصر، كشت برنج را در ميان رودان(بين‌النهرين) و كشت نوعي گردو را دريونان معمول داشتند .
كوروش عوارضي را كه در بابل از آب براي كشاورزي مي‌گرفتند لغو كرد .
درباره راه و راهسازي كه مهمترين وسيله ارتباطي و تفهيم متقابل افكار و عقايد و كسب تجارب علمي، فني، فرهنگي، اقتصادي، سياسي و از كارهاي مهم و اساسي در جهت رفاه و تامين اجتماعي است هخامنشيان اقدامات بسيار مهمي انجام دادند.
چنانكه احداث راه شاهي به امر داريوش بزرگ از بند يوناني‌نشين در ساحل مديترانه‌ در آسيا صغير يا سارد مركزايالت ليدي و از آنجا به سوريه و بين‌النهرين تاشوش پايتخت شاهنشاهي هخامنشي نمونه‌اي ازاين علاقه ايرانيان در تماس و آميزش با ملل گوناگون و برقرار ساختن يك رابطه پايدار ميان فرهنگهاي مختلف است .
در هزار و سيصد سال پيش از آنكه آب‌راه سوتر ميان درياي سرخ و درياي مديترانه ساخته شود به دستورداريوش با كندن تراعه‌اي بزرگ كه عبور آن چهار روزطول مي‌كشيد رود نيل را به درياي سرخ متصل نمودند و آرزوي فراعنه مصر در كندن چنين تراعه‌اي را برآورده ساختند . سنگ نبشته‌ايي كه در نزديكي ترعه سوئز پيدا شده داريوش شاه گويد .
 
« من يك پارسي هستم
از پارس مصر را گشودم
فرمان دادم اين كانال را بكنند
از رودخانه‌اي به نام نيل كه در مصر جاري است
تا دريايي كه از پارس مي‌رود
پس از آن اين كانال كنده شد
چنانكه فرمان دادم
و كشتي‌ها از مصر، از ميان اين كانال به سوي پارس روانه شدند
چنانكه خواست من بود»
همچنين داريوش بزرگ هيأتي را مأمور نمود تا مسير رود سند را بررسي نموده تا از راه اقيانوس هند و درياي احمر به ايران برگرداند. پيرو اين اقدام كه به گفته « هرودت» سي ماه طول كشيد چند بندر و يك راه دريايي براي تسهيل روابط بين هندوستان و بخش‌هاي باختري شاهنشاهي و درياي مديترانه برقرار گرديد.
در يونان به امر خشايار شاه دو مهندس ايراني، كوه «آتوس» را بريده، ترعه‌اي به طول تقريباً 2500 متر و به عرض كافي براي آن كه دو كشتي داراي سه رديف پاروزن پهلو به پهلو از‌آن عبور نمايند، ساختند و اين گونه راه ارتباطي آبي را بسيار كوتاه كردند.
همچنين هخامنشيان، هزاران كيلومتر جاده منظم، كاروان سراها و منزلگاهها براي تعويض اسب و مأموران لازم براي حفظ امنيت و تعميرات جاده‌ها ميان شوش و سارد و تنكه به سفر و ازمير، در جهت مخالف تا هند و هرات و مرزهاي چين ساختند معروف‌ترين اين راهها جاده‌‌ي شاهي است كه شوش و سارد
(همانگونه كه گفتيم) به هم وصل مي‌كرد كه به گفته تاريخ نويسان يوناني سطح آن براي بلند نشدن گرد و خاك با نفت خام پوشانده بودند كه كشف بقاياي آن، صحت نوشته‌هاي يوناني‌ها را ثابت كرده است.
از سایت www.hekhamaneshi.mihanblog.com
نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

دوشنبه 1386/03/21
در این قسمت نظر بدید
نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

شنبه 1386/03/19

همانطور که به دوردستها می نگریست ، صدایی را در پشت خود حس کرد . بدون آنکه به پشت برگردد گفت : کیستی؟

-         سرورم شما اینجا هستید ، من « تخمس پاده » هستم ، بی اطلاع رفتید ، سرداران به دنبال شما می گشتند.

-    می بینید که سالم هستم ، بازگردید و بگویید کوروش سالم است ، نیاز به خلوتی برای فکر داشتم ، به « دادارشیش» نیز بگویید ، سپاه را پراکنده نکند و همه را یکجا گردآور تا سپاه دشمن شبیخون نزند.

-         امر ، امر شماست ، به محافظ نیاز ندارید سرورم.

-         نیازی نیست ، خود نیز بازگرد و شب را استراحت کن که فردا روز سختی در پیش داریم.

-         اطاعت سرورم.

تخمس پاده برگشت تا به سمت پایین تپه سرازیر گردد ، کوروش به او گفت: تخمس پاده.

-         به گوشم سرورم.

-         از اینکه نگران من هستید ، سپاسگزارم.

-    نیاز به سپاس نیست ، وظیفه ما این است که شاه ایران زمین را از هر گونه گزند احتمالی برهانیم ، زیرا رهاندن شاه از گزند ، رهاندن ایران از خطر است.

-         شب خوش.

سرداران و تک تک سربازانش را دوست می داشت ، چه سرداران و سربازانی را برای حفظ کردن سرزمین ایران و آزادی سرزمینها از ظلم و فساد از دست داده بود. همانطور که چهره سردارانش را به یاد می آورد و نام آنها را بر لب می خواند به یاد « رشورده» ، مربی پسرش کمبوجیه افتاد ، استادی در سوارکاری و تیر اندازی و هنرجنگاوری. گویا خاطرات نمی خواهند امشب او را آزاد گذارند و دست از سر ذهن خسته او بردارند.

همانطور که کمبوجیه رشد می کرد و بلند می شد ، کوروش و همسرش کاساندان بزرگ بر پرورش درست او نظارت داشتند و مربیان کارآزموده را برای او بر می گزیدند. در همین دوران پسر دوم آنها بردیا به دنیا آمده بود و یک سال پس از او آتوسا دختر زیبای کوروش چشم به دنیا باز کرد. بردیا پسری بود زیبا و نیک روی و آتوسا دختری زیبا و جسور و در عین حال دلربا و از دوران کودکی سوارکاری را آموخته و با برادر خود بردیا سوارکاری می کرد.

پس ازشش سال از تسخیر آسیای صغیر، اکنون کمبوجیه جوانی بالغ شده است و در کشیدن نقشه های جنگی و آرایش سپاه بسیار ماهر و مبتکر و بایستی به آرامی نحوه دادگری و رعایت داتم را که لازمه پادشاهی است بیاموزد، هر چند او یادگیری داتم ها را دوست نداشت و آنرا یکنواخت و کسل کننده می دانست ، اما به توصیه پدر که می گفت :" حکومتی قدرتمند باقی می ماند که داتم های قدرتمند و عادلانه ای داشته باشد و خود شاه در رعایت کردن آنها و نظارت بر آنها از همه پیشی بگیرد" یادگیری داتم ها را به پیش می برد.

بردیا نیز به آرامی به سن فراگیری نزدیک می شد و برای او نیز مربی زیرک به نام « همه راده» را برگزید. در همان دوران که روزها را به رسیدگی امور ساتراپهای خود و مشاوره با سرداران خود برای اداره سرزمین ایران می گذراند و عصرها را با همسر و فرزندان خود می گذراند ، عصرگاهی که در باغ کاخ با کاساندان قدم می زد و آتوسا و بردیا نیز در باغ به بازیهای کودکانه مشغول بودند ، بگ پاته از درگاه کاخ وارد باغ شد.

به بگ پاته نظری افکند و گفت : خبری شده است بگ پاته وفادار؟

-         پس از تمام شدن زمان عصرگاهتان با خانواده به شما خواهم گفت.

-         بگو ، می دانی که درباره سرزمین ایران تحملم کم است.

-         سرورم ، فردی از بابل آمده و می گوید با پادشاه ایران کار دارد.

-    از نابونید پادشاه بابل ! چند وقتی است که با ما کاری ندارد . پس از تصرف لیدی و کشتن پاکتیاس و قدرت بخشیدن به ساتراپهایمان شاید ترسیده است.

-         خیر سرورم ، پیک مذکور از طرف دربار نابونید نیست ، از سرزمین بابل و از مردمان عادی است.

-         چگونه به این موضوع پی بردی؟

-         از ظاهر او که بسیار رنجور و خسته است.

-         برویم و او را ببینیم ، آیا زبان ما را می داند؟

-         آری ، بسیار کامل و روان.

در تالار مرکزی ، مردی با لباس پاره و ظاهری سیاه و خسته و ژنده و بسیار لاغر و ریشی ژولیده ایستاده و منتظر ورود شاه ایران بود.از زیر لباس پاره اش اثر تازیانه های بی رحمانه که بر ساق پایش نواخته شده بود هویدا بود.

جارچی در تالار با صدایی رسا بانگ بر آورد : کوروش بزرگ وارد می شود.

در باریان به نشانه احترام سر به زیر انداخته  و سپس سر خود را بلند کردند. پیک نیز کرنشی کرده و سپس سر خود را بلند کرد و روبروی شاه ایران در وسط تالار ایستاد. پس از نشستن کوروش و اشاره او به علامت آغاز کردن سخن مرد گفت: خداوند یکتا نگه دار کوروش ، پادشاه دادگر ایران باد، که نشانه های پاکی و دادگری که موسی ما را به آن نوید داده در او آشکار است.

-    درود بر موسی پیامبر قوم یهود . از آیین موسی همیشه به نیکی یاد می کنم ، زیرا قوم شما را او بسیار رهنمون بوده است. پس از قوم یهود هستی؟

-         آری سرورم .

-         از سرزمین بابل آمده ای به سرزمین ایران ، آیا خبری برای ما داری؟

-         آری سرورم .

-         پیامت چیست؟

-         من از پادشاه بابل برای شما پیغام دارم.
 

-    نابونید ، آیا نابونید همگی پیکهایش همچو تو را برای سرزمینهای گوناگون می فرستد ، رنجور و پریشان حال و ژنده پوش.

-         خیر فقط برای پادشاهان دادگر و عادل پیکهایی همچو مرا راهی می کند.

-         پیام او چیست؟

-    پیام او را من با ظاهرم برای شما آورده ام و پادشاه خردمندی همچو کوروش بی شک این پیام را نیک دریافته است.

-    پس تو از رنج و سختی که نابونید بر شما روا داشته به پیش ما گلایه آورده ای و با ظاهر خود می خواهی آنرا بر ما اثبات نمایی.

-    آری ، نابونید و پسر او بالتازار بیدادگر ، قوم ما را به اسارت و بردگی گرفته اند ، از ما برای ساختن پرستشگاههای خدایان خود بهره می جویند ، به دخترانمان تجاوز می کنند و آنها را به فاحشه گری وا می دارند و با ما همچو بردگان رفتار کرده و ما را خرید و فروش می کنندو اگر کسی از ما سر به قیام گذارد ، او را به راحتی و از روی تفریح می کشند و یا زنده زنده می سوزانند.

کوروش چهره اش در هم گردید و اخمی ناشی از ناراحتی بر چهره اش نمایان شد و گفت:

-         ازدیدار شما آزرده گشتم.

-    از اینکه شما را آزرده گردانیدم شرمسارم ، برای شما که راحتی و آسایش و برابری مردمان سرزمینتان زبانزد جهان است ، شرح حال ما ناباورانه می نماید. عدل و داد شما زبانزد همه مردم بابل است و به تازگی مردم و بزرگان بابل نیز از نابونید آزرده هستند.

-         آنها چرا از نابونید آزرده خاطر گردیده اند؟

-         داستانی بسیار طولانی دارد که اگر شاه حوصله آن را دارند برایشان آنرا نقل کنم.

-    خیر ، از انصاف به دور است که تنی رنجور همچو تو را در این شرایط نگه دارم و تو برای من داستان بگویی ، خسته راه نیز هستی و بی شک گرسنگی بر تو فشار می آورد. زخمها و پوشش تو نیز شایسته یک انسان نیست.

کوروش بزرگ دستهای خود را بر هم زد و بگ پاته از لابه لای سرداران به پیش آمد و کوروش رو به او کرد و گفت: این مرد را به حمام برده و پس از مرهم نهادن بر زخمهایش ، پوششی نیک بر تن او کرده و غذا به او دهید و سپس به من خبر دهید که می خواهم با او بطور کامل صحبت کنم.

بگ پاته سر خم نمود و سپس به کمک دو تن از ملازمان دربار ، مرد را به همراه خود بردند.

کوروش دستی بر ریش خود کشید و غرق افکار گشت. همیشه از آزردگی انسانها آزرده خاطر می گشت. به سوی درگاه خروجی تالار حرکت کرد و آن چنان در فکر می گذراند که متوجه احترام اطرافیان  خود نگردید.

شب ، همه فرماندهان در دربار جمع شده بودند و مرد یهودی نیز با جامه ای زیبا به رنگ سرخ در وسط تالار ایستاده بود . پس از آنکه جارچی خبر رود کوروش را اعلام کرد ، همگان سر خم نمودند و مرد یهودی نیز به مانند سایرین احترام به جا آورد. پس از نشستن بر تخت ، رو به مرد یهودی نمود و گفت:

-    هر چه از تو می پرسم می خواهم جواب راست بشنوم و بدان اگر در سخنانت دروغ یابم چه در حال حاضر و چه در آینده ، مطمئن باش عذابی سخت در پیش داری. پس سخنانت را بسنج و دقیق جواب ده که در آنصورت پاداشی بس گزاف در انتظار تو خواهد بود.

-    برای من پاداشی بالاتر از آزادی قومم و زیستن در سرزمینی به فرماندهی پادشاه دادگری به نام کوروش نیست.

-         چند سال است در بابل هستی؟

-         نزدیک به 8 سال .

-         آیا شهر بابل را خوب می شناسی؟

-         آری سرورم.

-    نخست به من در باره شخص نابونید هر آنچه می دانی بگو ، زیرا تا شخصیت دشمن خود را نشناسم نمی توانم کمر نبرد با او بر بندم. همچنین می خواهم بدانم چرا مردم و قدرتمندان بابل از نابونید ناراضی هستند ، در حالیکه بابل سرزمینی ثروتمند است و به بازرگانی و تجارت شهره جهان.

-    ابتدا از خود نابونید برای شما می گویم. او فرزند کاهنه ای از مردم حران است . هر چند عوام او را پادشاه بابل می دانند ، اما در واقع او بازیچه دست کاهنان و روحانیون سرزمین بابل است و آنها هستند که بر بابل حکومت می کنند. او همیشه در سرتا سر سرزمین بابل در حال سفر است و به دنبال معابد کهن خدایان که آنها را تعمیر کند و یا در آنجا معبدی نو بسازد. او تمام خدایان از همه جای سرزمین بابل را به شهر بابل آورده و مردم سایر سرزمینهای بابل را از خود رنجانده است و از آنجا که خدای ما در همه جا هست و شکل و شمایل ندارد ما را به اسارت در آورده و معبدمان در اورشلیم را ویران نموده زیرا معتقد است که ما خدای خود را مخفی کرده ایم و نمی خواهیم به او دهیم. امروز برخی از روحانیون نیز از او برگشته اند زیرا او به خداوند سین گرایش یافته است و از خدای بزرگ بابلیان که « بل- مردوک» نام دارد روی گردان شده است . شما نابونید را هیچگاه درشهر بابل نخواهید یافت و تنها قوم من می دانند او الان در کجای سرزمین بابل است ، زیرا قوم مرا برای بیگاری و بازسازی به همراه خود می برد و من از طریق آنها می توانم برای شما خبر آورم که نابونید در کجاست و مشغول چه کاری است.

-         حال بگو چرا توانمندان بابل از او رنجیده اند؟

-    به دلیل آنکه نابونید برای بازسازی معابد و پرستشگاههای خدایان نیاز به در آمد دارد و با وضع مالیاتهای سنگین این خرجها را جبران می کند و به همین دلیل توانمندان نیز از او رنجیده خاطرند. آنها اغلب بازرگان هستند و بیشتر توجه به این دارند که چه کسی می تواند بازرگانی را رونق بخشد و برایشان فرق ندارد که پادشاهشان نابونید باشد یا کوروش بزرگ ، اما برای قوم من کوروش بزرگ تنها نجات دهنده است.

-         در بابل چه چیزهایی تجارت می شود؟

-    علت رونق بازرگانی بابل را می توان در موقعیت مکانی آن یافت ، بابل در میان راه بازرگانی غرب و شرق است . بازرگانان فنیقی کالاهای غرب را از بنادر خود آورده و به جای آن کالاهای شرق را از بازرگانان بابل می خرند . غلام و کنیز از جمله کالاهایی هستند که همیشه در بازار بابل وجود دارد. ربا خواری به وفور یافت می شود . بانکداری نیز در آنجا وجود دارد.

-         در مورد استحکامات شهر بابل برای من توضیح بده.

-    شهر در دشت چهار گوش قرار دارد که همه اضلاع آن با هم برابر است. هر طرف آن با حصاری به ارتفاع دویست ارج شاهی ( حدود 65 متر) و پهنای 50 ارج شاهی ( حدود 17 متر) و طول یکصدو بیست فورلنگ (24 کیلومتر) محصورگردیده است. در اطراف دیوارها چهارصد دروازه وجود دارد که دربهای این دورازه ها از جنس برنج است. علاوه بر این دیوار خارجی یک دیوار داخلی نیز وجود دارد که شاید از دیوار خارجی باریکتر باشد ، اما از نظر استحکام چیزی از دیوار خارجی کمتر ندارد. در مرکز شهر در هر بخش قلعه ای ساخته اند ، در هر کدام از این قلعه ها مکانهای مهم مانند کاخهای شاه و عبادتگاهها قرار دارد. رود فرات از وسط شهر می گذرد و خیابانهای وسیع و کاخها و معابد با شکوه در شهربسیار به چشم می خورد که همه مال توانگران است.

-    صبر کن . اینگونه که می گویی ورود به شهر غیر ممکن است ، اما یکبار دیگر سخنت را تکرا کن ، رودی که نام بردی از کجای شهر می گذرد ؟

-    رود فرات از وسط شهر می گذرد و از طرف شمالی شهر وارد شهر گردیده و از سمت جنوبی آن خارج می شود .

-         آیا در مسیر رودخانه نیز حصاری وجود دارد؟

-    آری اما دیوار تا بالا پیش رفته و سوراخی به پهنای رودخانه دارد که در جریان یافتن رود به داخل شهر خللی ایجاد نکند.

-         این اطلاعات در مورد شهر را از کجا به دست آورده ای؟

-    در دوره ای از اسارتم ، تعمیر این حصارتوسط قوم من انجام می گرفت و به همین دلیل آن حصار را خوب می شناسم.

-         بسیار خوب ، سخنان تو را تاکنون راست دیدم ، حال به من بگو چگونه به مردم بابل و شما اطمینان کنم.

-    سرورم، قوم من بسیار ضعیف و رنجور هستند و در این چند سال اسارت ، قوای ما بسیار تحلیل رفته است ، اما در یکی از ایالتهای بابل میان رودخانه زاب و دیاله ، مردی از بابل حکومت می کند که ما را بسیار پنهانی یاری رسانده است و نام او« کوبارو» است که بسیار دوستدار توست و من که اکنون پیش روی شما هستم ، توسط او و به دور از چشم مأموران بالتازار به سوی شما فرستاده شدم که قول همراهی او را به شما بدهم.

-    بسیار خوب ، از اطلاعات کامل تو سپاسگزارم ، گویا قوم یهود می دانسته که چه کسی را برای ما بفرستد. فردا عصر به تو اطلاع خواهم داد که تصمیم بر چه گرفته ایم. امشب را به نیکی در دربار ما سپری کن.

سپس رو به بگ پاته کرد و گفت : شورای فرماندهان و سران را جمع کن تا بر سر این موضوع به شور بنشینیم.

سپس برخاست و به آرامی به سمت تالار بیرونی رهسپار گشت.

فردا زمانی که خورشید به نیمه رسیده بود ، پس از غذا ، بردیا در بالکون اختصاصی ، سر بر زانوی پدر گذاشته بود و خوابیده بود . کوروش در فکر مردم بابل بود ، همانگونه که او فرزندش را دوست داشت ، آنها نیز فرزندانشان را دوست داشتند ، اما فرزند او چه سرنوشتی در انتظارش است و دلبندان آنها چه سرنوشتی. با این افکار دست به گریبان بود که بگ پاته به همراه کاساندان وارد بالکون گردید. کاساندان بردیا را به آرامی از روی پای پدرش برداشت وبه درون اتاق برد و بگ پاته نیز گفت: سرورم همه آماده اند.

کوروش به همراه بگ پاته وارد شورای فرماندهان گشت ، همه به احترام او سر خم نمودند ، در چهره همه عزم راسخ در حمله به بابل موج می زد. رو به همگان نمود و گفت: سخنان مرد یهودی را شنیدی. از چهره هایتان نیز قصد و هدفتان را نیز خواندم و اگر غیر این می دیدم شک می کردم ، زیرا جوانمردی و کمک به ضعیف از خصلت ما ایرانیان است ، حال بگویید چه کنیم؟

« فرورتیش» به نیابت از سایر سرداران زبان به سخن گشود: همانطور که کوروش بزرگ فرمودند ما همگی با حمله به بابل موافقیم ، زیرا بدین سان ، هم سرزمینمان امنیت بیشتری می یابد وهمچنین در غرب کشور نیز  دیگر دشمنی ایران را تهدید نمی کند . قوم یهود را نیز از ستم می رهانیم و به سرزمین مصر نزدیک می شویم.

-         نقشه ای برای تصرف بابل دارید؟

-    سرورم همگی بر این نظر اصرار دارند که بایستی شهر بابل را به سرعت متصرف شد ، زیرا با تصرف آن کل بابل را تسخیر کرده ایم.

-    اما به این اندیشیده اید که که اگر نابونید یا بالتازار در بابل باشند و دروازه های شهر را ببندند آنگاه بایستی چه کنیم.

-         بایستی از مردم شهر کمک بگیریم تا دروازه ها را بر ما بگشایند.

-    نباید به مردم ضعیف اطمینان کرد زیرا آنها بیش از این رنجور هستند که یارای کمک به ما را داشته باشند ، همان که به ما خبر دهند و ما را از وضعیت دشمن آگاه سازند برای ما کافی است.

دادارشیش قدم پیش نهاد و گفت: سرورم من می گویم برای اینکه سپاه ما مبادا تباه گردد ، ابتدا کوبارو را تجهیز سازیم و راهی شهر بابل نماییم و خود سایرسرزمین بابل را تسخیر کنیم ، زیرا اگر تمام سرزمین بابل تسخیر شود ، نابونید فردی ضعیف است و تسلیم خواهد شد.

-    فکری است تا حدودی کامل ، اما این ظلمی است بر کوبارو و سپاه او و از مردانگی به دور است که چون ما ترسیده ایم او را پیش اندازیم، همچنین سپاه او و ما هیچ فرقی ندارد ، اگر به حصار بابل برسد از کار آیی و توان سپاه او کاسته می گردد و شکست خواهد خورد و از نظر روانی نیز ارتش را نمی توان زیادپشت حصارهای تنومند بابل معطل نگه داشت.

-         آیا سرورمان نظری دیگر دارد؟

-    با نظر شما برای فرستادن تجهیزات و نیرو برای کوبارو موافقم ، در همین زمان که کوبارو برای حرکت به شهر بابل آماده می شود مرد یهود را به شهر بابل می فرستیم تا به کوبارو خبر رساند که نابونید یا بالتازار کدامشان در بابل هستند . پس از آنکه فهمیدیم هر کدام از این دو نفر کجا هستند ، تصمیم می گیریم ، اما هدف ما باید شکست بالتازار باشد زیرا بر طبق گفته های مرد یهود او است که در واقع زمام سرزمین بابل را در دست دارد. در مورد ورود به بابل نیز به کوبارو بگویید که ارتش  را از محل ورود آب فرات به شهر ، وارد شهر کند ، ابتدا مسیر رودخانه را منحرف سازد تا ارتفاع آب رودخانه کاهش یابد و سپس ارتش را شبانگاه وارد شهر نماید ، اینگونه اگر دروازه ها نیز بسته باشد ارتش ما وارد شهر می گردد.

همگی از نظر کوروش در شگفت ماندند و آن را تصدیق کردند .

 فردا پیکها فرستاده شدند و ایرانیان برای آماده کردن ارتش خود و کوبارو به تلاش افتادند.

کوبارو برای کوروش پیغام یاری فرستاد و کوروش ارتش و تجهیزات را برای او ارسال کرد و به همراه ارتش پیغامی برای او فرستاد که به یاد داشته باش به محض ورود به بابل جان و مال مردم را امان ده و مبادا بر آنها و اموال و جانشان یورش ببری و در صورت تخلف ، متخلف را جزا ده. نگران حمله بالتازار و نابونید نیز مباش که به ما خبر داده اند آنها خارج از شهر بابل هستند و ما پس از شکست دادن آنها به تو در شهر بابل ملحق می شویم ، پس تو آماده حرکت شو.

کوروش ( در 539 پیش از میلاد) به سرزمین بابل وارد گردید و جنگ آغاز گردید ، یهودیان به او خبر دادند که نابونید در سیپ پار است و بالتازار در راپیس ، پس ارتش خود را به دو دسته تقسیم کرد  و گروهی را به جنگ با نابونید در سیپ پار فرستاد و خود به جنگ بالتازار شتافت .

جنگ با بالتازار در گرفت و بالتازار که انتظار دیدن کوروش را نداشت ، غافلگیر شد و در نبردی چند ساعته شکست خورد . پس از پایان نبرد و در هنگام حرکت به سمت بابل برای پیوستن به کوبارو ، پیک خبر آورد که نابونید با عده کمی از سیپ پار فراری شده است.

خبر رسید که کوبارو شهر را گرفته است و پس از دو روز در 7 آبان کوروش بزرگ به شهر بابل وارد گشت و مردم بابل از او و ارتش ایران استقبال بسیار کردند. در کاخ نابونید در بابل که مانند چندین پلکان بنا شده بود باغهای زیبا وجود داشت ، کوبارو در انتظار کوروش بود و کوروش بزرگ با دیدن او از او بسیار تقدیر کرد و او نیز با احترام فراوان  از لطف کوروش بزرگ نسبت به خود قدر دانی کرد.

فردای تصرف بابل ، مردم بابل انگار که هیچ حادثه ای رخ نداده بر سر کارهای خود بازگشتند ، کوروش در کاخ نشسته بود و به همراه سردارانش مشغول بررسی اوضاع و احوال بابل بود . کوبارو سردار بابلی وارد گردید و از کوروش اجازه صحبت خواست.

-         بگو کوبارو یار وفادار ما.

-         سرورم بابل اوضاع متشنجی دارد و از شما می خواهم برای فروکش کردن این اوضاع چاره ای بیاندیشید.

-         چه شده است؟

-    سرورم ما قبول داریم که نابونید ستمکار و فرزندش بالتازار بر مردم یهود بسیار جفا کرده اند ، اما الان مردم آزاد گردیده یهود، خواستار غارت و چپاول شهر توسط شما و سپاه ایران هستند تا بدین ترتیب کمی بر زخم جگرشان التیام دهند.

-    همه می دانند که کوروش از هر گونه خونریزی و خرابی بیزار است . البته هر دو قوم یهود و بابل ما را در شکست دادن نابونید آواره و بالتازار یاری رسانده اند و شایسته نیست که هر دو را مأیوس سازیم. پس باید اندیشه ای کنیم و چاره ای بیاندیشیم.

در این زمان موبدی از موبدان به شاه ایران گفت: قوم یهود را تو آزاد ساختی و تو بر آنها الان فرمانروایی ، آنها را به کیش زرتشت رهنمون شو و هر کس مخالفت کرد به زور او را به این کیش آور تا کاملاً تابع تو گردند و سپس به آنها فرمان ده که با مردم بابل کاری نداشته باشند وگرنه به غضب تو گرفتار می شوند و ما نیز تو را حامی هستیم.

کوروش رو به آنها کرد و گفت: آنگاه عمل آزادی سازی آنها توسط ما وجهه ای خودخواهانه و جبروار به خود می گیرد و این از مرام ما به دور است. به یاد داشته باشید ، دینی که راست باشد و از هیچ چیز باکی نداشته باشد نیازی به شمشیر ندارد و در دلهای انسانهاجای باز می کند.

سپس رو به رئیس جارچیان بابل کرد و گفت : در بابل جار بزن که تمام یهودیان در حیاط کاخ جمع گردند و چند نفر را بعنوان نماینده نزد ما بفرستند.

دستور انجام شد و نمایندگان یهودیان نزد کوروش آمدند. پادشاه ایران رو به آنها کرد و گفت: شما به ارتش ما بسیار لطف کردید و ما نیز جان خود را برداشته و برای آزادی شما همت گماشتیم ومنتی نیز بر شما نیست ، حال از شما خواهانم که از نظرخود درباره غارت بابل کوتاه آیید و در سرزمین بابل همچو مردمان دیگر زندگی کرده و روزی یابید و شک نکنید که اگر کسی  گزندی به شما روا دارد ، با او بر طبق داتم شاه ایران رفتار می کنیم. ما نیز از ثروت پادشاه بابل به شما کمک می کنیم تا اساس زندگی نو را برای خود فراهم سازید و دیگر کسی را برده کسی نیست و همه بردگان بازار بابل نیز جمع می شوند و آزاد می گردند و برده داری ممنوع است. حال اگر خواسته ای دارید بگویید؟

-    کوروش بزرگ به سلامت باشد. داد و بزرگی شما بر ما اثبات گردیده است و چون شما امر می کنید ما به گوش جان قبول می کنیم ، اما از شما خواسته ای دیگر داشتیم.

-         بگو؟

-    اگر امکان دارد ، ما را در سرزمین موعودمان جای ده و ما را یاری کن که معبد خراب شده خود را دوباره بسازیم.

-         منظور شما معبد اورشلیم است؟

-         آری سرورم.

کوروش کمی مکث کرد و اندیشید و سپس گفت:

-    قبول می کنم ، نیروی خود را جمع کنید و هر چه برای سفر به آنجا نیاز دارید بگویید که فراهم سازم ، نامه ای نیز به فرماندار آنجا می نویسم که شما را یاری کند و از زر و سیم که در خزانه نابونید است برای شما می فرستم تا معبد و خانه های خود را دوباره بسازید و تا چند سال نیز از مالیات معاف هستید تا بتوانید مرهمی بر رنج این چند سال اسارت خود بگذاریدو عقب ماندگیهای خود در زندگی را جبران سازید.

-    سرورم بزرگی و جوانمردی شما را نسل به نسل ، نقل محافل قوم من خواهد بود ، که بی شک پادشاهی به جوانمردی کوروش بزرگ در دنیا زیست نکرده و نخواهد کرد.

-         نام تو چیست ای مرد؟

-         من « شاماخابالزور» هستم.

-         تو سرپرست قوم یهود می باشی و سرپرست بازسازی معبدتان در اورشلیم.

-         اطاعت می شود سرورم.

-         تخمین می زنی چند نفر قصد رفتن به فلسطین را دارند.

-         در حدود 42500 نفر سرورم.

-    به قوم خود یاد آور شو هر گاه مردم و سرزمین من ایران به یاری شما نیاز داشت ، مانند نبرد بابل که شما را یاری کردم شاهان و مردم مرا یاری نمایید .

-         اطاعت می شود سرورم.

آنگاه یهودیان به آرامی از دربار خارج گشتند ، کوروش رو به جارچی شهر کرد و گفت : در شهر جار بزن که کوروش می خواهد به دیدار« بل – مردوک» خدای بابل بیاید.

هنگام عصر مردم در حیاط معبد بل – مردوک منتظر بودند که از ضلع غربی معبد کوروش و سران ارتش ایران وارد معبد گشتند و در میان حیاط سران ایستاده و کوروش به آرامی به سمت بل – مردوک در معبد وارد گشت و دست بل – مردوک را در دست گرفت . مردم بابل با دیدن این صحنه فریادی از شادی بر کشیدند و سپس جارچی با صدایی بلند فرمان کوروش را بدین مضمون خواند:

هر کس دوست دارد من پادشاه او هستم ، هر کس دوست ندارد من شاه او نیستم ، اما او آزاد است در سرزمینهای تحت تسلط من زیست کرده و روزی بگیرد و اگر کسی را به آن فرد گزندی باشد من از او حمایت می کنم. همه انسانها با هم برابرند و همه افراد در دین خود آزاد می باشند دینی را بر دینی برتری نیست. خواست کوروش آزادی همه انسانهاست. کوروش فرمان داده که خدایان سایر شهرها با احترام به شهرهای دیگر باز پس داده شوند تا عدالت در بابل حاکم گردد.

مردم با صدای فریاد خود حمایت خود را از پادشاه جدیدشان ابراز کردند. آنگاه کوروش و درباریان به آرامی به کاخ وارد شدند و قصد داشتند برای انتخاب رئیس ساتراپ جدید به شور نشینند که خبر رسید نابونید خود را شهر بابل تسلیم نیروهای هزاره پاتیش کرده است.

کوروش فرمان داد با او بد رفتاری نشود و سپس به دادارشیش دستور داد به همراه نیروهایی کار آزموده نابونید را به کارامانی(کرمان) محل استقرار پادشاهان سرزمینهای گوناگون ببرد و از او به نیکی استقبال شود.

فردای آنروز در شورای مرکزی همه سرداران به این نتیجه رسیدند که کمبوجیه جوان را به همراه کوبارو به فرماندهی بابل بگمارند که هم کمبوجیه چگونه فرمانروایی کردن را بیاموزد و هم سرزمین مجاور، مصر را بیشتر بشناسد که بعد از پدر شاید نیاز باشد او به مصر رود. پس از تأیید این نظر ، پیکی برای کوروش خبر اتحاد فنیقیه با پادشاهی او را به او رساند و مردم فنیقیه نیز با او متحد گشتند.

کوروش 5 ماه در بابل ماند و پس از آنکه خیالش از استقرار و ثبات بابل آسوده گردید ، رهسپار پاسارگاد شد.  

نوشته شده توسط sina در با موضوع: کوروش بزرگ | لینک ثابت |

یکشنبه 1386/03/13

مردم لیدی بسیار از جان و مال خود بیمناک بودند و صد البته چه فکر بیهوده ای . آنها نمی دانستند که کوروش برای چپاول مال و جان آنها نیامده است، او در زندگی هدفی والاتر از چپاول سایر اقوام را دنبال می کند. او دوستدارپیشرفت همه قومها در زیر یک پرچم واحد است.

سه روز پس از تسخیر کامل لیدی جارچی ها در سرتا سر لیدی امان بودن مردم را جار زدند و به آنها ندا دادند که کوروش به هیچ کس کاری ندارد و همه در زیر سایه قدرت کوروش بزرگ در امان هستند. سپس شورایی از فرماندهان را در دربار کرزوس تشکیل داد.

 صبحگاه روز بعد مشخص گردید کوروش بزرگ با مشورت میان سردارانش چه تصمیمی گرفته است.ابتدا گروهی از سپاهیان ارشد و زبده خود را به فرماندهی گشتاسپ هزاره پاتیش خود ( هزاره پاتیش به فرمانده هزار سرباز می گفتند)  همراه کرزوس و خانواده اش راهی کرمان نمود و قبل از حرکت آنها پیکی را به سمت کرمان فرستاد تا شرایط استقرار کرزوس را فراهم سازند.

سپس با مشورت سرداران خود تابالوس را بعنوان فرمانده ساتراپ جدید برگزید و گروهی از مادها و پارسها را در خدمت او قرار داد تا او را در اداره سرزمین لیدی  یاری سازند.

بازسازی خرابیها و نظارت بر کارها و آموزش سرزمین داری تابالوس و همراهی با او دو ماه وقت او را گرفت و پس از آنکه متوجه گردید که تابالوس با نیروهای جدید به راحتی می تواند، سرزمین جدید را اداره کنند و داته بره ها( داته بره به داورانی می گفتند که بر اساس داتم یا همان قانون شاهنشاهی که شورای سلطنتی آنرا تعیین می کرد قضاوت می کردند) کار خود را آغاز کنند زمان حرکت فرا رسیده است و مردم لیدی در حال فراهم کردن تدارکات لازم برای سفر بازگشت پادشاه جدیدشان می باشند و سپاه ایران زمین به سرعت خود را آماده بازگشت می کرد.

شب آخری که در لیدی بود ، جشنی با شکوه گرفت و همه بزرگان و سران ماد و پارس و لیدیایی و عده ای از یونانیان را نیز دعوت نمود.

در دربار سابق کرزوس کوروش بزرگ بر تختی آراسته نشسته بود و سایرین نیز در برابر میزهایی که با غذاهای رنگین چیده شده بودند، نشسته بودند. میزبانان مدام در حال پذیرایی بودند تا مبادا دیس ها و سینی ها خالی بماند. کوروش ردایی شرابی رنگ بر تن نموده بود و جام همیشگی خود که در آن آب چشمه لبریز بود، در دست داشت و گهگاه از آن می نوشید.

پس از خوردن غذا و تماشای موسیقی نوازندگان لیدیایی و برنامه های دیگر جشن ، به فرمان کوروش در سرتاسر باغهای کاخ جار چی ها جارزدند که همه در سالن اصلی کاخ جمع شوند که کوروش بزرگ همه را فراخوانده است.

همهمه ای در سالن اصلی به پا بود ، هر کس چیزی می گفت ، با ورود کوروش همه جا ساکت گردید. کوروش به آرامی از میان مهمانان قدم می زد و به چهره ها نگاه می کرد. بر روی تخت نشست و پس از نگاهی عمیق به سرتا سر تالار ، با صدایی رسا گفت: فردا سپاه پارس از لیدی خواهد رفت. آگاه باشید برای شما فرمانداری لایق برگزیدیم و البته او را از میان خودتان انتخاب نمودیم تا با رسم و سنتهای شما بیگانه نباشد ، به شما یاد آور می شوم اگر بر او جفا کنید و او را در انجام کارهایش یاری نکنید با خشم ما و اهورامزدا روبرو خواهید شد وکسانی که او را حمایت کنند مورد لطف ما قرار خواهند گرفت.

حال تو تابالوس ، جلو بیا.

تابالوس بلند شد و به وسط تالار رسید. کوروش رو به او کرد و گفت:

به تو گوشزد می کنم ، آنگونه که در این چند وقت به تو آموزش دادیم بر مردم حکومت کن ، بر کسی ظلم روا مدار وآگاه باش قدرتت را از ما به امانت گرفته ای و ما آنرا از مردم ، مبادا از آن بر ضد مردم و به نفع خود استفاده ببری و بدان اگر چنین شود ، با بدترین نوع مرگ تو را مجازات خواهیم کرد. آگاه باش ما در شهر گوش و چشمان بسیاری داریم که ما را از اوضاع ساتراپ تو با خبر می سازند . اگر به کمک و یاری ما نیاز داشتی بدان که تو را حمایت خواهیم کرد و در موقعی که به حمایت تو نیازمندیم بایستی ارتش خود را آماده نگه داری و برای کمک به ما یا سایر ساتراپها، آنها را به سوی ما بفرستی. از هر کدام از سرداران و یاورانی که برای تو برگزیدیم شکایتی داشتی با خود ما مطرح می سازی تا برای تو چاره جویی نماییم و یاوران تو بایستی آگاه باشند که اگر بر خلاف تو حرکت کنند ، جزایی سخت در پیش خواهند داشت.

تابالوس در حالیکه سرش را خم نمود با صدایی رسا گفت: امر ، امر پادشاه ماد و پارس است.

کوروش سری تکان دادو سپس گفت: تعدادی از دلیر سواران لیدیایی را فردا همراه خود به پارس می بریم تا نحوه سوارکاری خود را به سربازانمان بیاموزند . حال امشب را به نیکی بگذرانید و بدانید در زیر سایه شاهنشاهی ایران شما را گزندی نیست.

کوروش از تخت برخاست و به آرامی به سمت بیرون تالار رفت و همه در حالیکه سرها را به نشانه احترام خم نموده بودند او را بدرقه کردند.

به اطاق خواب رفت و به آرامی سر به بالین نهاد.

سپیده دم ، سپاه بزرگ ایرانیان به سمت سرزمین پارس روان گشت. در پیشاپیش سپاه کوروش بزرگ سوار بر لاسب زیبای خود حرکت می کرد و هر کدام از سرداران در بخشی از سپاه ، سربازان را راهنمایی می کردند.

در میان فرماندهان یک ماهی می شد که بحث بر سر تصمیم بعدی کوروش بزرگ بود. هنوز نمی دانستند آیا کوروش به سرزمین دیگری لشگر می کشد و یا در کاخ جدید خود در پایتخت جدید پارسه ، به نام پاسارگاد می نشیند و به اداره ساتراپهای خود اکتفا می کند.

یک هفته از حرکت ارتش ایران می گذشت . هارپاگ هر شب به حضور کوروش بزرگ می رسید و گزارشی از وضع اردوگاه و مشکلات پیش آمده را ارائه می داد. در یکی از آن شبها پس از حضور در پیش کوروش بزرگ و ارائه گزارش ، اجازه مرخصی می خواست که کوروش رو به او کرد و: بمان با تو کار دارم.

هارپاگ ایستاد و منتظر ماند. کوروش گفت: هارپاگ ، توکه سرد و گرم این روزگار را چشیده ای به من بگو ، در زمان سایر شاهان مانند آستیاگ آیا ارتشی به سمت شرق سرزمین پارس حرکت کرده و اگر رفته چه خبر آورده است؟

-    سرورم ، ارتشهایی رفته اند ، اما اقوام آنجا بقدری ضعیف و پراکنده هستند که با سپاهی کوچک نیز می توان آنها را در هم کوبید ، اما اقوامی جنگجو هستند و در زمان آستیاگ ، گاه بر مرزهای دور دست دستبردهایی می زدند ، اما هیچگاه بر منطقه ای مسلط نمی گردند و اغلب مهاجر هستند و در یکجا نمی نشینند.

-         در آینده از آنها بیشتر برایم بگو .

-         شاهنشاه امر کنند ، بنده اطاعت امر.

-         فردا می خواهم به تمام نیروها سری بزنم و از نزدیک اوضاع را بررسی کنم تا کسی کوتاهی نکرده باشد.

-         امر، امر شماست.

-         شب بر تو خوش.

-         بر شما هم خوش باد سرورم.

و به آرامی چادر را ترک کرد. به تخت خواب رفت ، اما نمی توانست ، فکر خود را آسوده سازد و فکرش مشغول سرزمینهای دور دست شرق بود.

مدتی طولانی است که از لیدی خارج شده است و پیکی را به سمت پارس فرستادند تا ورود ارتش ایران را اطلاع دهند.

یک روز مانده به مقصد برسند ، گروهی از بزگان ماد و پارس که در مرکز قدرت باقی مانده بودند به استقبال او آمدند و کاساندان بزرگ همسر نیک سیرت او نیز به همراه کودکشان کمبوجیه در میان آنها بود.

از دیدار آنها بسیار خرسند گشت. به او اطلاع دادند کاخ او در پاسارگاد ، آماده است و بی صبرانه در انتظار پادشاه خود می باشد ، اما دیدار همسر و کودک خود بیش از آن برایش با ارزش بود.

دو روز از اقامتشان در هگمتانه می گذشت که تصمیم به حرکت به سمت پایتخت جدید خود گرفت و به آرامی نیروها ی نظامی و اداری و سازمانی را به پایتخت جدید خود انتقال می داد.

حرکت به سوی پاسارگاد آغاز گردید ، شبی در چادر با کمبوجیه فرزند خود در حال سئوال و پاسخ بود و سعی می کرد به سئوالها و کنجکاویهای بچه گانه او با صبر پاسخ دهد که به او اطلاع دادند پیکی آمده است.

پیک را به حضور پذیرفت ، پیک از کرمان می آمد و از طرف هزاره پاتیش او ویشتاسپ  بود و خبر سلامتی کرزوس و خانواده اش و استقرار آنها در کاخ اختصاصیشان در کرمان را تشریح می کرد.

حال کوروش خیالش از لیدی نیز آسوده گردید و سپس رو به پیک نمود و گفت : امشب را استراحت کن و فردا عازم کرمان شو و بگو به فرمان کوروش ، کرزوس و خانواده اش هر آنچه نیاز دارند در اختیارشان قرار داده شود و از هرگونه گزندی در امان هستند و اگر آسیبی به آنها برسد ، کسی که مرتکب این عمل شده است را مجازات خواهیم کرد.

پیک تعظیمی کرد و از چادر بیرون رفت.

حوالی ظهر روز بعد ارتش ایران به همراه کوروش بزرگ وارد کاخ تازه تأسیس و پایتخت جدید ایران به نام پاسارگاد گردید. این پایتخت درست در محلی که آستیاگ شاه ماد از کوروش شکست خورده بود بنا گردیده است و مکانی بسیار زیبا و با شکوه را معماران ایرانی طراحی کرده بودند. باغهای بزرگ و گیاهان زیبایی در کاخ که نشان از ذوق وافرایرانیان برای شاه جدید خود بود، به چشم می خورد .

کوروش توسط بگ پاته خواجه حرمسرا و در واقع وزیر دربار استقبال شد و او تمامی بخشهای کاخ را به کوروش نشان می داد. پس از مشاهده چهار باغهای زیبای ایرانی به همراه برکه هایی زیبا و درختان و گیاهان خوشرنگ و خوشبو ، کوروش رو به بگ پاته کرد و گفت: فردا شب جشنی با شکوه به مناسبت پایتخت جدید ایران برگزار نمایید و به تمامی ساتراپها خبر دهید که پایتخت ایران به پاسارگاد منتقل شده است و اینجا مرکزیت ایران و ساتراپهای آنرا بر عهده دارد.

رئیس دربار تعظیمی کرد و سپس کوروش را به سمت اطاق خصوصیش رهنمون گشت.

صبحگاه بگ پاته کورو ش را از خواب بیدار نمود و صبحانه او را به اطاق برد . سپس به دستور کوروش مسئول خزانه دربار را در تالار مرکزی فراخواند تا به حساب و کتاب ومخارج این چند مدت و ساماندهی غنائم بپردازد. اینکار برای او بسیار خسته کننده بود و اورا بسیار خسته کرد. پس از استراحت و استحمام لباسهای نو و زیبایی را که به مناسبت جشن شب برای او مهیا ساخته بودن بر تن کرد و وارد تالار باشکوه کاخ گردید جایی که انبوهی از شاهزادگان و سرداران و بزرگان ماد و پارس به همراه بانوان و دخترها و پسرهای خود حضور یافتند. او نیز به همراه کاساندان و کمبوجیه  به تالار وارد گشت  و همه در برابر او سر خم نمودند و او با اشاره دست به سمت بالا ، از آنها تشکر نمود.

جشنی با شکوه وزیبایی بود و بگ پاته واقعاً به نیکی آنرا ترتیب داده بود و کسی را از قلم نیانداخته بود ، در شهر نیز مردم به شادی و پایکوبی می پرداختند . پس از پاسی از شب دیگر صدایی از پاسارگاد بر نمی خاست و همه در خواب فرو رفته بودند. اما یک نفر خوابش نمی آمد ،او کوروش بزرگ بود ، او در تراس بالای کاخ ایستاده و نظاره گر دور دستها بود. نسیمی ملایم صورت او را نوازش می داد و پرده پشت سرش را حرکت می داد. کاساندن در تخت به آرامی خوابیده بود.

به او نگاه می کرد ، و سپس برگشت و باز به دور دستها خیره گشت ، در این افکار بود که ناگهان احساس کرد کسی پشت سرش است ، برگشت و دید بگ پاته است.

بگ پاته تعظیمی نمود ، کوروش رو به او کرد و گفت : چه پیش آمده که این موقع نزد ما آمدی؟

- سرورم شورای سلطنتی را خبر کرده ام ، پیکی از لیدی آمده و اخبار مهمی را برای شما دارد. صلاح دیدم شورای جنگ و شورای سلطنتی حضور داشته باشند.

-  تو همیشه دقیق هستی ، برویم ببینم این پیک چه می گوید.

در شورای سلطنتی همه منتظر بودند بدانند چه خبر است که بعد از آن جشن باشکوه آنها را دوباره فرا خواندند و البته همگی می دانستند ، که خبرخوبی نخواهد بود وگرنه به این سرعت آنها را جمع نمی کردند.

کوروش وارد شد و همگی از جای برخاستند . او بر روی تخت خود نشست و خواستار ورود پیک شد.

پیک وارد گردید و از طرز پوشش هویدا بود که از مردمان لیدی می باشد. کوروش رو به او کرد و گفت: پیامت چیست؟

پیک تعظیمی نمود و گفت: سرورم ، پس از عزیمت شما از لیدی تابالوس به توصیه شما عمل کرده و مشغول باز سازی مکانهای مختلف گردید و همه چیز بر طبق فرمان شاهنشاه بود تا اینکه مردم به تحریک فردی به نام پاکتیاس سر به شورش نهادند و تابالوس را در کاخ خود محاصره نمودند.

همهمه ای تالار را پر نمود ، پاکتیاس به شهریار خود خیانت کرده ، جرمی نابخشودنی. کوروش دست خود را بطور مایل به سمت پایین حرکت داد و همه ساکت شدند.

کوروش بدون آنکه آرامش خود را از دست دهد گفت: ادامه بده.

-    آری سرورم ، این شورش به اوج رسید تا اینکه سردارماد به نام مازارس آنرا فرو نشاند. کوروش رو به مگابیز هزارهپاتیش خود نمود و گفت: پاکتیاس را به چه کاری مأمور ساختیم؟

-    سرورم ، او مسئول حفظ غنائم و نفایس خزانه کرزوس در لیدی بود تا آنها به درستی خرج گردند و گزارش آن را برای تابالوس و خزانه مرکزی در پاسارگاد ارسال نماید.

-         پس او بر قدرت گرفتن بدون فرمان ما ، پیشی گرفته است.

-  آری.

-  سزای او چیست؟

-  در قانون ما مرگ است.

سپس مدتی را به سکوت گذرانید و دست خود را به ریش بلندش کشید. رو به پیک نمود و گفت : آیا هم اکنون اطلاعی دارید که پاکتیاس کجاست؟

- آری ، او به نزد یونانیها گریخته است .

هارپاگ رو به کوروش کرد و گفت: اکنون بهترین بهانه برای یورش به یونانیان و ادب ساختن آنهاست.

کوروش سری تکان داد و گفت: آری ، اما ما به دنبال تهاجم به سرزمین سایرین  نیستیم و به زور به سایرین حمله نمی کنیم ، مگر آنکه بر خلاف ما اقدام کنند ، ابتدا از آنها می خواهیم پاکتیاس را تحویل دهند و اگر امتناع کردند ، آنگاه برای سزای عملشان فکری دیگر می کنیم ، تو ای پیک آیا بر زبان یونانی نیز تسلط داری؟

- آری سرورم ، مادر من خود یک یونانی است.

-  بسیار خوب ، امشب را در کاخ ما  آسوده باش و فردا پیام ما را کاتبان به تو خواهند داد تا به نزد  یونانیان ببری و جواب آنها را برای ما بیاوری.

- اطاعت سرورم.

کوروش رو به هارپاگ کرد و گفت: پیکی آماده ساز و به لیدی بفرست و مسئولیتهای پاکتیاس را به مازارس محول کن و پاداشی نیک نیز به همراه پیک برای او بفرست که او سرداری بسیار شایسته است.

-  اطاعت سرورم.

سپس رو به بگ پاته کرد و گفت : فردا شورای جنگ را برای شور آماده ساز، بگ پاته تعظیمی نمود و کوروش از تخت برخاست و به آرامی از تالار به سمت اطاق خود حرکت کرد و در حین حرکت صدای همهمه افراد را در پشت خود می شنید که از این مطلب  در تعجب بودند که وقتی نمی خواهیم به یونانیان یورش ببریم چرا شورای جنگ تشکیل داده شود.

صبحگاه زودتر از سایرین برخاست و به حمام رفت ، زمانیکه کاساندان چشمهای خود را باز کرد ، کوروش به کمک بگ پاته در حال پوشیدن جامه فیروزه ای رنگ خود بود.

- صبح زود بلند شدید ، اتفاقی افتاده است.

-  زمانیکه سرزمینهای زیادی را سرپرستی می کنی و این وظیفه را قبول می کنی ، بایستی در انتظار هر حادثه ای باشی . اما من قدرتی دارم که سایر پادشاهان از آن بهره ای نبرده بودند.

- از قدرتی خدایی حرف می زنید.

- خیر ، مگر من فرعونهای نادان مصرم که ادعای خدایی کنم. قدرت من ناشی از مردم سرزمین من است. حکومتی که با مردمش باشد و در همه امور حقایق را به آنها بازگو کند ، مردمش هیچگاه به او پشت نمی کنند و در همه حال همراه او هستند ، و این بزرگترین سلاح من است . این نکته ها را کمبوجیه نیز باید بداند.

- در آموزش او هیچ کوتاهی نمی شود و خود به شخصه بر آن نظارت می کنم.

تبسمی بر لبانش نقش بست ، به سمت بستر و گونه های کاساندان را به نشانه تشکر بوسید. سپس بازگشت و به بالای تخت کمبوجیه رفت و کودک در خواب را نظاره گر شد. آنگاه از درگاه ایوان بزرگ خوابگاه خصوصی خود به شهر پاسارگاد نظری افکند و با اراده ای دو چندان از درگاه خارج گشت و به دنبال او بگ پاته نیز از خوابگاه خارج گشت.

- سرورم غذا آماده است ، پس از خوردن غذا ، شورای جنگ آماده حضور شماست.

- به همه سرداران اطلاع داده اید.

- بله سرورم ، از دیشب تا کنون برخی از آنها حتی به خانه های خود نیز نرفته اند و منتتظر امروز و شورای جنگ بوده اند و بر روی نقشه حرکت به سوی یونان کار می کردند.

پس از صرف غذا ، وارد تالار بزرگ کاخ گردید و همه سرداران و فرماندهان جنگی خود را دید که دور تا دور تالار ایستاده اند و به محض اینکه اورا دیدند همگی به نشانه احترام سر خم کردند.

بر روی تختگاه خود نشست و سپس رو به همگان نمود و گفت: امروز شما را فراخواندم تا فرمانی را صادر نمایم. نیروهایی از سربازان ماد و پارس را با ساز و برگ کامل نظامی آماده سازید تا به سمت شهرهای آسیای صغیر روانه گردند. هر چند به یونانیها گفته ایم که پاکتیاس را به ما برگردانند ، اما آن یک فرد خائن به درد ما نمی خورد و خود شما نیز می دانید و همگی نیز یقین دارید که یونانیان متکبر ، درخواست ما را نمی پذیرند. حال شما فرماندهان از میان خود سه تن از دلیر مردان را برگزینید تا فرماندهی سه لشگر بزرگ پارس و ماد را بر عهده گیرند و برای هر کدام از آنها گروهی از مشاوران و فرماندهان را نیز آماده سازید ، و سپس این سه گروه از رذاههای گوناگون به سمت آسیای صغیر روانه شوند و در راه هر شهری را که دیدند آنرا به سرزمین ایران ملحق سازند.

سپس رو به بگ پاته نمود و گفت: پیکی نیز به سمت لیدی و تابالوس بفرستید و از ارتش لیدی نیز در این نبرد یاری بگیرید . مکی خواهم لیاقت فرماندهان جوان خود را نیز در این نبرد ها بسنجم ، در مسیر حرکتتان هر گاه با دروازه های بزرگ و محکم شهرها روبرو گشتید ، خود را زیاد در پشت آنها معطل نکنید تا نیروهایتان تحلیل برود ، بلکه با کمی طلا و هدایا می توانید از خود یونانیان فردی را بیابید که دروازه و راه نفوذ به شهر را به شما نشان دهد ، زیرا این یونانیان هیچ چیز در این دنیا برایشان بیشتر از طلا و جواهرات و منافع خودشان اهمیت ندارد .

می خواهم در این جنگ شما را تنها بگذارم و از دور نظاره گر جسارت و شجاعت شماها باشم. اگر خودم به جنگ با این مردمان بیایم ، آنها بیش ارز پیش خود را باور می کنند و فکر می کنند که نیرویی قوی و ترسناک برای ایران هستند که خود من به جنگشان آمده ام ، اما آنها باید بدانند که در برابر اراده ایرانیان آنها نیرویی نیستند و در مقابل ارتش دلیر ایران زمین ، حرفی برای گفتن ندارند.

در انتها به شما می گویم به هر شهری که وارد می شوید و آن شهر را تسلیم می بینید مبادا بر جان و مال مردم آن شهر تجاوز و دراز دستی کنید که در آن صورت از عدل و انصاف که نشانه ذات ایرانی است دور گشته اید. در هر سرزمین شخصی امین و عادل از مردمان همان شهر برای اداره آن شهر برگزینید ، زیرا آن شخص نیازهای مردم سرزمین خود را بهتر از ما می داند و به آنها رسیدیگ می کند. اگر جایی بر اثر جنگ ویران گشته خرج بازسازی آنرا بدهید و خود ناظر بگذارید که کا دقیق انجام شود.

سرداران یکصدا فریاد زدند:

هر آنچه امر کنید ، آن کنیم.

کوروش به نشانه سپاس ، برخواست و سر خود را به پایین خم کردو بلند و نمود و سپس گفت : در مورد چگونگی آماده شدن و حرکت و تجهیز نیروها و سپه کشی ( منظور همان لجستیک است که در ایران باستان به آن سپه کشی می گفتند ) هارپاگ فرمانده و نماینده من است و تا پیش ار حرکت شما گزارش چگونگی پیشرفت کارها را به من گزارش می دهد.

هارپاگ سری به نشانه اطاعت خم نمود .

سپس کوروش بزرگ از جای برخاست و به آرامی تالار را ترک نمود.

یک ماه از شورای جنگ می گذرد و سپاه ایران با ساز و برگ کامل به سمت شهرهای آسیای صغیر حرکت نمود و پس از حرکت آنها پیکهایی بود که هر روز از سرزمین آسیای صغیر به ایران روانه می گشت و گزارش پیروزیها و نحوه تصرف شهرها را برای پاسارگاد و حکومت مرکزی خبر می آورد.

تابالوس نیز در پشتیبانی از سپاه ایران و کمک های غذایی و پشتیبانی هیچ دریغ نورزید و کوروش با پیکی مخصوص قدردانی خود را از او ابراز کرد.

از مهمترین اخباری که از اسیای صغیر رسید آن بود که اسپارتهای جنگجوی یونانی به وعده های خود در کمک به شهرهای یونانی آسیای صغیر عمل نکرده و این سرعت پیشروی ایرانیان را دو چندان نموده است.

در این زمان ، همانطور که سرداران ایرانی پایه های حکومت جدیدیشان در آسیای صغیر را محکم می ساختند و حاکمان شهرها را بر می گزیدند وسپس به پیشروی خود ادامه می دادند ، به کوروش بزرگ اطلاع دادند که نیاز به ارسال نیروهای اداری و خدماتی برای شهرهای جدید هستند تا بتوانند شهرهای جدید را از نظر سازماندهی اداری مرتب سازند و کوروش خود شخصاً در حال تدارک چنین نیرویی بود.

همانطور که در پاسارگاد شرایط اعزام نیروهای اداری فراهم می گشت به کوروش خبر دادند که پیکی از یونان آمده است.

کوروش پیک را به حضور پذیرفت . پیک وارد گشت و پس از آکه دست خود را به سینه کوفت بر زمین زانو زد و در حالیکه سر خود را بالا نمی گرفت به همان صورت باقی ماند. کوروش به مترجم دربار گفت : به او بگو برخیزد و پیام خود را بگوید. اما پیک بدون آنکه برخیزد پیام خود را گفت و مترجم آنرا اینگونه برای کوروش خواند: حاکم اسپارتها«لاکدمون» تهدید نموده است که اگر پادشاه ایران از پیشروی در آسیای صغیر دست نکشد اسپارتی ها و یونانیان شهرهای مزبور به شدت در مقابل ارتش ایران ایستادگی خواهند کرد.

کوروش رو به پیک کردو گفت: از زمین برخیز ، زیرا هیچ انسانی در مقابل من بر زمین نمی افتد.

مترجم به پیک گفت برخیزد ، اما گویا پیک این عمل را بد می دانست و از جان خود بیم داشت ، به ناچار ه اشاره کوروش مترجم خود به جلو رفت و به ارامی پیک را از زمین بلند کرد و ایستاند.

سپس کوروش رو به مترجم کردو گفت : به او بگواز پیامی که آوردید سپاسگزارم ، به حاکم اسپارت از طرف من بگو که کوروش پادشاه ماد و پارس به تو توصیه می کند که پر گوئی و یاوه سرایی را بریا روزی نگه دار که ناچار هستی بدبختی ها و درماندگیهای خود را بیان کنی. حال پس از استراحت به سرزمین اسپرت برگرد و پیغام مرا برسان و یاد آور شو که من خودم بهتر می دان تا کجا پیشروی کنم.

پیک پس از شنیدن پیام کوروش از زبان مترجم ، مجدداً بر زمین زانو زد و سپس برخاست .و به آرامی از تالار خارج گشت.

کوروش رو به « رونیتش» مشاور اداری خود نمود و گفت : تا این یونانیها بخواهند در شوراهای چند دسته خود تصمیم بگیرند که چه کنند ، ما ساتراپهای خود را از نظر جنگی و پیشرفت چندین بار از آنها جلوتر برده ایم.

- آنها همیشه بیش از آنکه عمل کنند حرف زده اند و دروغ بافته اند.

کوروش تبسمی نمود و به سمت شورای اداری روانه گشت.

چهار ماه از تسخیر شهرهای آسیای صغیر می گذشت و از آنجا که یونانیها سر ناسازگاری با ایران داشتند ، کوروش تصمیم گرفت مشاوری با لیاقت برای اداره این ساتراپ بزرگ و پر درد سر خود انتخاب کند تا بر اجرای  داتم های این ساتراپ نظارت کامل داشته باشد.

با آنکه هارپاگ مشاور خوب و دلسوز مادی او بود اما کوروش این را فهمیده بود که سن او افزایش یافته و دیگر تحمل نبرد وراههای طولانی راندارد و از طرفی او را فردی هوشمند و قدرتمند می دانست ، پس بدون تعلل او را به ریاست این ساتراپ خود بر گزید و با احترام فراوان او را بدرقه نمود تا بر سر پست خود رود. 

www.sivand.com

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

شنبه 1386/03/12
لطفا در این قسمت نظر دهید
نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

شنبه 1386/03/12

یک ماه از تصرف اکباتان می گذرد. او حالا به نام پادشاه پارس و ماد شهره همه جا گشته است و با تقسیم قدرت بدون قائل شدن تفاوت میان سران و بزرگان ماد و پارس هر دو گروه را طرفدار خود ساخته است. حال مشغول رسیدگی به امور سرزمینهای تصرف یافته و وضع قوانینی برای ساتراپهای فعلی و آینده خود می باشد. در همین روزها پدرش کمبوجیه بزرگوار در اثر جراحات وارد شده در جنگ در بستر بیماری دار فانی را وداع گفت و دل او را مالامال غصه ساخت ، اندوهی که هرگز آنرا از یاد نمی برد . پدرش ، یاورش و بهترین دوستش که همیشه و در هر شرایطی در کنارش بود و برای موفقیت او از هیچ کوششی فروگذار نبود در گذشته و او را تنها گذاشت.

به آرامی اشکی کوچک از کنار چشمش بر روی گونه اش به حرکت افتاد ، با اینکه الان سنی از او گذشته اما همیشه مدیون کمبوجیه است و قدرت کنونی را نیز از او به ارمغان دارد.

پس از نظم یافتن امور داخلی و وضع قوانین حکومتیش و مشخص ساختن حدود وظایف سران سرزمینش که با وسواسی خاص انجام گرفته بود ، شروع به بررسی همسایگان مجاور سرزمین تازه به تسخیر گرفته خود پرداخت و در این راه از سران ماد و کسانی که سالها با این سرزمینهای مجاور زیست می کردند و با ویژگیهای آنها آشنا بودند ، بهره  برد. او برای برقرار کردن رابطه دوستی با پادشاه بابل به نام ( نابونید ) تصمیم گرفت برای او هدایایی بفرستد تا رابطه ای نیکو با او برقرار سازد ، هر چند بدو گفته بودند که او فردی است خرافاتی و بسیار معتقد به خدایان و بیشتر زمان خود را در خارج از شهر و به تعمیر معابد می پردازد و از هرگونه نبردی رویگردان است و سعی دارد به آرامی زیست کند ، مگر آنکه کسی به سرزمینش تجاوز نماید که آنگاه به همراه بابلیون به نبرد خواهد پرداخت.

از قضا هدایای کوروش و پیغام زیبای او به نابونید در نظر او مقبول افتاد و او با کوروش دوستی برقرار نمود. حال خیال کوروش از مرزهای سرزمینش با بابل راحت گشت و شروع به بررسی وضعیت همسایه دیگرش در دور دست گشت که به تازگی با سرعت فزآینده ای در حال گسترش مرزهای خود است و به سرزمینهای دیگر دست درازی می کند. این سرزمین که سپاهی قدرتمند داشت کشوری بود به نام لیدی به مرکزیت سارد و پادشاهی فردی به نام ( کرزوس).

کرزوس بسیار توسعه طلب بود و در عین حال دقیق و فرصت طلب ، او با سرزمینهای بابل و مصر صلح نموده بود تا خیال خود را از مرزهای خود با این کشورها آسوده گرداند. بعلاوه اتحاد بسیار قوی با اسپارتها در بخش جزایر یونانی نشین داشت و از نیروی آنها در مبارزاتش و کشورگشاییش بهره می برد.

کوروش می دانست که کرزوس سودای تسخیر سرزمین او را دارد و با اطلاع از اینکه کوروش به تازگی از نبرد با مادها آسوده گردیده است ، به احتمال زیاد به سرزمین کوروش حمله خواهد نمود و نزدیکترین سرزمین به لیدی مکانی به نام( کاپادوکیه) است. از طرف دیگر کرزوس نیز از چگونگی سقوط سریع و ناگهانی مادها با خبر گشته بود و شنیده های او از این حکایت می کرد که هم اکنون مادها و پارسها هر دو قوم کوروش را پذیرا گشته اند و او با اتحاد این دو نیرو قدرت خود را فزونی داده است و امکان دارد به سرزمین او نیز یورش ببرد ، پس تا کوروش ضعیف است و خود را پیدا نکرده است برای پیشدستی ، بایستی به سرزمین او حمله کرد و آنجا را ضمیمه لیدی ساخت.

کرزوس برای نیل به این هدف ، فردی را با هدایای گران و گزاف به سرزمین اسپارتها فرستاد تا برای او سرباز اجیر کند ، اما فرد مذکور به جای حرکت به سمت اسپارتها به سوی سرزمین پارس حرکت نمود.

آن شب ، شبی بود مانند همین شب مهتابی ، در دربار با هارپاگ وسایر فرماندهان ارتش خود نشسته بودند و در حال بررسی ارابه های جنگی تکمیل شده ای بودند که توسط مهندسین ایرانی طراحی گشته بود. در همین زمان درب اطاق باز شد و خدمتگزاری با احترام وارد شد. سکوتی مرگبار بر جلسه حاکم گشت. همه می دانستند که خبری مهم باید باشد که خدمتگزاری مزاحم گشته وگرنه به دستور کوروش هیچکس در هنگام جلسات تصمیم گیری حق وارد شدن ندارند.

خدمتگزار به کوروش نزدیک گشت و به او موردی را بیان کرد. کوروش با صدایی آرام گفت: خبر را بلند بگو تا سایرین نیز آگاه گردند.

خدمتگزار اعلام کرد: فردی آمده و می گوید از سرزمین لیدی فرار کرده و به همراه هدایای گرانبهایی حاوی خبر مهمی برای پادشاه پارس و ماد است و اصرار فراوان به ملاقات دارد و نمی خواهد وقت را از دست دهد.

کوروش رو به هارپاگ نمود و گفت: معلوم می شود تسخیر قدرت در سرزمین ماد آنچنان که فکر می کردیم بی سرو صدا نبوده و همسایگان را هشیار کرده است.

هارپاگ گفت: به یاد داشته باشید که لیدی و بابل با یکدیگر رابطه ای دوستانه دارند و اخبار را به یکدیگر می رسانند.

کوروش دستور داد مرد را به همراه مترجمی به حضور بیاورند. مرد لیدیایی با بازرگانی پارسی که نقش مترجم را ایفا می کرد وارد گشته و کالاها و هدایای گرانبهایی را که از لیدی آورده بود پیشکش پادشاه پارس و ماد نمود سپس خطاب به حضار سخنانی را گفت و مرد پارسی سخنان او را اینگونه ترجمه نمود: پادشاه بزرگ ایران جاودانه باد. از سرزمین لیدی می آیم و از طرف کرزوس پادشاه لیدی مأمور بودم که به یونان رفته و با هدایایی که به من سپرده اند برای او سربازان یونانی را اجیرو آماده نمایم تا بتواند به سرزمین کاپادوکیه یورش برد.

کوروش نگاهی معنا دار به فرماندهان خود انداخت و با آرامشی خاص  دستی بر ریش خود کشید و به مرد لیدیایی گفت: از ارتش لیدی برایم بگو؟

پس از ترجمه ، مرد لیدیایی گفت: ارتش لیدی ، نیروهایی دلاور و قدرتمند دارد بخصوص سواره نظام آن و اگراحساس ضعف نماید و خواستار نیروی بیشتری باشد از یونانیها و اسپارتها کمک می گیرد و سرباز اجیر می کند. مسیر رفتن به لیدی نیز داراری مسیرهای صعب العبور است و این خود باعث امنیت این سرزمین می گردد.

کوروش پرسد: اگر سپاه لیدی غافلگیر شود و از متحدانش کمک بخواهد چه زمانی لازم است تا متحدین لیدی به کمک سپاه لیدی برسند؟

مرد پاسخ داد: بر اساس فصل سال و فاصله متفاوت است اما بطور معمول 30 تا 50 روز در صورتیکه متحدین درگیری دیگری نیز نداشته باشند.

کوروش: امشب را به آسودگی بسر کن که در پناه ارتش ایران خواهی بود و برای تو پاداشی بسیار گرانبها پیش بینی کرده ایم. فردا سردار بزرگ ما هارپاگ با تو در مورد شیوه جنگی و آرایش سپاه لیدی گفتگو خواهد کرد و از موقعیت شهر سارد نیز از تو اطلاعاتی می خواهد این اطلاعات را از او دریغ نکن.

مرد کرنش کنان از سرسرا خارج گشت و پس از خروج او کوروش و فرماندهان به چاره جویی و شور نشستند. آن شب تا صبح نخوابیده بود و مدام در حال تفکر بود ، مانند همین شب ، اما با این تفاوت که امشب به گذشته می اندیشید ، و آن شب به روزی مانند این شب که در آن ایستاده و گذشته را مرور می کند.

تصمیم گرفته شد که فردا پس ازبررسی مسیرهای حرکت به کاپادوکیه و لیدی ، میزان تجهیزات و تدارکات جنگی و آذوقه و خطرات و سختی مسیرها بر آورد شود و قبل از آنکه کرزوس فرصت یابد تا برای لشکر کشی مهیا گردد ، غافلگیر شود.

فردای آنروز ، به مهندسین فرمان داده شد که شروع به ساخت ارابه جنگی نوین خود کنند . ارابه های طراحی شده که همیشه او را در جنگهایش یاری ساخته بودند ، چرخهای نیرومندی داشتند تا به آسانی شکسته نشوند . این ارابه ها محورهای بلندی داشتند و می توانستند در هر جاده ای با هر پهنایی حرکت کنند ، بدون آنکه واژگون شوند. اتاقک روی ارابه مانند هرم طراحی شده بودو از الوارهای بسیار محکم ساخته شده بود. ارتفاع آنها طوری بود که ارابه رانان به آسانی بتوانند ارابه را هدایت نمایند. سربازان سوار بر ارابه نیز چیزی جز چشمانشان هویدا نبود و سرتاسر بدنشان با زره پوش پوشیده شده بود. این ارابه ها تقلیدی بود از روی ارابه های قومی به نام آشور که البته ایرانیان آنرا محکمتر و کاربردی تر ساختند. بر روی این ارابه علاوه بر تمام این نوسازی ها ، در دو طرف محور چرخها داس هایی فلزی تعبیه شده بود که در هنگام حمله به قلب دشمن ، نیروهای دشمن را تار و مار نماید.

در هیمن روزها که مادها و پارسها با یکدیگر در حال تدارک و تجهیز سپاه ایران بودند ، کوروش و سایر فرماندهان در دربار اکباتان به سخنان هارپاگ گوش می دادند . هارپاگ اطلاعات زیادی را از مرد لیدیایی گرفته بود و راههای رفتن به سارد را نیز بررسی کرده بود. هر کدام از فرماندهان هم سایر راههای منتهی به کارپادوکیه را بررسی نموده بودند و میزان تجهیزات و نیرو و زمان لازم را به کوروش گزارش می دادند. در شورای جنگ اکباتان هر کس راهی را پیشنهاد می کرد و از آن دفاع می نمود و دلایل خود را نیز عنوان می نمود. در نهایت کوروش راهی را که از میان کوهستان می گذشت و راهی سخت ومشکل بود را برگزید و دلیل خودش را نیز کم بودن  رفت و آمد در آن مسیر عنوان نمود و ذکر کرد که خود این موضوع باعث می شود خبر حرکت ما و جهت ما تا حدودی مخفی بماند و ما بتوانیم به راحتی ارتش لیدی را غافلگیر نماییم.

نظر کوروش بر همه خوش آمد و از فردا قرار بر آن شد هر کس تجهیزاتی را که برای حرکت نیاز بود بر اساس فرمان کوروش فراهم سازد.

فرمان خود را به یاد می آورد : در آن فرمان کوروش به همه دستور داده بود که لباس کافی و خوب بردارند و هر چیزی که برای افراد مریض و بیمار نیاز است از پیش تدارک دیده شود ، زیرا این وسایل وزن زیادی نداشتند اما اگربیماری در بین نیروها می افتادآنوقت ضربات جبران ناپذیری وارد می کرد. به دلیل کوهستانی بودن مسیر تسمه های فراوان بایستی تدارک دیده شود و تمام چیزها محکم بسته شود. چوب و الوار کافی برای بازسازی ارابه ها و گاریها برداشته شود . تبر ، داس ، بیلچه ، از سایر تجهیزاتی بود که در مسیر به آنها نیاز فراوانی است. ناظران و سرپرستان واحد مهندسی در پیشاپیش سپاه حرکت خود را آغاز کردند بطوری که هر جا نیاز به جاده سازی بود ، آنها دست به کار می گشتند.همراه ارتش گروههایی از پینه دوزان ، نجاران ، آهنگران ، آشپزان و پزشکان حر کت می کردند.

پس از آماده شدن همه تجهیزات و مایحتاج ، روز حرکت فرا رسید و ارتش بزرگ ایرانیان به راه افتاد . اولین ارتش بزرگی بود که تدارک دیده بود و از دیدن حرکت آنها و اتحاد آنها نهایت لذت را می برد. ارتش او به رودخانه دجله رسید و از آن عبور کرد . کوروش پیشاپیش سپاه خود حرکت می کرد و هر کدام از فرماندهان بخشی از ارتش را فرماندهی می کردند. پس از گذر از شهر نینوا و مشاهده خرابیهای اطراف آن که نشان از تمدنی بسیار قدیمی از آشوریان بود ، کوروش پیکی را خواستار شد و مدت زمانی کوتاه نگذشت که پیک با سرعت از ارتش ایران دور گشت و در غروب خورشید محو گشت.

دردربار لیدی ، پادشاه لیدی بسیار عصبانی بود ، به او خبر داده بودند که مأمور او به یونان نرفته است ، بلکه به سمت پارس حرکت کرده است . کرزوس متوجه خطر پیش روی خود گشته بود ، اما او در این اندیشه بود که کوروش جوان و بی تجربه از سپاه او که بسیار کار کشته بودند می ترسد و جرأت یورش را نخواهد داشت ، اما از طرفی الان کوروش هشیار است و شکست او ساده نخواهد بود. بر سر دو راهی مانده بود تا بالاخره از کاهنان یونانی کمک خواست ، و سخن کاهن معبد دلفی بر مذاق او خوش آمد . کاهن به او گفته بود که اگر از رود "هالیس" عبور کنی پایه های امپراتوری بزرگی را فرو خواهی ریخت.

کرزوس تردید را از خود دور کرد ، پس پیکی را به سمت یونان فرستاد و از یونانیان خواست که برای او کمک بفرستند تا در وسط راه به سپاه او ملحق شوند. نیروهای موجودش را به سرعت جمع کرده و به سمت کاپادوکیه حرکت کرد ، او می خواست قبل از حرکت کوروش کاپادوکیه را تسخیر و حکومت خود را در آنجا محکم سازد. ارتش لیدی در راه کاپادوکیه بود و هنوز وارد کاپادوکیه نگشته بود که خبر رسید پیکی از کوروش برای کرزوس پیام آورده است.

کسی باور نمی کرد که کوروش با این سرعت از حرکت آنها آگاه شده باشد و حتی خود را به کاپادوکیه نیز رسانده باشد. در اردوگاه بزرگ لیدی چادر بزرگی قرار داشت که پیک کوروش را به سمت آن می بردند. در انتهای چادر کرزوس پادشاه لیدی بر روی تختی نشسته بود و تاجی بر سر نهاده بود و دور تا دور او سردارانش بر حسب مقام ایستاده بودند.

کرزوس رو به پیک کرد و گفت : به ما گفته اند برای ما پیغامی داری ، آن را بخوان تا همگان از آن مطلع گردند.

پیک پیغام کوروش را اعلام نمود کوروش به کرزوس گفته بود که : چنانچه در نهایت راستی و پاکی نیت به فرمان پارسیها گردن نهی ، زندگی و پادشاهی لیدی را به تو ارزانی خواهیم داشت. این سخن بر کرزوس بسیار سنگین آمد ، هر چند او از سرعت ارتش کوروش در شگفت بود و تقریباً غافلگیر شده بود ، اما به خود ضعف راه نداد ، زیرا ارتش او متشکل از سربازان دلاوری بود که نترس و رزم دیده بودند.

به پیک پیغامی را داد و گفت : آنرا به کوروش برسان و پیک رامرخص نمود . سپس به فرماندهان خود فرمان داد ، هر چه سریعتر ارتش را جمع نموده و به سمت ارتش کوروش حرکت کنند و او را غافلگیر نمایند.

در اردوگاه ایرانیان ، پس از ارسال پیک  ، کوروش فرمان داده بود که نیروهای پشتیبانی را به جایگاهی دورتر و در پشت کوهی ببرند تا در جلوی دید سپاه لیدی نباشد و با این کار می خواست سپاه لیدی و جا سوسان او پی به امکانات و تجهیزات ارتش ایران نبرند . کوروش حتم داشت که کرزوس بخاطر سر پر از نخوتی که دارد ، به او حمله خواهد کرد ، پس او نباید غافلگیر شود.

پیک به سپاه ایران رسید و پیام کرزوس را که سرشار از رجز خوانی بود به کوروش رساند . کوروش سرداران و فرماندهان هر کدام از سپاهیانش را به همراه وظایف مشخص ساخت و آماده کارزار گشت.

روز نبرد ، صبحی مه آلود بود ، تا پاسی از روز دو سپاه تنها یکدیگر را نظاره گر بودند، تا اینکه سواره نظام لیدی حمله را آغاز نمودند. درگیری سنگینی بین دو سپاه روی داد و کوروش می دید که ارتش لیدی چه دلاورانه می جنگند . کرزوس و سربازانش حمله می کردند و کوروش و یارانش دفاع می کردند و نوعی جنگ فرسایشی به راه انداخته بودند. کرزوس که انتظار چنین سر سختی را از ایرانیان نداشت از درگیری کنار کشید تا کمی سپاه خود را نظم بخشد و مجدداً یورش برد.

پس از پایان جنگ نخست ، سرداران کوروش میزان تلفات و خسارتها را سنگین اعلام کردند و بدین سان نبرد اول از نظر خسارت و تلفات به نفع کرزوس خاتمه یافت. کوروش به سرعت به کمک نیروهای پشتیبانی خود به بازسازی ارتش خود پرداخت و جاسوسانش نیز به او اطلاع دادند که ارتش لیدی نیز ضربه های سنگینی خورده اند اما به مانند کوروش نیروی پشتیبانی ندارند.

به پیشنهاد کوروش دو ارتش سه ماه با یکدیگر قرار داد عدم درگیری امضا کردند و از یکدیگر دور گشتند.

سه ماه از نبرد اول می گذرد و ارتش لیدی و کوروش از یکدیگر فاصله فراوانی گرفته اند و نیروهای کمکی یونان نیز به ارتش لیدی پیوسته اند و البته ارتش کوروش نیز کاملاً بازسازی شده بود و جانی دوباره گرفته بود. کوروش که از قدرت ارتش خود اطمینان یافت به سمت سپاه لیدی حرکت نمود و در نزدیکی پایتخت هیتی ها به نام " پتریوم" دو ارتش مجدداً رو در روی هم قرار گرفتند.

ارتش ایران مانند نبرد گذشته از ارتش لیدی نمی هراسید ، بلکه جسارت یافت بود  وحمله می کرد و ضربه می زد ، کرزوس از قدرت مجدد ارتش ایران و سر سختی آنها ترسان گشت و به سرعت از میدان جنگ به همراه ارتشش دور شد. او از قدرت ایرانیان و بازسازی ارتش بسیار متعجب بود و گیج. در همین زمان در اردوی ایرانیان به کوروش گزارش داده شد که لیدیاییها بسیار آسیب دیده اند اما آسیبها به گونه ای نیست که بتوان جنگ را به نفع کوروش و ارتش او اعلام کرد.

کرزوس پس از شور با فرماندهان خود تصمیم گرفت شبانه منطقه را ترک کند و به سمت سارد برود . او در این تفکر بود که اگر کوروش او را تعقیب کند ، نابونید پادشاه بابل جلوی او خواهد ایستاد و مانع حرکت او به سمت سارد می شود ، شب شد و کرزوس به توصیه فرماندهانش منطقه را شبانه ترک کرد.

در حالیکه کوروش و سربازانش در حال بازسازی مجدد خود بودند ، جاسوسان کوروش گزارش دادند از ارتش لیدی خبری نیست و آنها شبانه منطقه را ترک کرده اند.

کوروش شورای جنگی تشکیل داد ودر آن شورا پس از بحث و تبادل نظر تصمیم بر آن گرفته شد که فرصت نفس کشیدن به لیدیا ییها داده نشود و هم اکنون که ضربه پذیر شده اند کار را خاتمه دهند پس به سرعت به سمت سارد حرکت کردند. کوروش از آنجا که می دانست نابونید پادشاهی ترسو است و با او وارد جنگ نمی شود و از جهتی به نفع اوست که دو همسایه قدرتمند او در نبرد با هم ضعیف شوند تا او در امان باشد. پس با اطمینان خاطر به سمت سارد راهی گشت.

در مسیر حرکت به روستاها و آبادیهایی برخورد کردند که همگی ویران شده بودند و مردم آن آواره. این مردم به جاسوسان کوروش گفتند که کرزوس در راه بازگشت خود به سارد این آبادیها را ویران ساخته تا حرکت کوروش را کند سازد ولی باور نمی کرد که کوروش آذوقه و تجهیزات یک سال را با خود آورده است و خرابیهای او مانع حرکت کوروش نمی شود.

کرزوس در این باور که براثر خراب شدن آبادیها و زمستان سخت ، سپاه کوروش می ترسد و بر می گردد ، نیروهای خود را مرخص نمود و از آنها خواست در بهار جمع شوند تا با نظمی دوباره  درسی جانانه به کوروش بدهد. کرزوس با این تفکر به راحتی وارد سارد گشت که ناگهان به او خبر دادند سپاه عظیم ایران به دشت سارد رسیده است. کرزوس متعجب و غافگیر شده سریع پیکها را برای جمع آوری نیرو به سمت دوستان یونانی خود فرستاد و اسپارتها که در آن زمان در حال جنک با آرگیوها بودند با تمام درگیری شروع به جمع آوری نیرو برای متحد خودکردند.

کرزوس برای معطل ساختن کوروش و حتی شکست دادن او سواره نظام خود که زبانزد کل آسیا بود را به سمت کوروش فرستاد. کوروش هم آگاه بود که کرزوس در نزدیکی شهر خودش است و امکانات پشتیبانی بیشتری از او دارد و تنها نیروی شکست دهنده کرزوس غافلگیری او و سرعت عمل ارتش ایران است.

بار دیگر سواره نظام لیدی و ارتش کوروش رو در روی هم صف کشیدند ، اما این بار ایرانیان به توصیه هارپاگ در جلوی ارتش خود از شترهایی که در طول مسیربرای باربری از آنها استفاده شده بود در نوک ارتش خود استفاده کردند. این تدبیرهارپاگ بسیار کارساز گشت ، زیرا اسب ذاتاً از شتر می ترسد و بوی او را نمی تواند تحمل کند پس پشت بر جبهه کرده و فرار کردند و سوارکاران لیدیایی نیز نمی توانستند آنها را کنترل کنند. سوارکاران لیدیایی که می دیدند نظم ارتششان بهم خورده است از اسب پایین آمدند ، و به ارتش ایران حمله ور گشتند و ایرانیان نیز با قدرت تمام یورش بردند و در اندک زمانی دیگر اثری از ارتش لیدی و سواره نظام آن در دشت سارد باقی نماند.

در یونان اسپارتها در حال تدارک کشتی برای ارسال نیرو برای کرزوس بودند که خبر رسید سارد سقوط کرده وکرزوس اسیر گشته است. کوروش پس از 14 روز محاصره سارد ، به تمام نیروها و ساکنین اطراف سارد اعلام کرد ، هر کس بتواند خود را به بالای دیوار شهر برساند و دروازه ها را بر روی ارتش ایران بگشاید پاداش بزرگی خواهد گرفت تا اینکه " هیرود " نامی این کار را با همراهی چند ایرانی انجام داد. آنها از محلی که شیب تندی داشت و به دره ای عمیق مشرف بود بالا رفتند و دروازه ها را گشودند. ارتش ایران وارد سارد گشت و کرزوس نیز توسط سرداری ایرانی اسیر گشت.

کرزوس پس از دستگیری متوجه گردید که تفسیر کاهن معبد دلفی درست بوده است بلکه این او بوده است که آنرا آنگونه که خود مایل بوده درک کرده و با گذر از رود هالیس در اندیشه سرنگونی امپراتوری کوروش بوده است در حالیکه کاهن معبد دلفی به او گفته بود که پایه های امپراتوری را از بین می بری ، اما اشاره نکرده بود کدام امپراتوری ، در حالیکه این امپراتوری ، امپراتوری خود کرزوس بوده است.

کوروش ذهن خود را خسته می دید ، اما افکار حاضر نبودند او را رها کنند بلکه می خواستند ، گذشته رادر همین شب مرور کنند ، او نیز چاره ای نداشت و خود را به دریای افکار و گذشته خود سپرد.

نوشته شده توسط sina در با موضوع: کوروش بزرگ | لینک ثابت |

دوشنبه 1386/03/07

دردربار کمبوجیه با آموزشهایی که زیر نظر مربیان پارسی دیده بود و هوش و ذکاوتی که از خود نشان داده بود به دلیرترین و دوست داشتنی ترین جوان در میان جوانان ایرانی ، تبدیل شده بود. درست به یاد دارد که در این دوران هارپاگ مدام برای او به مناسبتهای گوناگون هدیه می فرستاد و در ملاقاتی که با او داشت نیز ذهن او را برای بدست گرفتن قدرت و حمله به ماد آماده ساخت و به کوروش وعده حمایت داد. کوروش صبوری و آینده نگری در انتقام را از هارپاگ آموخته بود و همیشه این نکته را در ذهن داشت که اگر از دشمنی ضربه خوردی دلیلش را بیاب و به آرامی با برنامه ریزی و اندیشه ژرف ستونهای انتقامت را با او بچین و بالا ببر و مطمئن باش که گذر زمان نیز تو را یاری می کند .

هارپاگ سران ماد را به سرنگونی آستیاگ تشویق می کرد و بزرگان ماد نیز که از سختگیریها و ستم آستیاگ کاسه صبرشان لبریز گشته بود  به هارپاگ نظر مثبت نشان داده بودند و حال هارپاگ آماده بود تا انتقام خود را بگیرد و می بایست کوروش را از برنامه خویش آگاه می ساخت.

لبخندی ناشی از لذت بیکران از خوش فکری هارپاگ بر لبانش نقش بست. واقعاً که او مردی زیرک بود.از آنجا که کوروش در پارس بود و زمزمه مخالفت با آستیاگ به گوش آستیاگ نیز رسیده بود و هنوز از کوروش و طالع او بیمناک بود ، برای احتیاط دستور داده بود تمامی راههایی که به سمت پارس می رفت را به شدت محافظت کنند و این کار دست هارپاگ را از تماس با کوروش کوتاه کرده بود.

www.sivand.com

اما هارپاگ تدبیری نیکو اندیشیده بود ، گویی هیچ چیز جلو دار او نبود ، او آمده بود که توسط کوروش انتقام بگیرد و اهورا مزدا لطف خود بر کوروش را توسط هارپاگ به او ارزانی داشته بود.او شکم خرگوشی را دریده و نامه خود را در درون آن نهاده و با ظرافتی خاص شکم خرگوش را دوخته بود و سپس به یکی از وفادارترین خدمتکاران خود امر نموده بود که جامه شکارچیان بر تن کند و بدین سان از گروه محافظان عبور کرده و خود را به پارس برساند و از کوروش بخواهد که برای فاش نشدن همکاریهایشان شکم خرگوش را در خفا باز کند و آنرا بخواند.

گویی چند روزیست که از این وقایع می گذرد و اصلاً نمی توانست درک کند چرا این افکار هم اکنون به ذهنش می آید ، اما از مرور آن لذت می برد. در نامه هارپاگ از او خواسته شده بود ارتشی از ایرانیان فراهم آورد و به سمت ماد حرکت نماید و از چیزی نترسد.

آن چند روز را مرور می کند ، چند روزی را که در اندیشه آن بود که چگونه ایرانیان را به جنگ وادارد؟ آیا پدرش کمبوجیه او را یاری می کند. کسی را معتمد تر از پدر نیافت ، راز نامه را به او گفت و پدر خطاب به او جواب داد: ما راضی نبودیم که زیر یوغ دیگران زیست کنیم ، اما مردم ما به آرامش کاذب خوی گرفته اند ، آیا می توانی آنها را به حرکت وا داری ، تمام امکانات من در اختیار تو .

از پدر خواست که سرداری ارتش کوچک ایرانیان را به او بدهد و پدر آنرا پذیرفت. حال بایستی ایرانیان را آگاه سازد. دستور داد که همه پارسیان اعم از ارتشیان و غیر ارتشیان در میدان شهر با داس حاضر گردند. وقتی بر بالای سکویی رفت تا بتواند با مردم سخن گوید ، در چشمان همه پرسشها را در مورد این گرد همآیی مشاهده می کرد ، اما صلاح ندید پاسخ این نگاهها را ناگهان دهد ، پس رو به مردم کرد و گفت: در بیرون شهر دشتی است که تا تپه ای امتداد دارد ، و مملو از خار و تیغ می باشد ، این دشت را از خار و تیغ پاک سازید و خارها و تیغها را در وسط میدان جمع کنید و سپس بروید و فردا پس از حمام کردن و بر تن کردن جامه های نیکو به دشت بیایید که می خواهیم جشن بزرگی بر پا داریم.

شبانگاه روز اول پس از انباشته شدن توده خارهای بیابان ، کوروش دستور داد گاوها و گوسفندان و بزهای متعلق به کمبوجیه را سر بریده و از آنها غذاهای لذیذی طبخ نمایند و در فردای آنروز ایرانیان در دشت حاضر گشته و پس از صرف غذا ، و شادی و پایکوبی ، کوروش همه ایرانیان را دوباره در میدان شهر جمع کرده و رو به همه اعلام کرد: بین امروز و دیروزتان مقایسه ای کنید و بگویید کدام یک را ترجیح می دهید؟

پارسیان یک جمله جواب دادند که این دو روز قابل قیاس نیستند ، دیروز بسیارسخت و پر کار و امروز راحت و خوش. کوروش که منتظر چنین پاسخی بود چنین گفت: آری ای پارسیان ، روزگار امروز شما مانند دیروز است پر از رنج و مشقت ، اما اگر به سخنانم گوش فرا دهید و کمی سختی و رنج را به جان بخرید می توانید از نعمتها و لذتهای فراوان بر خوردار شوید و هر گز گرفتار رنج و زحمت نشوید و چنانچه از فرمانم سرپیچی کنید به همان روزهای سخت باز می گردید. احساس می کنم از طرف اهورامزدا مأمور آزادی شما هستم و یقین دارم شما در دلاوری و جنگیدن نیز همچو چیزهای دیگر از مادها کمتر نیستید. پس بشتابید و خود را از بند آستیاگ برهانید.

ایرانیان نیز که از بندگی و حقارت در برابر آستیاگ بسیار دل چرکین بودند و حال رهبری مقتدر همچو کوروش دلاور را می دیدند و به قدرت هوش و درایت او در این مدت پی برده بودند ، همگی آمادگی خود را اعلام نمودند.

عجب شبی بود آن شب، تصمیمی که شاید قرنها ایرانیان به آن خواهند بالید ، تصمیمی بزرگ ، تصمیمی که هر گاه ایرانیان بخواهند می توانند و هیچ چیز جلو دار آنها نخواهد بود. فردای آن روز به دستور کوروش و یاری پدرش کمبوجیه شهر برای تهیه ابزار نبرد بزرگ و آزادی ساز به تکاپو در آمد و همه شهر به ساخت و تهیه سازوبرگ جنگی مشغول گشت.

کوروش نیز در دربار کمبوجیه نیروهای ایرانی و زبدگان و فرماندهان ارتش ایرانیان را گرد هم جمع کرده بود تا استراتژیک و نقشه جنگی را برای نبرد تهیه نمایند. او می دانست که اگر بخواهد در جنگ های در پیش رو پیروز میدان باشد می باست از همین ابتدا ایرانیان را با نظم و قانون جنگ عادت دهد تا از آن قصور نکنند و بصورت اصولی برای آنها باقی بماند و نسل به نسل به آن بیافزایند و از آن ضربه نخورند.

ایرانیان با مربیان زبده سواره نظام خود رسم جنگیدن را می آموختند ، هر چند کوروش می دانست سلاح های مادها مهیب تر از او و ارتشش خواهد بود ، اما او عامل مهم دیگری نیز به همراه خود داشت و آن نارضایتی مردم ماد و بزرگان ماد بود که با هارپاگ برای یاری کوروش عهد بسته بودند. از آن روزگاران به یاد داشت در سرزمینی که مردمش علیه حاکمش باشند ، آن سلطنت دوام نخواهد داشت حال به هر اسمی و نامی که باشد ، پس پایه هر حکومتی مردم می باشند و اگر آنها راضی باشند آن سرزمین گزندی نخواهد دید.

از ریش سفیدان پارسی شنیده بود که بزرگترین ارتشها از شبیخونهای دشمنان کوچک شکستهای غیر قابل باوری خورده اند ، پس ابتدا بایستی خود و ارتشش را در مقابل شبیخونهای دشمن تجهیز می ساخت و می بایست اردوی ارتش خود را بگونه ای نظم می بخشید که شیرازه آن در هیچ زمانی بر هم نریزد.

ابتدا برای تشخیص و یکدست سازی ارتش خود همگی را متحد الشکل ساخت . ارتش او همگی کلاهی نمدی بر سر داشتند . ردایی گلدوزی شده و آستین دار ، زرهی با زنجیرهایی شبیه به فلس ماهی که مانند کت روی ردا را می پوشاند و شلوار نیز می پوشیدند.

برای نظم بخشیدن به ارتش خود از نظم و قانونهای سپاهیان امپراتوریهای قدیمی الگو برداری نمود و ضعفهای آن ارتشها را شناسایی نمود و بر طرف کرد و از آنجا که آوازه مهیب بودن ارتش آشور را از ریش سفیدان شنیده بود دستور داد کسانی که  ازچگونگی جنگ پدرانشان که به همراه جد او هخامنش به جنگ با آشوریان رفته اند و با ارتش سناخریب  نبرد کرده اند ، اطلاع داشتند  را بیاورند تا از آنها در مورد ارتش آشور پرسش نماید. 

سپس با کمک فرماندهان خود ایرانیان را اینگونه دسته بندی نمود : گروهی را سپر دارنمود که در میان آنها تیر اندازانی قرار می گرفتند ، اما تعداد تیر اندازان را بیشتر از ارتش آشور نمود تا حجم تیرهای پرتابی را بالا ببرد. سپس سواره نظام خود را بعد از آنها قرار داد و در انتها پیاده نظام خود را ، البته آشوریان ارابه هایی نیز داشتند که به ارابه های مرگ معروف بودند ، اما ارتش او فرصت تهیه آنرا نداشت ، پس فعلاً از آن صرفه نظر کرده بود. برای شبیخونهای دشمن نیز اردوی خود را طوری تقسیم بندی نمود که اگر در گیر شبیخونی نیز گشت ، ارتش او بتواند مقاومت کند و شیرازه آن از هم نپاشد و اگر خسارتی نیز به او و نیروهایش وارد می شود حداقل خسارت باشد ، پس او مقرر کرد که چادرش همواره به سوی شرق بر پا گردد. سپس چادرهای نیزه داران مخصوص که به آنها آمرتکا ( گارد جاویدان) می گفتند قرار داشت ، که آنها نخبگان نظامی او بودند و سربازانی نترس و درشت اندام و قدرتمند که همه گونه مهارت جنگی را داشتند با نیزه هایی بلند که به آنها لقب نیزه داران گارد شاهی نیز داده شده بود. در سمت راست این گروه جایگاه نانوایان قرار داشت و در سمت چپ جایگاه آشپزان و سایر چارپایان قرار داشت.اگر از بالا به اردوی او می نگریستید در واقع چادر او در مرکز اردو قرار داشت و پس از گارد جاویدان و نیروهایی تدارکاتی ارتش و آذوقه نظامیان دور تا دور آنها در ردیفهای منظمی زوبین اندازان و تیر اندازان می خوابیدند و در پشت چادر او نیز همین نظم و چیدمان حکمفرما بود. در ردیف آخر سواره نظام قرار می گرفت و در ذهن خود در نظر گرفته بود که در آینده ارابه رانان نیز پس از سواره نظام در ردیف انتهایی قرار گیرند.

در نتیجه این چیدمان در صورت شبیخون دشمن گروه غیر نظامی تدارکاتچی مانند نانوایان و آشپزان در تیر رس دشمن نبودند که تلفات بالا برود ، بعلاوه ارابه ها و سواره نظام بدلیل پر حجم بودن تجهیزاتشان قرار گرفتن این تجهیزات خود مانعی برای نفوذ به قلب اردوگاه او بود و باعث دفع الوقت و بازیابی و نظم سایر نیروهای پشتیبانی می گشت.

علاوه بر این یکی از مشکلات آشوریان در هنگام نبردهای ناگهانی ، عدم امکان دسترسی سریع به نیروهای فرماندهی زیر دست و یافتن آنها بود که کوروش این مشکل را با در نظر گرفتن نشانی پرچم گونه برای هر فرماندهی که آنرا در بالای چادر خود نصب می کرد آسان ساخت تا در هنگام اضطرار به راحتی بتوان آن نیروها را با کمک پیکهایی که  در میان ارتش وظیفه بردن و آوردن خبر را داشتند ، پیدا و دستور و فرمان را انتقال داد. به این ترتیب همه جایگاه خود را می دانستند و در زمان غافلگیری به سرعت خود را در می یافتند و حمایت  می کردند.

جاسوسان از تحرک پارس نزد آستیاگ خبر بردند و آستیاگ کوروش را برای ارائه گزارش به دربار فراخواند و کوروش در جواب او نوشت: پیش از زمانی که آستیاگ خواسته است فرا خواهم رسید. آستیاگ با دریافت این پیغام ارتشی فراهم کرد و فرماندهی آنرا به هارپاگ بخشید ، غافل از آنکه چه ستمی را بر هارپاگ روا داشته است و حال زمان انتقام است.شب قبل از نبرد را به خاطر می آورد ، شبی که بایستی به ایرانیان جرأت بخشید ، هرچند دیگر در چشمان هیچکدام شکی نبود و همه آمده بودند که یا بمیرند  یا آزاد شوند و کوروش در این نگاهها می خواند که پیروزی با اوست و همیشه نتیجه جنگهایش را در نگاه یارانش در شب قبل از جنگ می یافت.

سپاهیان رو در روی هم صف کشیدند ، در این زمان سواری از سمت مادها به طرف اردوگاه ایرانیان آمد ، او پیکی بود از طرف هارپاگ و پیغام دوستی و اتحاد علیه آستیاگ را برای کوروش آورده بود و کوروش به گرمی آنرا پذیرا شد. اما در این میان گروهی از سربازان مادی که از این موضوع بی اطلاع بودند ناگهان به سمت نیروهای ایرانی حمله ور گشتند و در جناح چپ ارتش ایران جنگ در گرفت ف در اندک زمانی اغلب مادهای حمله کننده جان باخته و بقیه گریختند . سایر نیروهای بی خبر از اتحاد پشت پرده که این صحنه را دیدند پشت بر دشمن کرده گریختند و بدینگونه در اندک زمانی جنگ خاتمه یافت و با اتحاد دو سپاه ارتش اردوگاه کوروش به چند برابر افزایش یافت و حال کوروش سربازان کارکشته ماد را نیز در اختیار داشت که در کنار نیروهای او در برابر آستیاگ زخم خورده دلیرانه خواهند جنگید.

تصمیم بر آن شد که زیر پرچم ایرانیها همه با هم به جنگ علیه آستیاگ بروند و هارپاگ کوروش را در مورد جنگ با آستیاگ راهنمایی می کرد.

در دربار آستیاگ غوغایی به پا بود ، کسی جرأت نزدیک شدن به شاه رانداشت ، جام شراب در دست و خشمگین فرماندهان را موظف ساخته بود که همه نیروها چه پیر و چه جوان را جمع آوری کرده و برای جنگ با کوروش آماده کنند.

از طرفی دیگر پیشگویی را که رأی به آزادی کوروش داده بود را دستگیر نموده تا قبل از عزیمت به جنگ او رابخاطر اظهار نظرش مجازات سختی دهد و این کار را با شقاوت تمام انجام داد.

ناگهان ذهنش به سمت روزی رفت که ارتش ایران و ارتش مادها رو در روی هم ایستادند ، در سمتی آستیاگ خشمگین و پیر مانند شیری پیر و مغرور اما زخم خورده و در سمت دیگر کوروش جوان و پر انرژی و نترس و پر از هدف ، نبرد آغاز شد ، نبردی که بعدها زمینه ساز آزادی بسیار از اقوام گشت ، فرماندهی قوی کوروش و راهنماییهای به جا و درست هارپاگ سپاه ایران را غالب نمود و آستیاگ دستگیر شد و مادها شکستی سنگین خورده و فرار نمودند. به دستور کوروش سربازان ، اسیرهای ماد را امان دادند و زخمیهای ارتش ماد را نیز مرحم نهاده و درمان ساختند ، زیرا او معتقد بود حال که آنها شکست را قبول کرده اند جزوی از سرزمین پارس و مردم ایران هستند و سربازان خودی به حساب می آیند و در آینده در ارتش خود از خدمات آنها بهره ها خواهد برد. این رفتار کوروش بر مردم ماد بسیار خوشایند آمد بخصوص در هنگام قیاس با وحشیگری و بی رحمی سردمداران خود ، کوروش را ستوده و تابع او گشتند و هیچگاه به او خیانت نکرده بودند و جواب لطفهای او را دادند.

پس از اتمام این جنگ ، حال که دیگر هارپاگ انتقام خود را بازستانده بود ، کوروش را راهنمایی نمود تا اکباتان را تسخیر نماید و اینکار باعث شد که ثروت عظیم مادها و خزانه کلان آنها به تسخیر ارتش ایران درآید و ایرانیان با این ثروت به ارتش خود و مردم و حکومت خود قدرت ببخشند و اینگونه کوروش در نبرد ابتدایی خود پادشاهی قدرتمند صد و بیست و هشت ساله ماد را از میان برداشت و خود لقب پادشاه پارس را گرفت.

او سعی کرده بود با تمام شاهان قبل از خود و هم دوره خود فرق داشته باشد ، آستیاگ را به کاخی در منطقه کرمان فرستاد و سفارش کرد از او به نیکی پذیرایی کنند و مبادا بر او بی احترامی روا دارند. سپس تمام مردم اکباتان را امان داد و بزرگان و فرماندهان ماد را در سازماندهی هرم قدرت خود بدون در نظر گرفتن قومیت و یا اینکه آنها شکست خورده اند به کار گرفت و بیشتر لیاقت افراد را در نظر گرفت و البته مشورتهای هارپاگ نیز در گزینش صحیح او مؤثر بود .

سپس همانطور که ارتش خود را سازماندهی کرده بود تصمیم گرفت ، سرزمینهای خود را نیز تقسیم بندی نماید و به هر کدام خود مختاری محدود دهد کاری که تا قبل از او وجود نداشت  و برهر قومی شاهی از همان قوم را برای ریاست برمی گزید که او ازحکومت مرکزی در مورد قانون اداره مملکت خود و هم سوی بودن با هدف سرزمین ایران  فرمان می گرفت اما در امور اداره سرزمینی که به او واگذار شده بود در حیطه سرمایه گذاری و امور مردم مختار بود . پس ایالات خود را ساتراپی نام نهاد و اولین آنها را به نام مادا ثبت کرد. پس از تسخیر ماد سرزمینهای وسیع تابعه آن مانند ، آشور ، ارمنستان ، سوریه و بخشهای وسیعی از فلات ایران را که جزو سرزمین ماد بود به سرزمین پارس ملحق نمود.

www.sivand.com

نوشته شده توسط sina در با موضوع: کوروش بزرگ | لینک ثابت |

یکشنبه 1386/03/06
شبی مهتابی و پرستاره بود ، او در میان چادرهای بر افراشته در دشت قدم می زد ، احساس غریبی داشت ، بسیار اندیشناک بود ، نه بخاطر جنگ فراروی فردا ، از این میدانها سخت تر را نیز گذرانده بود ، خیالش از نیروهایش نیز راحت بود و می دانست آنها بسیار با دقت مواظب شبیخون احتمالی دشمن هستند. از کنار نگهبانان محافظ شب عبور کرد و از محل نگهداری اسبها گذشت و به آرامی ازاردوگاه نیروها و نگهبانان فاصله گرفت.

در دشت پر از ستاره قدم می زد و تا بیکرانها را نظاره گر بود ، به دنبال گوشه ای بود تا بنشیند و با آسودگی بیاندیشد ، به آنچه که گذشته است.می خواست پس از سالها خستگی بر گذشته خود مروری کند ، حس عجیبی او را به اینکار وا می داشت ، با خودش می گفت ، چرا این شب ؟

روحش آرام نداشت ، می خواست فکر کند و به گذشته های دور نظر بیافکند شاید خستگی دوران را از تن خسته اش بدور سازد.در همین افکار غوطه ور بود که ناگهان فرا روی خود درختی تنومند دید. گویا تازه به عالم واقعیت برگشته و نمی دانست چه زمانی است که در افکار خود است ، درخت بر روی تپه ای مشرف به دشتی بود که لشگر او در آن دشت بیتوته کرده است. به پشت سر خودش نگاه کرد ، از چادرهای لشگرش دور شده بود و از فاصله دور به آتش میان چادرهای لشگرش خیره گشت. آرام به درخت تکیه داد ، و تازه خستگی را در خود احساس کرد . بر روی زمین نشست و شروع به مرور گذشته کرد ، ذهنش نا خود آگاه به سمت گذشته حرکت می کرد ، مایل به مقاومت در برابر اینگونه افکار نبود ، می خواست به گذشته بیاندیشد.

از هارپاگ سردار مادی و دوست خوبش شنیده بود که قوم او هخامنش از نواحی کوهستانی پارسوا به دشت سوزیان سرازیر شده و با قومهای کاسی و انزانی در آمیختند. قوم او بقدری از نظر فرهنگی و صلابت فکری نسبت به دو قوم دیگر برتری داشت که به آرامی آنها را در خود حل کرده و در نهایت آرامش در کنار آنها به زندگی پرداختند.

سپاهیان پارسوا و انزان در هلولیته به جنگ با سناخریب پادشاه بزرگ آشور رفتند و در آن جنگ جد بزرگ او هخامنش رهبری این اقوام را در این جنگ عهده دار بود و از آن روزگار به آنها لقب قوم هخامنش داده شد. پس از هخامنش " چا ایش پیش " پادشاه گردید و همه از او فرمان می گرفتند و در شهر " آنشان " که شهری باستانی در " انزان" بود و در شمال غربی شوش قرار داشت ، فروانروایی کرد. 

پس از او دو پسرش "آریارامن" و" کوروش اول" سرزمین را با توافق به دو قسمت تقسیم کرده و اقوام ساکن در آن دو ناحیه که یکی به نام پارس و دیگری آنشان بود را رهبری می کردند. از آریارامن لوح هایی باقی مانده که هم اکنون در خزانه او نگهداری می شود ، با خطی میخی و نوشتاری که قدرت و استواری از آن هویدا است. می خواهد ار این نوشتار در نوشته های خود استفاده کند . هر وقت این نوشته را می خواند قدرت می گیرد و ترس از او دور می شود.
در دوران این دو پادشاه مادها بر سرزمین آنها چیره گشتند و چون نیرویی بسیار قوی بودند ، آریا رامن و کوروش اول برای حفظ قوم های خود با آنها از در دوستی بر آمده و حاضر به خراجگزاری مادها گشتند هر چند برای قوم آزاد اندیش آنها امری بسیار سنگین بوده است و او با شناخت از روحیه مردمانش به سختی آن روزگاران کاملاً آگاه است.


پس از آریارامن پسرش " ارشام" بر پارس حکومت می کرد ولی او کاملاً از پسر کوروش اول به نام کمبوجیه اول پیروی می نمود.
ایرانیان خراجگزار باقی ماندند تا اینکه چرخ روزگار به سمت قدرت بخشیدن به آنها به گردش در آمد.  " آستیاگ " پادشاه مقتدر و بی رحم ماد در خواب دید که از بدن دخترش " ماندانا" نهر آبی سرازیر می شود و پایتخت او و سراسر آسیا را فرا می گیرد. از خواب هراسان بر می خیزد واز خوابگزار بزرگ خود می خواهد تا خوابش را تعبیر کند. خوابگزار به او گفت : از دخترت پسری زاده خواهد شد که نه تنها ملک تو ، بلکه سرا سر آسیا را تسخیر خواهد کرد. آستیاگ چاره خواست و به او توصیه کردند که خون دخترش باهیچیک از نجیب زادگان ماد ، صاحب شأن و مقام مخلوط نشود تا مبادا پسری از آن زاده شود که علیه او قیام کند.
تصمیم بر آن شد که ماندانا به کمبوجیه پسر کوروش اول که شاهی از نواده هخامنش می باشد و یک ایرانی اصیل و ملایم است و هیچ سرکشی از او مشاهده نگردیده است ، داده شود ، تا با این عمل هم منزلت دختر خود را پایین نیاورد و هم خطری را که احساس می کرد با دور ساختن دخترش از مادها دفع میشود ، رفع کند. از این لحاظ کمبوجیه را نیک دید و کمبوجیه را به دامادی خود بر گزید و پس از مراسم عروسی آن دو را به پارس فرستاد.
درهمان سال بار دیگر آستیاگ خوابی دید که باز او را بر آشفت. در خواب دید که درخت تاکی از ماندانا روییده و بر تمام آسیا سایه افکنده است . خوابگزاران دگر بار همان تعبیر قبلی را برای او تکرار کردند. پس شاه برای چاره جویی فردی را به پارس اعزام کرد و خواست ماندانا را در آستانه وضع حمل به دربار ماد برگرداند تا به بهانه مراقبت بهتر از اوبر فرزند او نظارت داشته باشد. ماندانا پسری به دنیا آورد و آستیاگ نوزاد را به هارپاگ که از اقوام او بوده  و در میان مادها فردی راست سیرت معروف بود سپرد تا طفل را هلاک کند و خبرش را برای شاه بیاورد.
هارپاگ مردی دانا و زیرک بود ، با خود اندیشید و به این نتیجه رسید که آستیاگ به دوران کهولت رسیده است و هر زمان ممکن است از دنیا برود و آنگاه دختر او ماندانا به سلطنت می رسد و درآن زمان است که انتقام خود را از قاتل فرزند خود خواهد گرفت. پس تدبیری اندیشید ، البته برای نجات خود از مخمصه ای که افتاده بود ، ولی به دلایل راستگو بودنش این حقایق را برای کوروش اعتراف کرده بود و کوروش از این لحاظ هرگز او را مورد نکوهش قرار نداده بود ، زیرا این کار را امری طبیعی برای حفظ زندگی و در عین حال آینده نگری هارپاگ می دانست و از او خرسند و راضی بود و خدمات کلان او را در به قدرت یافتن خود هرگز فراموش نکرده بود.

هارپاگ کودک را به به یکی از چوپانان آستیاگ به نام " میترادات " سپرد و برای اینکه او در کشتن کودک کوتاهی نکند به او گفت که این کودک نوه آستیاگ است که پدرش کمبوچیه می باشد و مادرش ماندانا و نام او کوروش است اما اگر میخواهی از خشم آستیاگ در امان باشی او را بکش . و بدین ترتیب در نظر خود هم فرمان آستیاگ را اجرا نموده و هم خود را از خشم ماندانا در امان نگه داشت. اما چوپان از کشتن کودک امتناع کرد و به درخواست همسرش نوزاد خود را که از قضا به تازگی مرده به دنیا آمده بود را به گماشتگان هارپاگ تحویل داد و اینگونه وانمود کرد که کوروش را کشته است.

ده سال این راز در سینه میترادات و همسر نیک سیرت او باقی ماند ، کوروش نزد آنها بزرگ شد و به سختی زندگی در میان مردم پایین دست بسیار واقف گردید . به یاد می آورد شبهای سختی را که گذرانده بود و همیشه با خود عهد بسته بود که هیچگاه در سرزمینش کسی گرسنه نخوابد و به کسی ظلمی روا نگردد.

زمانیکه هارپاگ سرنوشت او را برایش بازگو می کرد ، پی می برد که چگونه اهورامزدا او را برگزید و یاری کرد تا بدین درجه برسد و در این راه به او بخشندگی و جوانمردی و عدالتخواهی را آموخت.

بار دیگر افکارش بر روی سرنوشتش متمرکز گردید ، به یادش آمد که ده ساله بود که به اتفاق میترادات به دنبال گله به حوالی شهر رسیدند و در آنجا با گروهی از کودکان همبازی گشت ، همبازیها او را به شاهی برگزیدند و کوروش به هر کدام وظیفه ای را محول ساخت ، اما یکی از کودکان که فرزند امیری قابل احترام در دربار آستیاگ بود به نام " آرتمبر " از فرمان سرپیچی نمود و کوروش نیز او را به دلیل این خطا مورد تنبیه قرار داد. کودک گله مند شد و به پیش پدرش شکایت برد و آرتمبر نیز شکوه چوپان و شبانزاده را نزد آستیاگ برد. آستیا گ چوپان و پسرش را فرا خواند و رو به کوروش کرده و از او پرسید: آیا تو بودی که به فرزند یکی از درباریان ما جفا کرده و تازیانه زدی؟

آن روز را خوب به یاد دارد ، آستیاگ چشم ازچشم او بر نمی داشت و کوروش نیز از او چشم بر نمی داشت و نمی ترسید، بدون ترس شرح بازی کودکانه را تعریف کرد و در انتها افزود که چنانچه برای اینکار سزاوار کیفرم آماده ام تا دستور شاه اجرا شود.

او نمی دانست که آستیاگ در چهره او شباهت شدید او به خودش را دیده  و متحیر و عاجز از سخن مانده و سخت در فکر فرو رفته بوده که اگر کوروش زنده بود هم اکنون هم سن این شبانزاده می بود ، پس بسیار در اندیشه و شک فرو رفت.آرتمبر را مرخص کرد ، سپس به خدمتگزاران دستور دادکه او را به اندرونی ببرند و سپس خود از شبان باز خواست نمود تا از انتساب کوروش و هویت اصلی او آگاهی یابد اما چیزی نیافت ، پس دستور به شکنجه چوپان داد و میترادات از ترس شکنجه اصل ماجرا را تعریف نمود.

آستیاگ ، هارپاگ را فرا خواند و زمانیکه هارپاگ چوپان و آستیاگ خشمگین را دید متوجه موضوع گشت ، آستیاگ پس از شنیدن استدلال هارپاگ از نحوه اجرای فرمان شاه ، خشم خود را فرو خورد و رو به هارپاگ نمود و گفت ، از اینکه بخت با او یار

بوده و نوه او را به او بازگردانده بسیار خرسند است .سپس ازهارپاگ درخواست نمود که تنها پسرش را بعنوان همبازی کوروش نزد آنها به دربار بفرستد تا کوروش تنها نماند وشب خود نیز بخاطر جشنی که به این مناسبت برگزار می شوددر دربار حاضر شود.

هارپاگ به منزل رفته و پسر خود را فرستاد ، آستیاگ هم با شقاوت تمام پسر او را کشت و دستور داد که از گوشت او خورش و کبابی طبخ کردند و شب در میهمانی از آن خورش و کباب در جلوی هارپاگ نهادند و او غافل از همه جا غذا را خورد. پس از اتمام غذا آستیاگ از هارپاگ طعم غذا را جویا شد و هارپاگ اظهار نمود: بسیار لذیذ بود. آستیاگ از او پرسید : می دانی غذای تو چه بود؟ در آنگاه به دستور آستیاگ ظرف دیگری را که درپوشی بر روی او بود آوردند و آستیاگ از هارپاگ خواست درپوش را بردارد . زمانیکه هارپاگ در پوش را برداشت ، سر فرزند خود به همراه دست و پای او را مشاهده کرد و پی برد که چه غذایی را خورده است ، اما غم و اندوه و خشم خود را فرو خورد و با صدای آرام اظهار کرد: فرمان شاه هر چه باشد رواست.

کوروش الان درک می کند که به هارپاگ در آن شب چه گذشته است ، اکنون که خود پدر شده است احساس او را خوب درک می کند . اما همیشه در این اندیشه است که خود این حادثه یاری اهورامزدا بوده است ، برای اینکه از آن پس هارپاگ دوست و متحدی قوی برای کوروش گردید و این حماقت آستیاگ بلای جان حکومتش گردید.

آستیاگ پس از گرفتن انتقام از هارپاگ ، به دنبال تدبیری برای کوروش می گشت. از مغانها خواست تا او را راهنمایی کنند و حال که کوروش زنده است ، آیا هنوز خطری حکومت او را تهدید می کن که همه مغانها متفق القول جواب آری دادند . آستیاگ بازی کودکانه ای را که توسط آن پی به زنده بودن کوروش برده بود را تعریف نمود و پس از اتمام آن یکی از مغانها اظهار نمود که: چون کودک بدون هیچ تلاشی و ناخواسته به مقام شاهی رسیده است ؛ دگر بار به این مقام نمی رسد و در واقع خواب شاه تعبیر گشته و خطری او را از جانب کوروش تهدید نمی کند و برای اینکه افکار خود را با دیدن کوروش هر روز مغشوش نکنی او را نزد خانواده اش بازگردان.

آستیاگ از سایرین نیز نظر خوست و سایرین نیز در تأیید حرف مغان گفتند که چه بسیار تعابیری که توسط آنها اعلام شده و به نحوی بسیار ساده و پیش پا افتاده تعبیر گشته است .

آستیاگ تصمیم خود را گرفت ، کوروش را فرا خواند و به او اظهار لطف نمود و به او گفت که پدر و مادرش چوپان و زنش نیستند ، بلکه پدر و مادر او در سرزمین پارس در انتظار او هستند و او را به همراه ملازمانی به آن دیار رهسپار کرد.

کمبوجیه و ماندانا با دیدن کودک و پی بردن به هویت او بسیار شاد گشتند و به گرمی از فرزندشان استقبال نمودند و حوادثی را که در این چند سال بر او گذشته بود جویا شدند و پدرش کمبوجیه به او قول داد که جبران زحمات چوپان وهمسرش را خواهد کرد و آنها را مورد لطف قرار خواهد داد.

همانطور که در افکار خود گذشته را مرور می کرد به ناگه تبسمی بر لبانش نقش بست ، به یاد این موضوع افتاد که نام زن میترادات چوپان "کونو" بود و تکرار این نام به معنای سگ ماده نیز است و به یاد می آورد که چگونه مادر و پدرش با شنیدن نام کونو تعجب کرده و تصور نمودند او را سگ ماده ای بزرگ کرده است و از این اندیشه ابلهانه خنده اش می گرفت ، برای او کونو و میترادات افرادی بسیار قابل احترام بودند .

 او به آرامی در دربار کمبوجیه بزرگ می شد و تحت تعلیم معلمانی قرار گرفت که به او هنر جنگاوری ، سوارکاری ، تدبیر و اندیشه و... را یاد می دادندو او در سن بلوغ فردی کامل و جذاب شده بود.   

www.sivand.com

نوشته شده توسط sina در با موضوع: کوروش | لینک ثابت |

جمعه 1386/03/04

...

... همه جهان

... مرد ناشایستی به نام نبونید به فرمانروایی کشورش رسیده بود.

... او آیین‌های کهن را از میان برد و چیزهای ساختگی جای آن گذاشت.

معبدی به تقلید از نیایشگاه «ازگیلا» برای شهر «اور» و دیگر شهرها ساخت.

او کار ناشایست قربانی کردن را رواج داد که پیش از آن نبود ... هر روز کارهایی ناپسند می‌کرد. خشونت و بدکرداری.

او کارهای ... روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زندگی مردم دخالت می کرد، اندوه و غم را در شهرها پراکند. او از پرستش مردوک «Marduk» خدای بزرگ روی برگرداند.

او مردم را به سختی معاش دچار کرد، هر روز به شیوه‌ای ساکنان شهر را آزار می‌داد، او با کارهای خشن خود مردم را نابود می‌کرد ... همه مردم را.

از ناله و دادخواهی مردم، انلیل «Enlil» خدای بزرگ (=مردوک) ناراحت شد ... دیگر ایزدان آن سرزمین را ترک کرده بودند (منظور آبادانی و فراوان و آرامش).

مردم از خدای بزرگ می‌خواستند تا به وضع همه باشند‌گان روی زمین که زندگی و کاشانه‌اشان رو به ویرانی می‌رفت، توجه کند. مردوک خدای بزرگ اراده کرد تا ایزدان به بابل بازگردند.

ساکنان سرزمین سومر «Sumer» و اکد «Akad» مانند مردگان شده بودند. مردوک به سوی آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.

مردوک به دنبال فرمانروایی دادگر در سراسر همه کشورها به جستجو پرداخت، به جستجوی شاهی خوب که او را یاری دهد.

آنگاه او نام کورش پادشاه انشان «Anshan» را برخواند، از او به نام پادشاه جهان یاد کرد.

او تمام سرزمین گوتی «Guti» و همه مردمان ماد را به فرمانبرداری کورش درآورد. کورش با هر «سرسیاه» (منظور همه انشان ها) دادگرانه رفتار کرد.

کورش با راستی و عدالت کشور را اداره می‌کرد. مردوک خدای بزرگ با شادی از کردار نیک و اندیشه نیکِ این پشتیبان مردم خرسند بود.

بنابر این او کورش را برانگیخت تا راه بابل را در پیش گیرد، در حالیکه خودش همچون یاوری راستین دوشادوش او گام بر می داشت.

لشگر پرشمار او همچون آب رودخانه شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواع جنگ افزارها در کنار او ره می‌سپردند.

مردوک مقدر کرد تا کورش بدون جنگ و خونریزی به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلایی ایمن داشت. او نبونبد شاه را به دست کورش سپرد.

مردم بابل، سراسر سرزمین سومر و اکد و همه فرمانروایان محلی فرمان کورش را پذیرفتند. از پادشاهی او شادان شدند و با چهره های درخشان او را بوسیدند.

مردم سروری را شادباش گفتند که به یاری او از چنگال مرگ و غم رهایی یافتند و به زندگی بازگشتند. همه ایزدان او را ستودند و نامش را گرامی داشتند.

منم کورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهارگوشه جهان.

پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نوه کورش، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبیره چیش‌پیش، شاه بزرگ، شاه اَنشان.

از دودمانی که همیشه شاه بوده‌اند و فرمانروایی‌اش را بل «Bel» (خدا) و نبو «Nabu» گرامی می‌دارند و با خرسندی قلبی پادشاهی او را خواهانند.

آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم؛

همه مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم. مردوک دل‌های پاک مردم بابل را متوجه من کرد... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.

وضع داخلی بابل و جایگاه مقدسش قلب مرا تکان داد... من برای صلح کوشیدم. نبونید مردم درمانده بابل را به بردگی کشیده بود، کاری که در خور شأن آنان نبود.

من برده‌داری را برانداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند، فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. مردوک از کردار نیک من خشنود شد.

او بر من، کورش، که ستایشگر او هستم و بر کمبو‌جیه پسر من و همچنین بر همه سپاهیان من،

برکت و مهربانی‌اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم. به فرمان مر‌دوک همه شاهان بر او‌رنگ پادشاهی نشسته‌اند.

همه پادشاهان سرزمین های جهان، از دریای بالا تا دریای پایین (دریای مدیترانه تا خلیج پارس)، همه مردم سرزمین‌های دوردست، همهٔ پادشاهان آموری «Amuri» همه چادر‌نشینان،

مرا خراج گذاردند و در بابل بر من بوسه زدند. از ... تا آشور و شوش.

من شهرهای آ‌گاده «Agadeh»، اشنو‌نا «Eshnuna»، ز‌مبان «Zamban»، مِتو‌رنو «Meturnu»، دیر «Der»، سرزمین گوتیان و همچنین شهرهای آن‌سوی دجله که ویران شده بود را از نو ساختم.

فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند به جایگاه‌های خود برگرداندم، خانه‌های ویران آنان را آباد کردم.

همچنین پیکرهٔ خدایان سومر و اکد را که نبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک به شادی و خرمی،

به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم، باشد که دل‌ها شاد گردد. بشود که خدایانی که آنان را به جایگاه مقدس نخستین‌شان بازگرداندم،

هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار زندگانی بلند باشند. بشود که سخنان پربرکت و نیک‌خواهانه برایم بیابند، بشود که آنان به خدای من مردوک بگویند: " کورش شاه، پادشاهی است که ترا گرامی می دارد و پسرش کمبوجیه."

بی گمان در روزهای سازندگی، همگیِ مردم بابل پادشاه را گرامی داشتند و من برای همهٔ مردم جامعه‌ای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به همه مردم اعطا کردم.

...

... باروی بزرگ شهر بابل را استوار گردانیدم...

... دیوار آجری خندق شهر را،

که هیچ‌یک از شاهان پیشین با بردگانِ به بیگاری گرفته شده به پایان نرسانده بودند،

... به انجام رساندم.

دروازه‌های بزرگ برای آنها گذاشتم با درهایی از چوب سدر و ردکشی از مفرغ ...

...

...

... برای همیشه.

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

چهارشنبه 1386/03/02

.

می خواهم قسمتی از کتیبه داریوش بزرگ را که دربیستون در ستون چهارم در بند های15.14.16 نوشته را بنویسم.

داریوش شاه می گوید(ای که این نوشته ها و این نقش ها را که من تهیه کرده ام می بینی از انها حفاظت و مراقبت کن.)

 

داریوش شاه می گوید(اگر تا زمانی که توانایی داری از این نوشته ها و نقش ها مراقبت کنی اهورامزدا یارت باد و دودمان و زندگیت بسیار باشد و همه کارهایت مورد قبول اهورامزدا باشد.)

 

داریوش شاه می گوید(امیدوارم اگر این نوشته ها و نقش ها رادر هنگام توانایی مراقبت وحفاظت نکنی اهورامزدا یارت نباشد و دودمانت تباه باد و انچه می کنی اهورامزدا ضایع کند.)

 

 

ما با این که توانا اییم از این نوشته ها و نقش ها مراقبت نمی کنیم.

نوشته شده توسط sina در با موضوع: داریوش بزرگ | لینک ثابت |

چهارشنبه 1386/03/02

در این خاک زر خیز ایران زمین  ************ نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و راد بود  ************کزان کشور آزاد و آباد بود

بزرگی به مردی و فرهنگ بود ************گدائی در این بوم و بر ننگ بود

از آن روز دشمن به ما چیره گشت************ که ما را روان و خرد تیره گشت

از آن روز این خانه ویرانه شد ************که نان آورش مرد بیگانه شد

(حکیم فردوسی)

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

یکشنبه 1386/02/16
اين منم کوروش
پسر ماندانا و کمبوجيه
پادشاهِ جهان
پادشاه پهناورترين سرزمين‌های آدمی
از بلندی‌های پارسوماش تا بابلِ بزرگ.


اين منم پيشوایِ خرَد، خوشی، پاکی و پارسايی
نواده‌ی بی‌بديلِ نور، توتيایِ ترانه، سرآمدِ سلطنت
بَعل با من است و نَبو با من است
من آرامشِ بی‌پايانِ اَنشان و
شکوهِ ملتِ خويشم.
من پيام‌آورِ برگزيده‌ی اَهورا و عدالتم
که جز آزادی
آوازِ ديگری نياموخته‌ام
و جز آزادی
آوازِ ديگری نخواهم آموخت.


برای من
که جهان را به جانبِ علاقه فراخوانده‌ام
چوپان به کوه و
پير به خانه و
پيشه‌ور به شهر ... يکی است
همه برادرانِ من‌اند.


برای من
که برادرِ بينايان و غم‌خوارِ خستگانم
زنان به جاليز و
دبيران به دير و
سواران به صحرا يکی‌ست
همه خان و مان من‌اند.
من کوروشم
و تنها نجاتِ جهان به آرامشم بازخواهد آورد
من پسرِ پادشاهِ اَنشان و
مشعل‌دار مردمانم
من برگزيده‌ی گلبرگ و شبنمِ خالصم
که خداوند
به شادمانیِ سپيده‌دم سوگندم داده است
من پيام‌آورِ آن حقيقتِ بی‌پرده‌ام
که پروردگار
همه‌ی رودها، راه‌ها،‌ دامنه‌ها و درياها را
به فرمانم آورده است.


از پهنه‌های پارسوماش
تا جلگه‌های جليلِ اَنزان
سوارانِ من از کشتزارِ بی‌کرانه‌ی برنج و
عطرِ گندمِ نو می‌گذرند.
فرشتگانِ نان و شفا
شبانه به سوشيانا رسيده‌اند.


پس ای ستم‌ديدگان
فراوانی و خوشی‌هاتان بسيار باد
آسايش و اميدهاتان بسيار باد
فرزندان برومند و
برکتِ نانتان بسيار باد.
نان و نمک، خوابِ آرام و
بيداری بارنتان بسيار باد.


من برگزيده‌ی زمين و اولادِ آسمان،
آزادیِ شما را رقم خواهم زد
زيرا من نگهبانِ بی‌مرگِ محبتم
رهاوردِ من
رهايیِ مردمانِ شماست.
من اورشليمِ ويران را
واژه به واژه و سنگ به سنگ
بازخواهم ساخت
زنجير از دو دستِ فرزندانتان خواهم گشود
و بر اين صخره‌ی سترگ
خواهم نوشت:
آزادیِ آدمی
آخرين آوازِ اولين مرد است.


زندان‌ها را درهم خواهم شکست
دژها را خواهم گشود
و بيدادگران را خانه‌نشينِ شکستِ خويش خواهم کرد.

تمام شد!
تسليم‌شدگان را خواهم بخشيد
خشم‌آورانِ خاموش را خواهم بخشيد
خستگان را شفا خواهم داد
و عدالت خواهم آورد
پس شما شکست‌خوردگان
به خانه‌های خويش بازگرديد
دانايی و محبت را به ياد آوريد
منزلتِ عزيزِ آدمی را به ياد آوريد
من خشنودیِ بی‌پايانِ خداوندم
برای کشتن و کينه‌توزی نيامده‌ام
فرمانروايی که همدلِ مردمانِ خويش نباشد
سيه‌روزتر از هميشه
سرنگون خواهد شد.


پس از قولِ من بگوييد
به جبارانِ اين جهان بگوييد
که از ظلمتِ خويش
حتی پلاسِ پاره‌ای به گور نخواهيد بُرد.
به آن‌ها بگوييد
که از گرده‌ی کبودِ تازيانه فرو شويد
ورنه عطرِ هوا حتی
با شما همدلی نخواهد کرد.


هشدارتان می‌دهم:
او که به کشتنِ آزادی بيايد
هرگز از هوایِ اَهورا خوشبو نخواهد شد
بخشوده نخواهد شد
بزرگ نخواهد شد
اين سخنِ من است
من پسرِ ماندانا و کمبوجيه
که جهان را به جانبِ‌ عدالت و آزادی فراخوانده‌ام
که انسان را به جانبِ آرامش و اعتماد فراخوانده‌ام.


پس فرمان دادم تا صخره‌های سهمگين را
از مقابلِ گام‌های خستگان بردارند
رودها را روانه کنند
جلگه‌ها را بيارايند
پرندگان در آزادی و
آدمی به آسودگی شود.
من،‌ کوروشِ هخامنش
فرمان دادم که بر مردمان مَلال مَرَوَد
زيرا ملالِ مردمان
ملالِ من است
زيرا شادمانیِ مردم
شادمانیِ من است.


من پيام‌آورِ اميد و شادمانی را
دوست می‌دارم
پيروزی باد بر سکونِ سايه را
دوست می‌دارم
وزيدنِ زنده‌ی گندم‌زاران را
دوست می‌دارم
خنياگران و گهواره‌بانان را
دوست می‌دارم
خوشه‌چينان و دروگران را
دوست می‌دارم
محبتِ مردمان و آزادیِ آوازشان را
دوست می‌دارم
من راستی و درستی را
دوست می‌دارم.


پس به آيندگان و نيامدگان بگوييد
او که دوست می‌دارد
دوست داشته خواهد شد
و او که بر مردمانش ستم کند
ديری نمی‌رود که راه به دوزخ خواهد گشود

بگذاريد هر کسی به آيين خويش باشد
زنان را گرامی بداريد
فرودستان را دريابيد
و هر کسی به تکلمِ قبيله‌ی خود سخن بگويد
آدمی تنها در مقامِ خويش به منزلت خواهد رسيد.


گسستنِ زنجيرها آرزوی من است
رهايی بردگان و عزتِ بزرگان آرزوی من است
شکوهِ شب و حرمت خورشيد را گرامی می‌دارم
پس تا هست
شب‌هايتان به شادی و
روزهاتان رازدارِ رهايی باد
اين فرمان من است
اين واژه، اين وصيت من است
او که آدمی را از مأوای خويش براند
خود نيز از خوابِ خوش رانده خواهد شد.


تا هست
هوادارِ دانايی و تندرستی باشيد
من چنين پنداشته
چنين گفته
چنين خواسته‌ام.


مَزمورِ مساوات
کتابِ من است
حقيقتِ بی‌زوال
سلوکِ من است.
من هخامنشم
هخامنشِ بی‌خلل.


خدمت‌گذارِ زنان و زندگی‌بخشِ بينايان منم
منم که برايتان نان و خانه و اميد آورده‌ام
پس به نماز نياکانِ خويش بازخواهم گشت
و می‌دانم که نور و ستاره
سلطنت خواهد کرد.


و من از پیِ آزمونی بزرگ
به بالا برآمده‌ام
من از عبرتِ سنگ با آينه سخن گفته‌ام
اين گفته‌ی من است
کوروش پسر ماندانا و کمبوجيه
که شما را به نمازِ نياکانِ خويش می‌خواند

شهرياران را
از ميان دانايان و دليران برگزيدم
دبيران و درباريان را
از ميانِ حکيمان
و گفتم جز به پندار نيک
در سرنوشتِ مردم ننگرند
و گفتم جز به گفتار نيک
با مردمان سخن نگويند
و گفتم جز به کردارِ نيک
همراهِ مردمان نشوند
بدين تدبيرِ برتر است
که بزرگی، بزرگی می‌آورد
و عدالت،‌ عدالت.
يقين و اعتماد، بلندآوازه‌ات خواهد کرد
اين آخرين اتفاقِ فرشته و آدمی است.
من اين جهان را
بدين تدبير طلب کرده‌ام
تا ظلمت از خانه‌ی زندگان زدوده شود
آبادانیِ بی‌زوال زاده شود
و بيم نباشد، بيداد نباشد، مرض نباشد، مرگ نباشد
و اضطراب و هراس برچيده شود
و خوف و خستگی بميرد
و پيران به خانه باشند
و کودکان به گهواره شادمانی کنند
و بُرنايان به عشق درآيند
و زنان به آزادگی
و آزادگی به آزادی!


وای بر ظلمت‌افزای زبون!
هر ناله‌ای که از دستِ بيدادگری برآيد
هزارخانه را به خاکستر خواهد نشاند
هزار دل دانا را به گريه خواهد شُست
و مرا طاقتِ تلخ‌کامیِ فرودستان نيست
من آرامش و اعتمادِ آدمی‌ام
چگونه تحمل کنم که تازيانه جانشينِ ترانه شود!؟


بی‌عاقبت او
که بر پريشانیِ مردمان حکومت کند
بی‌فردا او
که بر درماندگان حکومت کند.


شهرياری که نداند شبِ مردمان
چگونه به صبح می‌رسد
گورکنِ گمنامی‌ست که دل به دفنِ دانايی بسته است.


مردمانِ من
امانتِ آسمان‌اند بر اين خاکِ تلخ
مردمانِ من
خان‌ومانِ من‌اند

گفتم گياهان را گرامی بداريد
گياهان گماشتگانِ بهشتِ خداوندند
گياهان ملايکِ خاموش خانه‌ی آدمی‌اند.


گفتم که دره‌ها و دامنه‌ها را پاکيزه نگهداريد
زيرا زمين
ضامنِ زندگانیِ آدمی‌ست.


گفتم هر او که درختی نشانده
به دانايیِ پروردگار خواهد رسيد
به درگاهِ دريا و آرامشِ آسمان خواهد رسيد.


گفتم هر او
که مَشيمه‌ی شب را به نور بشويد
باران را گرامی داشته است
مرا و محبتِ مرا گرامی داشته است.


گفتم هر او
که بهای اين همه برکت بداند
به ثروتِ ستاره خواه رسيد
به کرامتِ کوه خواهد رسيد
به رازِ کلمه خواهد رسيد.


و گفتم حياتِ هوا را
به تنفسِ تاريکِ اهريمن نيالايند.


من برای عبور از اين همه کوه
ارابه‌رانان را به راه خوانده‌ام
من برای عبور از اين همه طوفان
طبالان و ترانه‌خوانان را به راه خوانده‌ام
من برای رسيدن به آن همه رود
رَدشکنان و دريادلان را به راه خوانده‌ام.


ما از کمين‌گاهِ اهريمنان خواهيم گذشت
ما ظالمانِ زمين را درهم خواهيم شکست
ما شب و شقاوت را خواهيم زدود
زندگی را ستايش خواهيم کرد
آزادی و عدالت را ستايش خواهيم کرد.


من کوروشم
و گفته‌ام از اين پيشتر،
و باز می‌گويم:
سرانجامِ تن‌آسايی، تسليمِ مطلق است.
پس تا هستيد
کرامت و کوشايی بر شما ارزانی باد.


من ياورِ يقين و عدالتم
من زندگی‌ها خواهم ساخت
خوشی‌های بسيار خواهم آورد
و ملتم را سربلندِ ساحتِ زمين خواهم کرد
زيرا شادمانیِ او، شادمانیِ من است

من از آوازِ گندم
به بوی نان رسيده‌ام
از طعمِ نان
به زينت زندگی،
رفتنِ آرامِ رود
رازِ کار و کرامتِ کبرياست.


من از وزيدنِ باد
به عطرِ سخاوت رسيده‌ام
و از سايه‌سارِ سخاوت به سکوت،
که تنها به وقتِ عدالت
از آسمان سخن می‌گويم.
من کوروشم
کوه‌بُرانِ باديه‌ها
کماندارِ پارسوماش
و پيشوایِ مردمانِ بزرگ.


هم بدين پندار شريف است
که فرمان دادم
تا باغ‌های بی‌کرانه بيارايند
بهشت‌ها بسازند
پروانه و آهو و پرنده را پاس بدارند
زيرا زمين و هرچه در اوست
گرامیِ من است
و من اين کلام مقدس را
به آيندگانِ نيامده خواهم رساند
شما نيز ياورِ مردمان و عاشقِ عدالت باشيد.


اين سخن من است
نجات‌دهنده‌ی بابل و
پادشاه پارسوماش
منم که جباران را به خاموشی و
ستم‌بَران را به آزادیِ تمام خواسته‌ام
درندگان را به دورترين دامنه‌ها رانده‌ام
و مغلوبان را محبت کرده‌ام
و مردمانم را بر سريرِ ستاره نشانده‌ام.


پادشاه پارسيان و
کماندارِ آرياييان منم
که به بالينِ فرودستانِ شب‌زده شتافته‌ام
من شفاآور خستگانِ زمينم
شوشيانا و اورشليم را من پی افکنده‌ام
اورازان و پِرشيا را من پی افکنده‌ام
من فرمان دادم
تا تباهی و بيداد را
از ديارِ آدميان برانند
تا بَلا بميرد
بيم و گرسنگی بميرد
جنگ و جهالت بميرد
ديو و درنده بميرد.


من کوروش
پسر ماندانا و کمبوجيه با شما سخن می‌گويم
مَرغاب منزلِ نخستينِ من است
مَرغاب منزلِ آخرين من است

بابل به دست من افتاد
و چون به بابل شديم
سربازان و پارسيانِ خويش را گفتم
دست به هيچ دامنی دراز نکنيد
زنان و کودکان در پناهِ من‌اند
پيران و پی‌بُريدگان در پناهِ من‌اند
خاموشان و خستگان در پناهِ من‌اند
شکست‌خوردگان و خاموشان در پناهِ من‌اند.


سلوکِ سربازانِ من
سلوکِ پارسيانِ سرزمينِ من است
و ما برای آزادیِ مردمان آمده‌ايم
تباهی و تيرگی از ما نيست
وحشت و شقاوت از ما نيست
تازيانه و تجاوز از ما نيست
غيظ و غرامت از ما نيست.
ما رسولانِ امان و آسودگی هستيم
ما آورندگانِ آزادیِ مردمان هستيم
تنها ترانه و شادمانی باشد
همين و ديگر هيچ!
اين فرمانِ من و فرمانِ فرشتگانِ زمين است.


من ياورِ مردمان و پيام‌آورِ محبتم
پروردگار بزرگم چنين گفته، چنين خواسته، چنين کرده است
او ياورِ من است و چنينم گفت
که دستِ ترا بازگرفته‌ام
تا دُوال از کمرِ ظالمان و گِره از کار فروبستگان بگشايی
درها به روی تو باز است و
دروازه‌ها به روی تو باز.
من کليد همه‌ی درها و دروازه‌ها را
به تو خواهم سپرد
من پيشاپيشِ تو
کوه‌ها و دره‌ها را هموار خواهد کرد
قفل‌ها و کلون‌ها را خواهم گشود
و ستمگران را به ساحتِ سکوت خواهم راند.
تو کمر‌بسته‌ی کلامِ من و کبريای منی
ترا آن دَم از دانايیِ خويش آفريدم
که هنوزت کلامی نياموخته بودند
تو پناهِ بی‌پايان منتظران و مولودِ برگزيده‌ی منی

از پارس برآمدم
از پارسوماش.
پادشاه پاکان و رستگارانم
پادشاه شب‌شکنانی
که برای شما از نور بشارت آورده‌اند.
ايامِ اسارتِ سرزمينِ من به پايان رسيده است
ايامِ اسارتِ مردمانِ من به پايان رسيده است
من پيشگویِ فردای فهميدگانم
برادرِ باران و رويانويسِ رود
که خزاينِ زمين را بازخواهم گشود
نان و شفا و آرامش آورده‌ام
من ترس‌خوردگان را پناه خواهم داد
من خطاکاران را خواهم بخشيد
زيرا نادان
نه مجرم است و نه موذی،
تنها نادانی
جُرمِ جهانِ ماست.
و گفتم بر اين صخره
صورتی از کلامِ مرا بنويسند
و نوشتند
و گفتم کتيبه‌ی کاهنانِ اورشليم را بنويسند
و نوشتند
مرا اَرميایِ نبی به خواب‌های آسمان ديده است
مرا دانيالِ نبی به خواب‌های آسمان ديده است.


و دانای دانايان گفت
ما کوروش را کمربسته‌ی خويش دانسته‌ايم
او از مشرقِ آفتاب
به زادرودِ مغرب خواهد رسيد
آنجا که خورشيد
به خوابِ آب فرو می‌رود
و من گفتم تا ستمگران را
به سياهیِ بختِ پليدشان بنشانند
و من گفتم برايتان رهايی آورده‌ام
رهايی‌دهنده‌ی رعايا منم
پشتيبانِ پيشه‌وران منم
چوپان دره‌ها و شبانِ قله‌ها منم.


پس بشارتم دادند
که موسمِ سلطنتِ ستاره فراخواهد رسيد
موسمِ رهايیِ آدمی فراخواهد رسيد
و من کمربسته‌ی باران و بشارتم
که کمر به عدالتِ آدمی بسته‌ام
که کمر به آزادیِ آدمی بسته‌ام.

بسياران را ديدم
بی‌خواب و بی‌خانه
بسياران را ديدم
بی‌جهان و بی‌جامه
بسياران را ديد.
بی‌گور و بی‌گذر
بسياران را ديدم
بی‌راه و بی‌پناه
بسياران را ديدم
بی‌گفت و بی‌اميد
همه سايه به سايه، هراسيده‌ی هجوم و
زانونشينِ غمِ خويش.
و مرا تحملِ اين همه ستم نبود
و مرا طاقتِ ديدنِ اين هم فلاکت نبود
پس فرمان دادم
تا نان و آبشان دهند
کار و کمالشان دهند
آرامش و آزادی‌شان دهند
دانايی و ثروتشان دهند
آن‌ها همه گريختگانِ کشورِ بدانديشان بودند،
و گفتم به من بازآييد که من امانِ زندگان زمينم
پس فرمان دادم
سدها و سايه‌بان‌های بسياری بسازند
باروها، برج‌ها، دژها و ديوارهای بسياری بسازند
همه هرچه که هست، همه برای مردمانِ من.


و گفتم اينجا در سرزمينِ من
حکيمان در آرامش‌اند
اينجا در سرزمينِ من
دانايان در آرامش‌اند
من شعله‌های بی‌شماری برافروخته‌ام
من بردگانِ بی‌شماری را رهايی رسانده‌ام
و گفتم هر کس که اين مردمان را ناچيز شمارد
به زنجيرش خواهم کشيد
از اين پس ديگر نه ديوی در اين ديار و
نه خشمی که خنجرش در دست!
اين دستورِ پروردگارِ من است
تا من پرستارِ درماندگان شوم
تا من مونسِ مردمان و ياورِ خستگان شوم
اميران و آيندگان بدانند
پادشاهی که ثروت‌اندوزِ روزگار شود
هلاکتِ خويش را به خوابِ اهريمن خواهد ديد
و او هرگز بخشوده نخواهد شد.


من، من که کوروشم می‌گويم
هرچه از آسمانِ بلند ببارد و
هرچه بر اين زمين برويد
از آنِ مردمانِ من است.


اميران و آيندگان بدانند
رهبرِ رستگاران اوست
که بی‌نياز بيايد و
بی‌نياز بگذرد
وگرنه هرگز بخشوده نخواهد شد
وگرنه هرگز درست نخواهد شد
وگرنه هرگز دوست نخواهد داشت
وگرنه هرگز دوست داشته نخواهد شد

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

جمعه 1386/02/07

کوروش پس از تاسیس یک حکومت بزرگ، شامل ممالک متمدن و نیرومند شرق نزدیک و میانه، و تامین حیثیت و افتخاری بزرگ برای خود و اعقاب خویش، در سال 520 قبل از میلاد پس از 70 سال عمر در کمال عزت و نیکنامی درگذشت. تقریبا" تمام مورخان و سیاحان و خاورشناسان از این مرد به نیکی یاد کرده اند.

هرودوت کوروش را پدری مهربان و رئوف می داند که برای رفاه مردم کار می کرد. وی می نویسد : "کوروش پادشاهی بود ساده، جفا کش، بسیار عالی همت، شجاع و در فنون جنگ ماهر، که ایالت کوچک فارس را یک مملکت بزرگ نمود. مهربان بود و با رعایا سلکوک مشفقانه و پدرانه می نمود. بخشنده، خوشمزاج و مودب بود و از حالت رعیت آگاهی داشت."

در جایی دیگر او را آقای تمام آسیا می خواند و می نویسد : "هنگام پادشاهی کوروش و کمبوجیه قانونی راجع به باج و مالیات وضع نگردیده بود، بلکه مردمان هدایا می آوردند. تحمیل باج و مالیات در زمان داریوش معمول گردید، لذا پارسیان می گفتند که داریوش تاجر، کمبوجیه آقا و کوروش پدر بود. اولین را به آن جهت که سود طلب بود، دومین را چون سختگیر و با نخوت بود و سومین (کوروش) را به واسطه اینکه ملایم و رئوف بود و همیشه خیر و خوبی ملت را هدف قرار می داد، پدر می خواندند."

گزنفون می نویسد : "او سطوت و رعب خود را در تمام روی زمین انتشار داد، بطوری که همه را مات و مبهوت ساخت. حتی یکنفر هم جرات نداشت که از حکم او سرپیچی کند و نیز توانست دل مردمان را طوری برخود کند که همه میخواستند جز اراده او، کسی بر آنها حکومت نکند."

همین مورخ در مطلبی دیگر می آورد که : "کوروش خوش قیافه، خوش اندام، جوینده دانش، بلند همت، با محبت و رحیم بود. شداید و رنج ها را متحمل می شد و حاضر بود با مشکلات مقابله کند ... کوروش دوست عالم انسانیت و طالب حکمت و قوی الاراده، راست و درست بود ... باید اذعان نمود که کوروش تنها یک فاتح چیره دست نبود، بلکه رهبری خردمند و واقع بین بود و برای ملت خود پدری مهربان و گرانمایه به شمار می رفت."

ریچار فرای معتقد است که : "یک صفت دوران حکومت کوروش همانا اشتیاق به فراخوی ها و سنت های مردم فرودست و فرمانبر شاهنشاهی و سپاسداری دین و رسم های ایشان و میل به آفریدن یک شاهنشاهی آمیخته و بی تعصب بود. صفت دیگرش ادامه سازمانها و سنت های شاهان گذشته یعنی مادها بود. با این تفاوت که فقط کوروش جانشین استیاک گشته بود. چرا که بیگانگان شاهنشاهی هخامنشیان را همان شاهنشاهی مادی و پارسی می دانستند."

همچنین خاورشناسان بسیار دیگری راجع به کوروش نظر داده اند که بیان همه آنها خارج از حوصله این مطلب است. در اینجا به یک نکته مهم می پردازیم و آن اینکه مولانا ابولکلام آزاد، ضمن تفسیر چند آیه از سوره کهف معتقد است که ذولقرنین در آیات قرآنی اشاره به همان کوروش هخامنشی است.

نکته جالب دیگر آنکه در آرامگاه کوروش کبیر این عبارت نوشته شده است : "ای انسان هر که باشی و از هر کجا که بیایی، زیرا که می دانم خواهی آمد، من کوروش هستم که برای پارسیان این دولت وسیع را بنا کردم. پس بدین مشتی خاک که تن من را می پوشاند رشک مبر

پلوتارک از دیگر مورخین در این باره می نویسد که : "اسکندر پس از حمله و خواند این جملات بسیار متاثر شد و چون دید که درب آرامگاه کوروش را گشوده اند و تمام اشیاء گرانبهایی را که با او دفن شده است ربوده اند، دستور داد تا مرتکب را بکشند."
از سایت اوشیان

نوشته شده توسط sina در با موضوع: کوروش بزرگ | لینک ثابت |

جمعه 1386/02/07
زرتشت بیا که با تو امید اید/شب نیز صدای پای خورشید اید/تاریخ اگر

دوباره تکرار گردد/ادم به طواف تخت جمشید اید.

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

دوشنبه 1386/02/03
کوروش دوم، معروف به کوروش بزرگ یا کوروش کبیر (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد). در پارسی باستان Kuraush. اين نام در كتيبه‌هاى عیلامی، Ku-rash و دركتيبه‌هاى بابلی، Ku-ra-ash و در یونانی، Kuros آمده. صورت لاتینی شدهٔ آن سیروس يا سایروس (Cyrus) و صورت عبری آن كورش (Koresh). شاه پارسی، به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شده‌است. کوروش نخستین شاه ایران و بنیان‌گذار دورهٔ شاهنشاهی ایرانیان می‌‌باشد.

ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان، که وی ممالک ایشان را تسخیر کرده بود، ‌او را سرور و قانونگذار می‌‌نامیدند. یهودیان این پادشاه را به منزله مسح‌شده توسط پروردگار بشمار می‌آوردند، ‌ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌‌دانستند . درباره شخصیت ذوالقرنین که در کتابهای آسمانی یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از آن سخن به میان آمده، چند گانگی وجود دارد و این که به واقع ذوالقرنین چه کسی است به طور قطعی مشخص نشده . کوروش سردودمان هخامنشی، داریوش بزرگ، خشایارشا، اسکندر مقدونی گزینه‌هایی هستند که جهت پیدا شدن ذوالقرنین واقعی درباره آنها تحقیقاتی صورت گرفته، اما با توجه به اسناد و مدارک تاریخی و تطبیق آن با آیات قرآن، تورات، و انجیل تنها کوروش بزرگ است که موجه‌ترین دلایل را برای احراز این لقب دارا می‌‌باشد

نوشته شده توسط sina در با موضوع: کوروش | لینک ثابت |

جمعه 1386/01/10

مهندسان هخامنشي، تخت جمشيد را براي برپايي نوروز ساختند

مهندسان هخامنشي ۲ هزار و 500 سال پيش با توجه به وضعيت اقليمي و آب و هوايي، تخت جمشيد را براي برپاي آيين نوروز ساخته‌اند.

تهران _ ۲۹ اسفند 1383 _ میراث خبر
گروه استان‌ها: بررسي‌ها و مطالعات کارشناسان نشان مي‌دهد مهندسان هخامنشي دوهزار و 500 سال پيش با توجه به وضعيت اقليمي و آب و هوايي، تخت جمشيد را براي برپايي جشن نوروز در دشت مرودشت ساخته‌اند.
مجموعه تخت جمشيد مجموعه‌اي كامل از سازه‌ها و بقاياي مربوط به دوره هخامنشي است كه در زمان داريوش اول و در سال 518 پيش از ميلاد ساخته شده است. اين مجموعه از كاخ‌ها، حصارها، بخش‌هاي خدماتي و نظامي مختلف ساخته شده است.
«عليرضا عسگري»، كارشناس باستان‌شناسي و سرپرست مطالعات باستان‌شناسي تخت جمشيد درباره برگزاري نوروز در اين محوطه گفت: «با توجه به اينكه نقاط مختلف جنوب، شمال، شرق و غرب كشور به دليل قرار گرفتن نسبت به خط استوا داراي آب و هواي مختلفي است، كارشناسان هخامنشي با بررسي آب و هوا و جغرافياي منطقه ، دشت مردوشت را به عنوان بهترين منطقه براي برگزاري نوروز و ساخت تخت جمشيد انتخاب كرده‌اند.»
وي با اشاره به اينكه آب و هواي بهاري همزمان با ماه فروردين به دشت مرودشت مي‌رسد، گفت: «نقش برجسته‌هايي كه در تخت جمشيد توسط كارشناسان و مهندسان كنده شده به خصوص نقش برجسته هديه‌آوردندگان و حمله شير به گاو همگي نشان‌دهنده برگزاري مراسمي ويژه در اين مجموعه است.»
عسگري با اشاره به اين كه تخت جمشيد بهترين نقطه براي برگزاري جشن نوروز است، گفت: «بررسي‌هاي انجام گرفته روي كاخ‌هاي مختلف به جاي مانده از دوره هخامنشي در همدان، شوش و فارس نشان مي‌دهد كه مجموعه تخت جمشيد به عنوان پايتخت علاوه بر جنبه‌هاي حكومتي مكاني براي برگزاري آيين‌ها هم بوده است.»
مجموعه تاريخي و پايتختي تخت جمشيد مهم‌ترين پايتخت حكومت هخامنشي است كه در استان فارس و در نزديكي شيراز جاي گرفته است.


از سايت ميراث فرهنگي

آجرهای مقاوم و ضد رطوبت، دستاورد مهندسی مصالح در عصر هخامنشی است

کشف آجرهای 2 لایه در کاخ کوروش هخامنشی در برازجان

با ادامه برنامه‌های کاوش و پژوهش در کاخ هخامنشی چرخاب برازجان، کارشناسان موفق به کشف آجرهای دو لایه‌ای شدند که در برابر رطوبت ناشی از عوارض اقلیمی در مناطق ساحلی از مقاوت خوبی برخوردارند.

تهران _۲فروردين ۱۳۸۴_ میراث خبر
گروه استان‌ها، میترا اسدنیا: با ادامه برنامه‌های کاوش و پژوهش در کاخ هخامنشی چرخاب برازجان، کارشناسان موفق به کشف آجرهای دو لایه‌ای شدند که در برابر رطوبت ناشی از عوارض اقلیمی در مناطق ساحلی از مقاوت خوبی برخوردارند.
با کشف سازه ها و آثار تازه ای در محوطه باستانی چرخاب برازجان، که اخیرا توجه بسیاری از کارشناسان باستان‌شناسی و معماری را به خود جلب کرده است، جزییات تازه‌تری از سبک معماری ناشناخته عصر کوروش هخامنشی آشکار می شود.
«علی اکبر سرفراز»، سرپرست تیم کاوش در چرخاب برازجان درباره ویژگی آجرهای دو لایه و کاربرد آن در بنای مورد نظر گفت: «این نوع آجرها، متشکل از محفظه‌هایی از گل پخته با قطر 5/1 تا 2 سانتی متر است که با مقادیر زیادی گل فشرده خام انباشته شده است.»
به اعتقاد سرفراز تکنیک ساخت این آجرها امروز شگفتی باستان شناسان را برانگیخته است. وی گفت: «نکته جالب توجه در تکنیک ساخت آجرهای دو لایه که توجه مهندسان و معماران عصر هخامنشی را برانگیخته است؛ خواص شیمیایی خاک و بهره‌برداری هوشمندانه از آن برای ایجاد مقاومت مصالح در برابر عوارض طبیعی و اقلیمی منطقه است.»
به گفته سرپرست تیم کاوش در چرخاب برازجان از آنجا که منطقه ساحلی بوشهر، منطقه‌ای مرطوب و پر باران است، معماران و سازندگان کاخ کوروش برای حذف رطوبت از مصالح و افزایش مقاومت مصالح در برابر فشار و رطوبت شدید منطقه که سبب تلاشی تدریجی بنا می شده است، از خاصیت گل خام فشرده در محفظه‌ای از گل پخته استفاده می کردند. انبوه گل خام پس از خشک شدن خاصیت کمپکت Compact يا فشردگی پیدا می کند. این توده در برابر فشار، از سیمان هم مقاوم‌تر است. معماران هخامنشی همچنین برای ایجاد عایق رطوبتی و حذف رطوبت شدید اقلیمی در بنا، با روکشی از گل پخته یا آجر، مصالحی می ساختند که دارای مقاومت بالا هم در برابر فشار و هم در برابر رطوبت بوده است.
وی در مورد کاربرد این نوع مصالح در بنا گفت: «معماران کاخ کوروش در چرخاب برازجان از این نوع آجر؛ عمدتا در یک سازه آبی که هنوز عملکرد آن برای کارشناسان مشخص نشده، استفاده کرده اند. علاوه بر این؛ تکنیک استفاده از گل خام فشرده در محفظه‌هایی از آجر پخته، در ساخت پایه‌هایی به نام «کوپال» نیز استفاده می شده که در گذشته برای جابه جا کردن سنگ یا وسایل سنگین به کار می رفته است و کارکردی شبیه به قرقره‌های امروزی در حمل و نقل اشیا سنگین داشته است.»
سرفراز در پایان تاکید کرد کشف این نوع مصالح که منحصرا در کاخ کوروش در چرخاب برازجان بکار رفته، کشف نمونه‌ای دیگری از عناصر و شاخصه‌های معماری و هنر ایران است که دقت و ظرافت را با استحکام و استواری بنا در هم آمیخته و هیچ یک را قربانی دیگری نکرده است.
کاخ کوروش هخامنشی در چرخاب برازجان، در 15 کیلومتری شهر بندری بوشهر واقع شده است.این شهر نخستین بار در سال 51 کشف شد. مطالعات اولیه درباره سبک و دلایل ساخت این کاخ که گویی در سال‌های پایانی حیات کوروش ساخته شده، حاکی از اهمیت این منطقه ساحلی در مجموعه امپراتوری هخامنشی و همچنین از مهم ترین اسناد تاريخی موجود در اثبات مالکیت و سیادت دریایی ایرانیان در خلیج فارس، رد نظریه تاریخی دریاترسی ایرانیان و ادعاهای واهی مطرح شده از سوی برخی محافل و کشورهای غربی درباره خلیج فارس است.

 


روند تنظيم بودجه در ايران از دوران باستان تاكنون

داريوش اول با ۵۰۰ ميليون تومان، نخستين بودجه ايران را تنظيم كرد

ميزان ماليات دريافتي از ايالات ۲۰ گانه ايران كه بخشي از بودجه كشور را تامين مي كرد، در دوران داريوش اول ۱۴ هزار و ۵۶۰ تالان طلا نوشته است.

تهران _ ۱۰بهمن 1383_ ميراث خبر:
گروه فرهنگ_ بنا به روايات تاريخي، ايرانيان نخستين قومي بودند كه بودجه‌ رسمي داشته و حساب و كتاب مملكت را با آن مدون مي كرده اند.
هردوت،
هردوت، ميزان ماليات دريافتي از ايالات بيست گانه ايران را كه بخشي از بودجه كشور را تامين مي كرد، در دوران داريوش اول ۱۴ هزار و ۵۶۰ تالان طلا نوشته كه به پول امروز رقمي در حدود 500 ميليون تومان مي‌شود و با بودجه‌اي كه امسال از سوي دولت به مجلس ارائه شد و رقمي معادل 157 هزار ميليارد تومان است ،314 هزار برابر تفاوت دارد.
و اما اولين بودجه برنامه اي مدرن، مدون و منظم در عصر ناصري و در حدود 150 و اندي سال به وسيله اميركبير ارائه شد كه هفت برابر بودجه پيش از سال صدارت او بود و رقم آن بالغ بر 20 ميليون تومان. اين بودجه مطابق با موازين جديد مالي دنيا تهيه شده بود و بر اساس آن يك سازمان امور مالي هم به وجود آورد.
در سال 1299 هجري شمسي كه كودتاي سوم اسفند رخ داد، احمد شاه، ميليسپو را به ايران آورد تا دخل و خرج را مرتب كند. پهلوي اول كه شاه شد، ميليسپو را راند و علي اكبر داور را براي سرپرستي وزارت دارايي منصوب كرد. آخرين بودجه‌اي كه او براي سال 1316 تنظيم كرد، پنج برابر بودجه سال نخست رضاخان بود كه در سال 1304 سر كار آمده بود.داور خود را كشت و بودجه تنظيمي او را جانشينش به مجلس برد. نطفه تشكيل سازمان مديريت و برنامه‌ريزي فعلي در همان زمان ريخته شد.

پيشينه تاريخی سازمان مديريت و برنامه ريزی کشور
سازمان مديريت و برنامه ريزی کشوراز ادغام دو سازمان امور اداری و استخدامی کشور(سابق) و سازمان برنامه و بودجه (سابق) به وجود آمده است.
سازمان برنامه و بودجه
براي هماهنگ كردن فعاليت های عمرانی و لزوم تهيه برنامه هايي برای رشد اقتصادی و اجتماعی کشوردر سال 1316 هجری شمسی «شورای اقتصادی» تشکيل شد. در 17 فروردين سال 1325 به موجب تصويب نامه هيات وزيران، هياتی به نام هيات «تهيه نقشه اصلاحی و عمرانی کشور» تشکيل شد. هيات دولت پس از دريافت گزارشات ارائه شده از سوی اين هيات در مرداد ماه سال 1325 تصويب کرد؛ برای رسيدگی به برنامه های ارائه شده از سوی وزارتخانه ها هيات جديدی به نام «هيات عالی برنامه» تشکيل شود.
هيات عالی برنامه در سال 1327 لايحه قانون برنامه هفت ساله عمرانی کشوررا تهيه و به مجلس وقت ارائه کرد. در اين لايحه برای نخستين بار با توجه به لزوم جلوگيری از ايجاد اصطکاک بين سازمان هايی که عمليات مشابه انجام می دهند از سويی و لزوم تحول اقتصادی کشور از سوی ديگر، پيشنهاد می شود اجرای برنامه از طريق همکاری بين دواير دولتی و سازمان های وابسته به دولت از يک طرف و سازمانی خاص به نام «سازمان برنامه» از طرف ديگر انجام گيرد.
به اين ترتيب در مهر ماه 1327 اداره ای به نام اداره دفتر کل برنامه تاسيس می شود که بعدا اين اداره سازمان موقت برنامه ناميده می شود. درنهايت طبق قانون مصوب 26 بهمن 1327 سازمان برنامه به وجود می آيد.
با تصويب قانون برنامه و بودجه در 15 اسفند 1351 سازمان برنامه به دليل انتقال وظيفه تهيه و تدوين تمامی بودجه به آن «سازمان برنامه و بودجه» ناميده می شود.
تاريخچه ۱۰۰ سال بودجه ريزي
نگاهي به ۱۰۰ سال گذشته نشان مي دهد، بودجه ريزي در كشور از مسايلي است كه همواره در كانون توجهات قرار داشته است. اگر در دو يا سه سال اخير مسئولان سازمان مديريت به اين مسئله متهم هستند كه با استفاده از دستورات صندوق بين المللي پول بودجه كشور را تنظيم كرده اند اما تاريخ حاكي است دولتهاي مختلف تا حدودي تكيه بر كارشناسان بين المللي را مبناي تحولات ساختاري در بودجه قرار داده‌اند.
مورگان شوستر آمريكايي نخستين كارشناسي بود كه در ارديبهشت ۱۲۹۰ شمسي به صورت رسمي و با مأموريت سامان دادن به وضعيت مالي دولت به ايران وارد شد، اما حضور وي بيش از ۸ ماه دوام نيافت و به دليل تشديد بحرانهاي سياسي و اولتيماتوم دولت روسيه، او ناچار به ترك كشور شد.
يك دهه بعد از آن و در سال ۱۳۰۱ يك آمريكايي ديگر با مأموريتي مشابه به ايران آمد. او كسي جز دكتر ميليسپو نبود. اين آمريكايي در رأس هيأتي به ايران آمد و به دنبال يك دوره اقدامات اجرايي، قرارداد ادامه خدمت و حدود اختيارات وي در سال ۱۳۰۴ براي دو سال ديگر تمديد شد.
ميليسپو در خاطرات خود مي نويسد: «در زمان ورود من به ايران علاوه بر «آرميتاژ اسميت» انگليسي كه به عنوان مشاور مالي در استخدام دولت بود، گمركات و پست به وسيله بلژيكي ها و امور نظميه توسط سوئدي ها اداره مي شد و يك كارشناس جنگل از آلمان و يك متخصص چايكاري از هلند نيز مشغول به كار بودند.» به عقيده برخي صاحبنظران، در حوزه بودجه ريزي استقرار ميليسپو در ايران و سياست هاي مالي او به منزله پايان بودجه ريزي سنتي در ايران بوده و به اين ترتيب درآمدهاي دولت از درآمدهاي كشاورزي و روستايي جدا شد و در حقيقت ساختار بودجه به هم ريخت. البته اين تحول ناگهاني در نظام بودجه نويسي بعدها آثار و عواقب ناگوار خود را بر اقتصاد كشور برجاي گذاشت كه يكي از مهمترين آنها جدايي بودجه از مسايل و مشكلات بومي و منطقه اي بود.
فاصله زماني سالهاي ۱۳۰۴ تا ۱۳۲۰ دوران شكل گيري نظام تازه اي براي بودجه ريزي در ايران است. در اين فاصله نقش درآمدهاي نفتي در بودجه عمومي دولت جدي نبود و منابع حاصل از اين محل بيشتر به مصرف هزينه هاي نظامي رسيد. بودجه دولت در سالهاي ۱۳۱۸ و ۱۳۱۹ به تكامل خود رسيد و اطلاعات بودجه اي دولت در هفتاد ستون عرضه شد.
از سال ۱۳۳۲ مرحله ديگري در نظام بودجه ريزي آغاز شد،زيرا در اين سال كشور با وامها و كمكهاي بلاعوض آمريكا و انگليس مواجه شد. در ضمن درآمدهاي نفتي نقش مهمي در بودجه پيدا كردند.
با افزايش درآمدهاي نفتي و شروع برنامه هاي عمراني، بودجه دولت در كشور اهميت مضاعفي يافت و در سال ۱۳۴۵ پيشنهاد لايحه بودجه از وظايف وزارت دارايي خارج و تحت نظر و مسئوليت نخست وزير درآمد كه در پي آن دفتر بودجه در سازمان برنامه تشكيل شد. قانون برنامه و بودجه به اين وضعيت رسميت بيشتري بخشيد و از سال ۱۳۵۲ تهيه و تنظيم بودجه كل كشور جزو وظايف سازمان برنامه و بودجه و كليه امور مالي و خزانه داري در وزارت دارايي متمركز شد. رشد شتابان درآمدهاي نفتي از جمله مسايلي است كه نظام بودجه نويسي را در اين دوران به شدت تحت تأثير قرارداد. در كتاب «بودجه ريزي در ايران» كه به همت مركز پژوهشهاي مجلس به چاپ رسيد، با توجه به مسايل تاريخي فوق حل و فصل نارسائيهاي ساختار بودجه ريزي در ايران در گروي چند مسئله اصلي قرار داده شده است.
نخستين مسئله تاريخي در اصلاح ساختار بودجه چگونگي تحليل حكومت، تميز حكومت از دولت و ارتباط اين دو با ماليه عمومي است.
به عبارت ديگر براي مثال اگر حكومتها با ايده عدالت اجتماعي بر سر كارند مسلماً اين ايده با دولتها به عنوان قوه مجريه و بودجه در ارتباط است.
از سوي ديگر مشخص شدن نقش دولت در اقتصاد از جمله مسايلي است كه تأثير شگرفي در روند تدوين بودجه دارد. در اين رابطه هر قدر دولتها گسترده تر باشند ارتباط آنها نيز با نظام بودجه ريزي وسيع تر خواهد شد و تجربه ۱۰۰سال گذشته حاكي از آن است كه عدم تناسب چهره مالي دولت با ظرفيت هاي داخلي و بروز كسري هاي عظيم بودجه زمينه ساز بروز بحرانهاي اجتماعي و گاه تغيير حاكميت سياسي شده است. شايد با توجه به چنين مشكلاتي بود كه مسئولان وقت سازمان مديريت و برنامه ريزي و مجلس ششم تصميم به اصلاح ساختاري بودجه گرفتند. همان طور كه ذكر شد طي ۱۰۰ سال گذشته بودجه ريزي، تحولات آن و در نهايت اصلاحات در نظام بودجه ريزي تداوم داشته است.
به اين ترتيب در تبصره ۴۸ قانون بودجه سال ۸۰ دولت ملزم به اصلاح ساختار بودجه شد و سازمان مديريت و برنامه ريزي نيزنحوه طبقه بندي اقلام بودجه اي كشور را در لايحه بودجه ۱۳۸۱برمبناي نظام طبقه بندي آمارهاي مالي دولت (GFS) تغيير داد.
هرچند به عقيده صاحبنظران اقدام سازمان مديريت و برنامه ريزي در تدوين بودجه بر مبناي نظام GFS هنوز يك كار ناقص و ناتمام است اما به هر حال اين اقدام حركتي در جهت شفاف و روشن‌تر شدن نظام بودجه ريزي ارزيابي مي شود
. «هورت كهلر» مديرعامل سابق صندوق بين المللي پول در زمينه اين نظام جديد بودجه نويسي معتقد است: «اين نظام بودجه ريزي در مورد استانداردهاي گردآوري و ارائه آماري گام به جلوي بزرگ محسوب مي شود و از اين رو بخشي از تلاش جهاني به منظور بهبود حسابداري دولت و شفافيت در عمليات است.».
به عقيده او آمارهاي مالي دولت، كليد تجزيه و تحليل مالي است كه هم در توسعه و نظارت بر برنامه هاي مالي صحيح و هم در امر نظارت بر سياستهاي اقتصادي نقش حياتي برعهده دارند.
اگر بخواهيم به طور خلاصه نظام GFS را مورد ارزيابي قرار دهيم بايد گفت كه در اين نظام بر خلاف رويه هاي گذشته درآمدها و هزينه هاي دولت به طور شفاف موردارزيابي قرار مي گيرد. اگر در سالهاي گذشته درآمد حاصل از صادرات نفت خام، فروش اوراق مشاركت و يا برداشت از حساب ذخيره ارزي جزو درآمدهاي دولت محسوب مي شد، در نظام جديد درآمدهاي دولت به طور عمده به درآمدهاي مالياتي منحصر مي شود. .
براساس اين نظام، بودجه به دو بخش كلي دريافتها و پرداختها تقسيم مي شود كه دريافتها شامل درآمدهاي عمومي شامل ماليات، ساير درآمدها و شفاف سازي قيمت انرژي است. در اين بين درآمدهاي نفتي جزء واگذاري دارايي هاي سرمايه اي قرار مي گيرد.
از سوي ديگر در برابر درآمدهاي عمومي اعتبارات هزينه اي يا هزينه هاي جاري قرار دارد كه اين دو تراز عملياتي بودجه را تشكيل مي دهد.
در مقابل تراز عملياتي ما شاهد تراز سرمايه اي هستيم كه تراز سرمايه اي برابر واگذاري دارايي هاي سرمايه اي است كه از تملك دارايي هاي سرمايه اي با بودجه عمراني كم مي شود.
در اين نظام كسري بودجه در حقيقت برابر تفاوت بين تراز عملياتي و تراز سرمايه اي بودجه است. براساس اين نظام كسري بودجه معمولاً از طريق تراز مالي جبران خواهد شد كه تراز مالي نيز عمدتاً شامل فروش سهام، فروش اوراق مشاركت يا استفاده از حساب ذخيره ارزي است.

 


کشف کوره های ذوب فلز در «اسپیدژ» نشان داد:

مردم اسپیدژ مسگران زبردستی بوده اند

کشف دو کوره ذوب فلز در محوطه سه هزار ساله «اسپیدژ» در سیستان و بلوچستان نشان داد که مردم اسپیدژ، پیش از تاریخ به هنر مسگری و فلزکاری مسلط بوده اند.

شيي كشف شده در اسپيدژ

تهران _ ۱۰ فروردين ۱۳۸۴ _ میراث خبر
گروه استان ها: کشف دو کوره ذوب فلز در محوطه سه هزار ساله «اسپیدژ» در سیستان و بلوچستان نشان داد که مردم اسپیدژ، پیش از تاریخ به هنر مسگری و فلزکاری مسلط بوده اند.
چندی پیش در جریان بررسی های کارشناسان سیستان و بلوچستانی در محوطه «اسپیدژ»، دو کوره ذوب فلزدر کنار تمامی ابزار و وسایل مخصوص به حرفه فاز کاری در اطراف این دو کوره کشف شد. پیش از این اشیای یافت شده فلزی که از مس یا مفرغ ساخته شده بودند، این سئوال را در ذهن باستان شناسان ایجاد کرده بودند که آیا این اشیا از نقطه دیگر به اسپیدژ وارد می شده یا ساکنان اسپیدژ خود، محصولات فلزی خود را تهیه می کردند؟
«محمد حیدری»، باستان شناس و سرپرست هیات کاوش در محوطه باستانی اسپیدژ در این باره گفت: «کشف دو کوره ذوب فلز مس و مفرغ به همراه تمامی وسایل ابزار مورد نیاز این کار در کنار این کوره ها، نشان داد که اسپیدژی ها، نه تنها در هنر سفالگری بسیار خبره بودند، بلکه مسگری و فلزکاری را نیز به خوبی می دانستند. ساکنان اسپیدژ با استفاده از این ابزار صناعت فلزکاری خود را به رونق بخشیده و محصولات خود را به سایر نقاط نیز صادر می کردند.»
به گرفته حیدری در کنار این کوره های ذوب فلز، سنگ های مس نیز دیده شده، که نشان می دهد، سنگ مس از نقاط دیگر به اسپیدژ آورده و کالای خاصی از آن ساخته می شده است. همچنین در نزدیکی این کوره ها دستگاه جوش کوره و ظرف مخصوص سرد کردن فلزهای ذوب شده، خنجر، تبر و دیگر ابزارهای مفرغی و مسی به دست آمد.»
«حیدری» درباره ظرافت ابزار کار ساکنان «اسپیدژ» گفت: «در این بررسی ها به اشیای مفرغی برخورد کردیم که طول و عرض آنها فقط 3 سانتی متر بود و پیکره های حیوانی را نشان می دادند. این پیکره های بسیار کوچک، نشان می دهد که ابزار ساکنان اسپیدژ بسیار دقیق و ظریف بوده و آنان هنر مسگری و مفرغ کاری را به خوبی می دانستند.»
محوطه پیش از تاریخ اسپیدژ در چند کیلومتری شهرستان زابل قرار دارد. این محوطه یکی از غنی ترین محوطه های عیلامی در ایران محسوب می شود که به دلیل بی توجهی مسئولان، بسیار مورد غارت قرار گرفته و حفاران غیر مجاز، بخش زیادی از این محوطه را تخریب کرده اند.

 


3 ميلي متر، واحد اندازه گيري در دوره هخامنشي بوده است

باستان شناسان و كارشناسان پروژه بنياد پژوهشي پارسه و پاسارگاد در پروژه رمزگشايي واحد اندازه گيري دوره هخامنشي به عدد سه ميلي متر به عنوان واحد اندازه گيري در اين دوران رسيدند.

تهران _ ۱۴ فروردين ۱۳۸۴ _ میراث خبر
گروه استان: باستان شناسان و كارشناسان پروژه بنياد پژوهشي پارسه و پاسارگاد در پروژه رمزگشايي واحد اندازه گيري دوره هخامنشي به عدد سه ميلي متر به عنوان واحد اندازه گيري در اين دوران رسيدند.
حكومت هخامنشي يكي از مهمترين دوره هاي حكومتي در ايران است كه از سال 550 پيش از ميلاد تا 334 پيش از ميلاد ادامه داشت. در اين دوران ايران از لحاظ اقتصادي، اجتماعي و سياسي در جايگاه مناسبي بود و پادشاهان دستور ساخت بناها و آرامگاه هاي مختلفي دادند كه مهمترين آنها تخت جمشيد در نزديكي شيراز، پاسارگاد در جنوب استان فارس و گور دختر در بوشهر و كاخ آپادانا در شوش است.
«مجدالدين رحيمي» كارشناس معماري و عضو دفتر فني بنياد پژوهشي پارسه و پاسارگاد در مورد چگونگی شناسايي واحد اندازه گيري، گفت: «بعد از بررسي ها و مستندنگاري هاي انجام شده در سازه هاي مربوط به دوره هخامنشي نظير آرامگاه كوروش در پاسارگاد، گور دختر در بوشهر، بخش هايي از تخت جمشيد و آرامگاه داريوش در نقش رستم به اندازه هاي ثابتي در ابعاد و اندازه هاي سنگ ها نظير 52 و 34 و 104 برخورد كرديم كه با مقايسه آنها؛ مشتق گيري و محاسبات رياضي به 3 ميلي متر به عنوان پايه اندازه گيري رسيديم.»
وي با اشاره به اينكه عدد 52 سانتي متر پرمصرف ترين اندازه در سازه هاي دوران هخامنشي بوده است، گفت: «در گذشته بسياري از متخصصان داخلي و خارجي به دنبال شناسايي واحدهاي اندازه گيري در دوران هخامنشي بوده اند ولي به نتايجي دقيق براي ارايه يك واحد نرسيدند.»
وي همچنين با اشاره به اينكه نمي توان واحد اندازه گيري هخامنشي را بدون شناسايي اسنادي نامگذاري كرد، گفت: «شناخت واحد اندازه گيري و خط كش دوره هخامنشي مي تواند در روشن كردن بخشي از مهندسي رياضي و اعداد در اين دوران كمك كند.»
مطالعه روي واحد اندازه گيري در دوران هخامنشي از يك ماه پيش آغاز شده بود.
به اعتقاد كارشناسان بررسي هاي انجام شده نشان مي دهد ضريب اندازه گيري در اين دوران از دقت بالايي برخوردار بوده است.

 

اردشير خداداديان

روشهاي بهداشتي و درماني درايران باستان

تهران ـ ۱۵ فروردين ۱۳۸۴ ـ ميراث خبر
گروه تخصصي:
آريائي هاي قديم بهداشت و پيش گيري از بيماري ها را بوسيله روشهاي خاص خود در صدر وظائف خويش مي شناختند و مي كوشيدند كه با آيين مخصوص كفن و دفن مردگان خويش از گسترش بيماريها كه به وسيله اجساد و انسانها و جانوران به موجودات زندة ديگر انتقال مي يابند و تندرستي آنان را درمعرض خطر قرار مي دهد جلوگيري كنند. (فيتتز : پزشكي در اوستا، صفحه 40-38)
براي عملي كردن اين روش آريائيها در دستگاه حكومتي و ميان اقوام وخويشان مقررات و فرمان هاي پزشكي و بهداشتي داشتند. مثلا" يكي از مهم ترين اين فرمانها، دور كردن جسدهاي انسانها و حيوانات از خانه و محيط زيست، شهر و قصبه و اجتماعات ومناطق كشاورزي و محيط پرورش جانوران بود.
با توجه به قوانين پزشكي و بهزيستي، انسان هاي سخت بيمار كه نياز به معالجه داشتند، مي بايست هر چه زودتر از انسان هاي سالم دور شوند و به بيمارستانها و يا مراكز ديگر درماني انتقال داده شوند.
ظروف مخصوصي كه براي اينگونه بيماران در نظر گرفته مي شد، نمي بايست مورد استفاده ديگران قرار گيرد، اين روش و فرمان مخصوصا"براي آن قبيل زناني كه دوران قاعدگي را مي گذرانيدند و نيز در مورد زخمي ها در ميان هخامنشيان و پيش از آنها و نيز بعدها به اجرا در مي آمد و موجب جدايي كامل بيماران از انسانهاي سالم مي شد. (براندنبورگ: پزشكان روحاني ، صفحه 26-25)
براي كسب آگاهيهاي پزشكي و تحصيل دانش و فنون مختلفة پزشكي، دانشجويان ميبايست در محضر متخصصين پزشكي، دانش پزشكي آموخته و دوره هاي نسبتا" طولاني پزشكي كه در آنزمان با دانش هاي ديگر نيز توأم بوده است، بانجام رسانند.
به استناد نوشته هاي به جاي ماندة اوستايي پنج دسته از پزشكان در زمان هاي پيش در ايران باستان شناخته شده اند كه از نظر وظيفه و كيفتي كار ئ تخصص كاملا" از هم تميز داده شده اند. 1- اشو پزشك (اوستايي Aso-baesaza) يا پزشيك كه به كمك قانون مقدس اشا بيمارانش را درمان مي كند. اين پزشك كسي است كه روش درمان پزشكي او به كمك اشا (پاكي) و در چهار چوب اشا بوده و چيزي جز نظافت و دقت در نگهداري جسم و روان وتوجه به مواد غذايي و نظام بهداشتي را به بيماران خويش تجويز نکرده و فرمان نمي داد و جز انجام اين فرمانها از بيمار انتظار نداشت (يشت 3 بند 6).
به استناد اوستا و همانگونه كه از مفهوم لغوي آن مستفاد مي شود، اشو پزشك كسي است كه با توجه به ضوابط و قوانين متخذه از واژه مقدس ‹‹اشا›› يعني راستي و پاكي بيماران را درمان ميكند. اين پزشك را مي توان با توجه به توانايي و تخصص به پزشك بيماريهاي عمومي امروز كه براي درمان اكثر بيماريهاي عادي مسئول است تشبيه کرد. (يشت 3 بند 6).
2- داد پزشك (Dato-baesaza) يا پزشكي كه به كمك قانون درمان مي كند كسي است كه روش درماني او به كمك ‹‹داتا›› (قانون – داد – حق) و كاربرد روشهاي مخصوصي بوده و وظايف درماني ويژه اي را به بيماران خود فرمان ميدهد. در زمره اين روشها و قوانيني ‹‹برشنوم›› (Baresnum) را مي توان ذكر كرد. به كمك اين روش 9 روز و نه 9 شب بيماران را از انسانهاي ديگر دور نگه ميداشتند و جدا از ديگران غذايش را به او مي دادند به خاطر اينكه از سرايت و انتقال بيماري او به ديگران جلوگيري شود. پيروي و كاربرد اين روش به ويژه در مورد بيماريهاي مسري قابل توجه وعمل بودند.
به كمك اينگونه روشهاي درماني به بيمار آرامش بخشيده مي شده و نيز محيط زندگي و اطرافيان او را از گزند بيماري به دور نگهداشته مي شدند. اين روش هنوز نيز در ميان زرتشتيان معمول است و بطور كامل و با دقت و مراقبت فوق العاده به مورد اجرا گذاشته ميشود.
روش درماني برشنوم مخصوصا" درمورد بيماراني انجام مي گرفته است كه به يك بيماري واگيردار مبتلا بوده اند. بر اساس اين روش كه پس از معاينات پزشكي وتشخيص نوع بيماري و آنكه بيمار نياز به برشنوم دارد مي توانسته است در موارد ضروري و فوري درهر وقت و زماني به مرحله اجرا در آيد.
در صورت ديگر و براي زرتشتيان سالم كه فاقد هر گونه بيماري هستند و در نظام پزشكي و با توجه به اصول و ضوابط درماني نيازي به برشنوم ندارند، بلكه مجبورند كه به روش برشنوم در مورد خويش توجه و طبق آن رفتار كنند، فقط ساليانه يك بار و بيشتر در تابستان و مخصوصا" در مواقع خاصي از اين فصل در خانه موبد مخصوصي كه صلاحيت برگزاري مراسم برشنوم را دارد، اجراي مراسم برشنوم انجام ميگيرد. جا دارد كه اضافه شود كه برگزاري مراسم برشنوم به اعتقاد من در ايران باستان در محل مخصوص و برگزيده اي بوده و تحت نظر مراجع با صلاحيت ديني و پزشكي صورت مي گرفته است و نه به گونة امروزي كه در خانه موبد مخصوص اين مراسم برگزار ميشود. اين موبد متبحر نه تنها در فن خود در مورد انجام مراحل مختلفة برشنوم مهارت وتوانايي خاص دارد، بلكه به امور مهم ديني در مقام يك روحاني تسلط كامل داشته و در اين وظيفه حساس خويش يك صاحبنظر و شخص مورد اطمينان مقامات مذهبي و دولتي نيز بوده است و آنگونه كه از نوشته هاي ديني زرتشتيان به زبانهاي اوستايي و پهلوي برمي آيد، مخصوصا" مورد توجه شاهنشاهان و پيشوايان طراز اول ديني بوده اند.
اينگونه پزشكان حتي در مورد بيماري درباريان و مقامات دولتي و روحانيون دست به كار مداوا مي شدند و به دستورات درماني آنها توجه خاص مي شده است.
اين موبد وظيفة تهيه اغذيه و آشاميدنيها را با توجه به اتكاء به ضوابط و فرامين و نسخه هاي ديني به نحو احسن به عهده دارد و بعلاوه مراقبت به بيماران خويش را بطور مداوم به عهده دارد.
در طي شبانه روز فقط براي مدت زمان كوتاهي مي تواند دستيار او كه براي اين كار پيش بيني و پرورش و تعليم داده شده است وبه بهترين وجه براي انجام اين كار مهارت وتخصص دارد جايگزين موبد شده و وظايف او را انجام مي دهد. اين دستيار بعدها پس از گذراندن امتحانات مربوطه و آشنايي كامل به برگزاري مراسم ديني به جاي موبد نامبرده مي نشيند و انجام وظائف او را به عهده ميگيرد.
دورة تحصيل اين دستيار كه با كارها و تمرين هاي عملي زياد توأم است امروزه هفت سال بطول مي انجامد.
آنها كه در اين مراسم شركت مي كنند بايد روزانه سه بار تن خويش را بشويند (دو بار با ادرار گاو و يك بار با آب پاك) و از نظر رواني يا دروني به وسيلة خواندن نمازهاي مقدس و درمان بخش از اوستا كه انديشه و نيروهاي دروني آنان را از زشتي به دور نگه ميدارد وهر گونه كژ بيني را از آنان مي زدايد، تطهير مي شوند. شستشوي جسماني كه شامل شستشوي ظاهري بدن است با كاربرد روشهاي مخصوص ديني كه زير نظر مستقيم موبد است، براي شركت كنندگان بيمار در تمام مدت برگزاري مراسم برشنوم انجام ميپذيرد و در مورد افراد بيمار موبد مسئول شخصا" آن را انجام داده و يا آنان را راهنمائي مي كند.
و در مورد شركت كنندگان سالم در مراسم برشنوم بدانگونه است كه همينكه شرکت كننده اي چگوگي شستشو و كاربرد لوازم آن و خواندن نماز هاي مربوط به آن را آموخت ميتواند بدون كمك موبد در روزهاي بعد بدن خود را شستشو دهد.
پوشاك شركت كنندگان آنگونه كه معمول است در تابستان از جنس پارچه هاي نخي يا پنبه اي و از يك پيراهن و يك شلوار (زير شلوار) و يك زير پيراهن (سدره) است و علاوه بر آن يك پوشش براي سر در نظر گرفته شده كه به صورت يك كلاه نازك مورد استفاده قرار ميگيرد و همگي داراي كشتي (كمربند ديني) هستند و آنچه معمول است هر شركت كننده اي يك جفت گيوه سفيد دارد زيرا در هنگام نماز و نيايش و ستايش بايد از سر تا پا پوشيده باشد. و اگر مراسم برشنوم در فصل زمستان برگزار شود به اين لباسها يك پالتو نيز اضافه ميشود كه معمولا از پارچه پنبه اي ضخيم و يا از پشم گوسفند سفيد يعني از همان جنس كشتي (كمربند آئيني) است.
پوشاك شركت كنندگان بايد مرتب تعويض شود و شستشوي آنها به وسيلة موبد و طبق آئين خاص انجام مي گيرد، به شيوه اي كه در ميان زرتشتيان معمول است، شركت كنندگان در مراسم برشنوم هر روز لباسهاي خود را عوض مي كنند و پوشاك تميز به تن مي كنند و در موارد غير عادي و بيماري شديد وحالت اضطراري طبق اجازه وتشخيص موبد هر زمان مي توان تحت درمان به شيوة برشنوم قرار گرفت.
شستشوي دروني كه به روايتي شستشو و طهارت روان نيز ناميده ميشود به وسيله آشاميدن نوشابة مقدس ديني كه زرتشتيان آن را نيرنگ دين مينامند و همان نيروي زدايندگي و اثر هوم پيشين را ميتواند داشته باشد، انجام ميگيرد. (شربت هوم به زبان سانسكريت ‹‹ سوم›› گفته مي شود.) (نيرنگ دين يا نيرنگ ديني به معناي شستشو و مرام بايسته ديني نيز گفته مي شود.) شستشوي دروني يا طهارت روان روزانه سه بار انجام مي گيرد. اين شستشو شامل قرائت قطعات دعا و نيايش و خواندن سرودهاي ستايشي و بندهاي مختلفه اوستا (يسنا و يشتها و گاهان از پنج گاه يا زمان شبانه روز و نمازهاي كوچك مربوط به اين مراسم) و آشاميدن نيرنگ دين يا شربت هوم با خواندن يشت هوم است.
آشاميدن نيزنگ يك بار، در بامداد پيش از طلوع آفتاب يا در حين طلوع آن و يكبار پس از نيمروز و بار سوم اندكي پيش از به پايان رسيدن روز و يا در حين غروب افتاب به وسيله موبد معالج انجام ميگيرد.
اصولا مقدار شربت هوم كه به بيماران خورانده مي شود، آنطور كه روايت است با هم يكي است، زيرا شربت هوم بدان مفهوم كه در جهان پزشكي معمول است و انتظار ميرود، خاصيت درماني و تأثير درد زايي ندارد و طبيب معالج كه در اينمورد همان موبد پيشواي مذهبي است آن را به عنوان داروي پاك كنندة درون به بيمار مي دهد.
غذاي روزانه شركت كنندگان در مراسم برشنوم بيشتر از لبنيات وسبزينه هاي فصل تشكيل شده است. روزانه بطور معمول چهار بار به شركت كنندگان خوراك داده ميشود. شير ماست و پنير و ديگر محصولات لبني بايد به وسيله زرتشتيان تهيه شده باشد و براي رعايت كامل اصول و دستورات ديني در صورت امكان موبد مسئول شخصا" در تهيه آنها نظارت مي كند. شستشو و آماده كردن سبزيجات و نيز تهيه خوراكهاي گرم وظيفه موبد و خانوادة اوست. پيش از صرف خوراك بوسيلة موبد و شركت كنندگان اين خوراكها با قرائت قطعات اوستائي تقديس وتطهير ميشوند.
همانگونه كه روش سنتي زرتشتيان است به شركت كنندگان در مراسم برشنو معمولا گوشت حيوانات داده نميشود. دلائلي كه در اين مورد آورده مي شود كاملا منطبق با اصول ديني و قانع كننده هستند. چون در واقع اين شركت كنندگان تا حدي ناتندرست هستند براي بهبوديابي در مراسم برشنوم شركت مي كنند و همانگونه كه پزشكان نيز توصيه مي كنند، معده اشخاص بيمار آنقدر فعال نيست كه بتواند خوراكهاي گوشتي و چربي دار و دير هضم را تحمل كند. اينست كه روغني كه براي تهيه خواركها بكار ميرود روغن گياهي است و معمولا از دانه هاي خشخاش گرفته مي شود و زرتشتيان آن را ‹‹ روغن شيره›› مي گويند. اين روغن نيز با رعايت اصول بهداشتي و دستورات دقيق دين به وسيلة افراد مخصوصي كه صلاحيت تهيه اين روغن را دارند و در مناطق زرتشتي نشين مشخص وتحت مراقبت موبدان و مراكز و انجمن هاي زرتشتيان هستند تهيه مي شوند.
با توجه به ترجمه ‹‹ داتو بئشزا Dato-baesaza ›› يا كسي كه به كمك و رعايت قوانين ديني درمان مي كند با تقبل برخي از وظائف ديگر مي توان تصور كرد كه اين پزشك، پزشك قانون امروز باشد.
زيرا در زمان هاي پيش در ايران باستان اين پزشك با همراهي ديگر پزشكان در تشخيص علت مرگ در گذشتگان نيز وظيفة حساسي داشته و در صدور جواز دفن در گذشتگان نظر مؤثري داشته است.
نظر به توانايي و هنر درماني اين پزشك كه با موازين ديني هم آهنگ است، مي توان اين پزشك را پزشكي دانست كه در مراكز درماني مخصوص با روش رژيم پزشكي انجام وظيفه و درمان ميكرده است.
3-كارد پزشك (اوستايي – Karato-baesaza) يا پزشكي كه به كمك كارد درمان مي كند كسي است كه روش درماني او با كمك آلات و ابزار جراحي كه او براي درمان جسم بيماران به كار مي برده، انجام مي گرفته است. در زمرة پزشكان، اين پزشك به پزشكي معروف است كه هنر درماني او به وسيله دست او كه باز دهنده انديشه و دانش پزشكي او بطور عملي است و همانگونه كه اشاره شد به مدد آلات وابزار جراحي انجام ميگيرد.
او عضو رنجوري كه در بدن درد مي كشد، به كمك جراحي مورد درمان قرار مي دهد و از بدن بيمار چرك ومواد زائد و زيان آور را دور مي كند. براي انجام عمل جراحي آنطور كه از متن نوشته هاي اوستايي و پهلوي مستفاد ميگردد، جراحان آن زمان داروي بيهوشي به كار نمي بردند و عضو رنجور وعليلي را كه مورد جراحي قرار مي دادند، پيش از عمل و پس از آن با داروها و مواد معمول آن زمان ضد عفوني مي كردند.
اكثر جراحي ها فقط در سطح خارجي بدن بوده است و جراحي داخلي بدان صورت كه تصور ميرود، در ميان جراحان ايران باستان معمول نبوده است زيرا دانش پزشكي در آنزمان آنقدر پيشرفه و مجهز نبوده است كه جراحي، به خود اجازه و جرأت بدهد كه يك عضو عليل داخلي را مورد عمل جراحي قرار دهد و شكاف هاي جراحي آنقدر عميق نبوده است كه جراح از عهده بستن و به اصطلاح پانسمان و جلوگيري از خونريزي آن عضو داخلي برنيايد.
پزشك جراح بدن را مي شكافت و به خاطر اينكه به عضو عليل دسترسي پيدا كند (چنانچه اين عضو زير پوستي وبه اصطلاح داخلي باشد) پس از انجام عمل جراحي اعضاء بريده وشكافته شده و پوست بدن بيمار را با مهارت و دقت خاص مي بست براي اينكه اين اعضاء و همچنين پوست بدن جوش خورده و به هم به پيوندند.
در ميان پزشكان گوناگون آن زمان جراحان مشمول گذرانيدن امتحانات سخت در رشته تخصصي خود بوده اند، در صورتي كه پزشكان ديگر مانند پزشك بيماري هاي رواني، پزشك بيماريهاي عمومي و دارو پزشك و غيره آزمايشهاي سختي را نمي گذراندند و يا حداقل در نوشته هاي زرتشتيان از اين آزمايشها نامي برده نشده است.
براساس نوشته هاي اوستايي منجمله و نديداد آزمايش علمي و عملي داوطلب براي اشتغال به حرفه جراحي كه تخصص او بوده به شرح زير است: با توجه به مرامنامه و قوانين امتحاني كه در ونديداد درباره جراحان تعيين شده كانديداي امتحان جراحي مي بايست كه سه عمل جراحي بر روي تن سه نفر غير ايراني يا غير آريائي (منظور ديو ستايان اند) با موفقيت به انجام برساند.
اگر اين سه عمل جراحي بر روي سه تن ديو پرست بدون موفقيت پايان يافته و آن سه تن بيمار از ادامة زندگي مرحوم مي شده اند، كانديداي امتحان جراحي مردود شناخته شده و اجازه نداشته است براي مزادپرستان بعنوان جراح انجام وظيفه نمايد (ونديداد 7 بند 38) اگر كانديداي حرفه كارد پزشكي اين سه عمل جراحي را با موفقيت به پايان ميرسانده مي توانسته است حرفه كارد پزشكي را به شيوة معمول مملكتي و بدون هيچگونه محدوديتي براي مزدا پرستان ادامه دهد (ونديداد 7 بند 39-40) با توجه به وظائف و هنر پزشكي و درماني او مي توان اين پزشك را با جراح امروزي تشبيه و مقايسه کرد ولي نمي توان كارد پزشك ايران باستان را به دلائلي كه در مورد پزشكان ديگر ارائه شد با جراح امروزي برابر دانست. دربارة اجرت پزشكان در ايران باستان در ونديداد به حد كافي سخن رفته است ولي در مورد كارد پزشكان بخصوص گفتگو شده و از آنجائي كه روش پرداخت مزد براي هر گونه حرفه اي و در هر طبقه اي زير نظر مستقيم مراجع دولتي و يك هيئت متدين و مورد اعتماد ديني بوده است، تعيين ميزان اينگونه اجرت ها به صورت استاندارد بوده و اين نرخ تعيين شده در سراسر كشور يكسان بوده است. به استناد ونديداد 7 بند 39-40 كارد پزشكان فوق العاده مورد توجه وتشويق بوده اند.
4-ارور پزشك (اوستايي – Urvaro-baesaza) يا پزشكي كه به كمك عصاره گياهان و داروها بيماري هاي بيماران خويش را درمان مي كرده است – او كسي است كه روش درماني اش به كمك شيره گياهان انجام مي شده است.
در زمان هاي قديم پس از تشخيص نوع بيماري به وسيلة معاينات گوناگون كه روش مخصوص پزشكان بوده است، اين پزشك به عنوان داروي درمان كننده به بيماران خود داروهاي گياهي يا حيواني تجويز مي كرده است. آزمايشها و معاينات او بدانگونه بوده است كه او پس از كشف عضو رنجور و نوع بيماري، بيمار را تحت كنترل مداوم خويش قرار مي داده و به گونه اي كه ذكر شد او را درمان مي كرده است.
حساسيت و به اصطلاح آلرژي، گونه هايي از بيماريهايي بوده اند كه اين پزشك به استناد اوستا بدانها توجه مخصوص مي كرده است و بيشتر جنبة رواني و عدم رعايت موازين بهداشتي از جانب بيماران داشته اند. او پس از تجويز داروهاي گياهي و حيواني ذكر شده عكس العمل هاي عضو معلول را پس از مصرف دارو مورد مطالعه قرار مي داده و به كيفيت داروها و مداواي بيماريها وطبعا" به روشهاي درماني نويني كه به دانش پزشكي او مي افزوده اند، پي مي برده است.
شايد بتوان گفت كه در ميان مايعات نيايشي و قرباني مقدس در دين زرتشتيان كه در اوستا ‹‹ زاوثرا›› ناميده مي شوند كه شربت هوم – انار- ادرار گاو – و شير و غيره از آن گروه هستند، اين پزشك به خاصيت درمان كنندگي آنان ايمان داشته و به بيماران خود مي داده است.
ناگفته نماند كه پزشكان ديگر نيز به داروهاي او يا بهتر بگوييم به توانايي ودانش پزشكي او نياز داشته و پيوسته از او مدد مي گرفته اند. داروهاي مؤثري كه در بالا ذكر شده (ونديداد 7-15 و دنباله) زير نظر مستقيم او و با توجه به دستورها و ضوابط مذهبي به وسيله افراد متخصص و صلاحيتدار تهيه مي شده و براي مصرف در اختيار نيازمندان و پزشكان قرار مي گرفته است.
پزشكان رشته هاي ديگر در هنگام مداواي بيماران خود از مشورت با او غافل نمي شده اند و اين همكاري جز لاينفك نظام پزشكي در ايران باستان در ميان پزشكان گروه هاي مختلف بوده است. نظر به توانايي ومنزلت و وجهه اي كه اين پزشك در اجتماعات ايران باستان داشته ميتوان گفت كه ارور پزشك (گياه پزشك – دارو پزشك) را با داروسازان و دارو شناسان امروز مقايسه كرد.
ولي نبايد فراموش كرد كه با در نظر گرفتن دانش و امكانات دارو سازي آن زمان و مقايسه آنها با متدها و امكانات امروز، يك داروخانه در زمان هاي پيشين در حد يك ‹‹ عطاري›› در امروز بوده و يك دارو ساز آن زمان در امر مقايسه شبيه به يك ‹‹عطار›› در قرن بيستم بوده است و يا در حدود آن.
در نوشته هاي اوستايي آگاهيهاي لازم دربارة چگونگي تهيه داروها وعصاره گياهان در ايران باستان به چشم نميخورد ولي مورخين يوناني و عرب و حتي پزشكي اين اقوام حكايت از توانايي وتبحر ايرانيان در تهيه داروهاي مختلف و مؤثر كه يونانيان و عربها را به اعجاب واداشته است مي كنند.
5- مانتره پزشك (اوستايي – Maoro- baesaza) يا پزشكي كه به كمك و وردهاي مقدس و آسماني درمان مي كرده است. او كسي است كه روش و هنر درماني اش به وسيلة زمزمة كلمات آسماني و قطعات اوستايي كه براي نيروهاي دروني وسلسله اعصاب و فاكتورهاي رواني انسان درمان بخش و فوق العاده مؤثر است، انجام مي شده و جز با اين روش ، او هنر پزشكي و درمان بخشي خويش را به كار نمي انداخته است. (ونديداد 2-29 و 37 ويشت 5-93).
از جمله بيماران و مراجعين او در درجه اول بيماران رواني – مبتلايان به غش و ضعف اعصاب – ديوانگان – و كسانيكه به سكته هاي موقتي دچار مي شوند، هستند.
اين پزشك در مورد بيماراني كه مبتلا به بيماريهاي مختلف رواني بوده اند روشهاي درماني گوناگوني را به كار مي برده و شيوه هاي مختلف درماني را عملي مي كرده است.
عضوي كه اين پزشك مخصوصا" بدان توجه مي كرده و دانش درماني خود را بدان معطوف مي داشته است ، مغز و دستگاه هاي عصبي و يا بهتر بگوييم سلسله اعصاب بوده است.
٭ به نقل از مجله هنر و مردم دوره ۱۵ تير و مرداد ۱۳۵۶

 

ايرانيان باستان هيچ گاه آب دهان بر زمين يا در آب نمي‌انداختند

 

ايرانيان باستان آخشيج را آلوده نميكردند 

ايرانيان باستان از ليواني كه لب ديگري با آن تماس پيدا كرده بود، نمي‌آشاميدند

آن زمان كه بيماري‌هاي واگير گريبان مردمان زيادي را در گوشه و كنار جهان مي‌گرفت، در ايران باستان هيچ بيماري واگير شيوع نيافت.

تهران _ ۱۵ فروردين 1384_ ميراث خبر
گروه تخصصي، آرزو رسولي: آن زمان كه بيماري‌هاي واگيردار گريبان مردمان زيادي را در گوشه و كنار جهان مي‌گرفت، در ايران باستان، بر اساس شواهد موجود، هيچ بيماري واگيرداري شيوع نيافت.
در مطالعه ايران باستان، يكي از مواردي كه همواره براي پژوهندگان شگفتي آفرين بوده، سطح بالاي رعايت بهداشت در ميان ايرانيان باستان است كه ريشه در اعتقادات آنان داشته است. ايرانيان احترام ويژه‌اي براي آخشيج يا چهار عنصر (آب، باد، خاك و آتش) قائل بودند و معتقد بودند نبايد اين عناصر را آلوده كرد. به خصوص آب و آتش از چندان قداستي برخوردار بودند كه آلودن آنها جزو بزرگترين گناهان شمرده مي‌شد.
امروزه، با آگاهي از انتقال آلودگي‌ها و بيماري‌ها از طريق آب جاري اهميت پاكيزه نگهداشتن آب را بهتر درك مي‌كنيم.
هرودوت مي‌نويسد: «ايرانيان در ميان آب بول نمي‌كنند، در آب تف نمي‌اندازند، در آن دست نمي‌شويند و متحمل هم نمي‌شوند كه ديگري آن را به كثافاتي آلوده كند، احترامات بسياري براي آب منظور مي‌دارند.» (كتاب اول، بند 138).
«استرابون»، جغرافي‌دان يوناني، ‌نيز مي‌نويسد: «ايرانيان در آب جاري استحمام نمي‌كنند، در آن لاشه و مردار نمي‌اندازند، عموما آنچه ناپاك است در آن نمي‌ريزند.»
در زند اوستا نقل است كه تيرداد، پادشاه ارمنستان، برادر بلاش اول اشكاني (51 _ 78 م) كه از خاندان بسيار پارساي زرتشتي بود، مي‌بايست در سال 66 ميلادي به روم مي‌رفت و تاج ارمنستان را از نرون، امپراتور روم، دريافت مي‌كرد. او در مسير خود، براي آن كه مبادا آب دريا را بيالايد، از راه خشكي خود را به روم رسانيد. بسياري از دستورهاي بهداشتي كه ايرانيان خود را موظف به رعايت آنها مي‌دانستند، ريشه پيش زرتشتي داشتند و زرتشت آنها را تقويت كرد. در اعتقادات ايرانيان و سپس زرتشتيان، نفسي كه از سينه بيرون مي‌آيد، آلوده كننده است. به همين مناسبت موبدان زرتشتي به هنگام اجراي مراسم ديني جلو دهان خود را مي‌پوشاندند.
در علم امروز، مي‌دانيم كه بسياري از بيماري‌هاي واگير‌دار از راه تنفس منتقل مي‌شوند و پوشاندن دهان و بيني به خصوص در هنگام بيماري تا چه حد اهميت دارد.
طبيعتا آب دهان نيز آلوده است و ايرانيان هيچگاه آب دهان بر زمين يا در آب نمي‌انداختند، آنان از ليواني كه لب ديگري با آن تماس پيدا كرده، نمي‌آشاميدند، از ظرف همگاني نمي‌خوردند. دستوراتي كه هنوز در ميان زرتشتيان رعايت مي‌شود. ايرانيان سر غذا صحبت نمي‌كردند. اين كار از نظر اعتقادي، به سبب احترام به خرداد، امشاسپند موكل بر آب، و امرداد، امشاسپند موكل بر گياهان، بوده كه خود يكي از موارد رعايت بهداشت است. عطسه و خميازه و آه ناپسند است و حتي المقدور بايستي از آنها پرهيز كرد. آب بايستي زلال و صاف و پاك نگاه داشته شود. آنچه ناپاك و نجس است، از قبيل مدفوع يا پارچه آلوده با خون، يا از همه اينها ناپاك‌تر، مردار را نمي‌گذارند با سرچشمه طبيعي آب چون درياچه و نهر و چاه آب تماس پيدا كند. ايرانيان براي شست و شو هيچگاه داخل آب فرو نمي‌رفتند بلكه آب به حد نياز بر مي‌داشتند. اگر جسمي خيلي آلوده بود، ابتدا آلودگي آن را با ماده ديگري بر طرف مي‌كردند و سپس با آب شست و شو مي‌دادند. معمولا اين ماده واسط ادرار گاو بوده كه حاوي آمونياك و ضد عفوني كننده است. در فارسي ميانه به آن گومز Gomez (فارسي امروز: كميز) يا پادياب Padyab مي‌گفتند. به هنگام آلودگي شديد پس از ضد عفوني كردن جسم آلوده با گومز، آن را با خاك خشك نيز پاك مي‌كردند و سپس با آب مي‌شستند.
احكام پاك نگهداشتن آتش نزد ايرانيان كمتر از آب نبوده است. در ايران، هيچگاه جسد مرده را نمي‌سوزاندند و براي نابود كردن زباله نيز از سوزاندن استفاده نمي‌كردند تا آتش، اين آفريده سودمند خداوند، و نيز هوا را آلوده نسازند. تنها چوب خشك و تميز و مواد خوشبو و نذورات بي‌غش را به شعله‌هاي آتش پيشكش مي‌كردند. حتي به هنگام پخت و پز، نهايت احتياط را مي‌كردند تا چيزي به آتش نيفتد. براي از ميان بردن زباله‌ها از راه‌هاي ديگري غير از سوزاندن استفاده مي‌كردند كه در نوع خود بسيار جالب بود. فضولات پاك و خشك را (مانند استخوان آفتاب خورده) در خاك دفن مي‌كردند. اما براي زباله‌هاي ديگر، اتاق‌هاي كوچك و مجزايي مي‌ساختند به نام لرد Lard.
همه طرف اين اتاق بسته بود و تنها روزنه آن به خارج، منفذي مانند لوله بخاري بود كه در سقف مسطح آن تعبيه مي‌شد و پلكاني به آن مي‌رسيد. زباله آلوده را از اين منفذ به درون اتاق مي‌انداختند و وقتي اتاق به اندازه كافي پر مي‌شد، اسيد روي آن مي‌ريختند تا زباله از ميان برود. ظاهرا اين رسم در ميان زرتشتيان اطراف يزد تا حدودي باقي مانده است.
يكي ديگر از موارد بهداشتي كه در ايران آن زمان به درستي رعايت مي‌شد، مبارزه با حشرات زيانبار و آلوده كننده تحت عنوان كلي «خرفستران» بود. كاري كه امروزه با مواد شيميايي حشره كش انجام مي‌دهيم، در آن زمان با ابزاري به نام «خرفسترگان» يا «خرفستركش» انجام مي‌شد كه در پهلوي، به آن «مارغن» يا «ماركش» مي‌گفتند و عبارت از چوبي بود كه به دسته آن تسمه‌اي چرمي متصل بود. كشتن خرفستران همچون ساير موارد بهداشتي چنان پشتوانه اعتقادي يافته بود كه از ثواب‌هاي بزرگ به شمار مي‌آمد. اين رسم تا اواسط سده نوزدهم ميلادي هم در ميان زرتشتيان كرمان رايج بود و روزهاي خاصي به صحراهاي اطراف شهر مي‌رفتند و حشرات و جانوران نامطبوعي چون مار و سوسمار را مي‌كشتند. از آنجا كه سپندارمد، امشاسپند موكل بر زمين است و اوست كه محصولات كشاورزي در معرض گزند خرفستران را محافظت مي‌كند، اين مراسم در روز جشن سپندارمد (ششم اسفند) برگزار مي‌شد.
در اعتقادات ايراني، همان گونه كه جسد و مردار نجس و آلوده است، هر آنچه از بدن جدا شود نيز حكم مردار را پيدا مي‌كند و آلوده است. از اين رو، كوتاه كردن مو و ناخن با تشريفات بهداشتي خاصي همراه بوده است. ناخن يا موي چيده شده را كه ماده مرده يا «هخر» ناميده مي‌شد، در پارچه‌اي مي‌پيچيدند و در حالي كه آستين‌ها را بالا زده و بسته را دور از بدن خويش نگهداشته بودند، آن را به لرد (اتاق زباله) يا زميني باير مي‌بردند و در حالي كه «سروش باژ» (يكي از دعاهاي زرتشتي) مي‌خواندند، سه شيار روي زمين مي‌كشيدند و بسته را روي زمين مي‌گذاشتند و اندكي خاك روي آن مي‌ريختند.
رعايت همه اين موارد، در حفظ بهداشت عمومي موثر است. طبعا چنين مردمي براي بهداشت شخصي نيز اهميت خاصي قائل بودند. هر ايراي مومني بايد جسمي پاك و طاهر داشته باشد. زرتشتيان پيش از هر نماز از نمازهاي پنج گانه روزانه، بايد دست و صورت و پاي خويش را مي‌شستند و در اصطلاح امروزي، وضو مي‌گرفتند. همانند دين امروزي ما، غسل‌هاي متعددي هم داشته‌اند كه به آن، «اوريخت» مي‌گفتند، به معني «آبريزي».
پاكيزگي ايرانيان شامل خانه و مسكن آنان نيز مي‌شد. خانه‌ها هميشه آب و جارو شده بود و پيش از هر جشن يا روز مقدس خانوادگي، خانه تكاني مي‌كردند.
اين اندازه اهميتي كه براي پاكيزگي قائل بودند، ناشي از انديشه‌اي اعتقادي است كه گيتي را صحنه نبرد بي‌امان ميان نيكي و بدي مي‌داند. بدي همواره نيكي را تهديد مي‌كند و هر مومني بايد با انجام دادن اعمال خوب و رعايت بهداشت و پاكيزگي كه خود بخشي از نيكي است، به ياري آنچه پاك و نيك است برود و از پاكيزگي به عنوان اسلحه در برابر هجوم بدي و شقاوت به دنياي مادي سود ببرد. پاكيزگي از اخلاق و اخلاق از پاكيزگي جدا نيست.
هر گونه آلودن آفرينش‌هاي بي‌جان با پليدي، قدغن و حرام است. در قوانين طهارت، پاك نگهداشتن فلز نيز به عنوان عنصري كه از آسمان است، اهميت دارد و فلزات گرانبها را نبايد به دست بدكاران داد. با اين انديشه و اعتقاد، ايرانيان به هنگام صدقه دادن دقت مي‌كردند تا صدقه را به مستحق آن برسانند.
منابع:
بويس، مري، تاريخ كيش زرتشت، ترجمه همايون صنعتي‌زاده، جلد 1ول، تهران: توس، 1374.
بويس، مري، «ديانت زرتشتي در دوران متاخر»، در ديانت زرتشتي، ترجمه فريدون وهمن، تهران: انتشارات بنياد فرهنگ ايران، 1348.
پور داود، ابراهيم، يشت‌ها، جلد اول، تهران: طهوري، 1347.

 


تل بندويي‌ها خانه‌هاي شش هزار ساله خود را با خشت‌هاي بزرگ و سقف‌هاي حصيري مي‌ساخته‌اند

تهران- 22 فروردين 1384- میراث خبر
گروه استان‌ها: باستان‌شناسان با آخرين كاوش‌ها و بررسي‌هاي خود در محوطه باستاني تل‌بندو چندين فضا و ساختار معماري ساكنان اين محوطه در شش هزار سال پيش را شناسايي كردند.
محوطه باستاني تل بندو يكي از محوطه‌هاي مهم استان فارس است كه در منطقه نور‌آباد جاي گرفته و تاكنون در كاوش‌هاي باستان‌شناسي اشيا و آثاري مربوط به هزاره چهارم پيش از ميلاد تا دوره هخامنشي و سده‌هاي هفتم و هشتم هجري قمري از آن به دست آمده است.
«احسان يغمايي» سرپرست هيات كاوش‌هاي باستان‌شناسي در مورد شناسايي بقاياي معماري، گفت:« در دو فصل كاوش در اين محوطه باستاني تاكنون توانسته‌ايم در چندين نقطه بيش از 300 مترمربع از ساختارهاي معماري و فضاهاي مختلف را شناسايي كنيم.»
وي با اشاره به اين نکته ‌كه هنوز هيچ بناي كاملي در اين محوطه به دست نيامده است، در مورد معماري مردمان اين محوطه، گفت:« ساختار معماري اين تپه با بلوك‌هاي خشتي بزرگ كه بدون ملاط كنار يا روي هم چيده شده‌اند، به دست آمده است. همچنين سقف اين سازه‌ها با حصير يا ني ساخته شده است.»
به گفته يغمايي در هر فضاي معماري كشف شده در بندو يك اجاق براي گرما و كز‌دادن پوست ديده مي‌شود. وی همچنین گفت: «بررسي‌ها نشان مي‌دهد كه عمر مفيد سازه‌هاي بندو 6 تا 7 ماه بوده و بناهاي اين محوطه ماندگاري موقت داشته‌اند.»
همچنين باستان‌شناسان در آخرين بررسي‌ها و كاوش‌هاي خود در بندو بخش بسيار كمي از يك معماري خشتي بسيار منظم را كشف كردند.
به گفته يغمايي اين بنا كه احتمال دارد ارگ يا معبد باشد مربوط به هزاره چهارم پيش از ميلاد است و به كاوش‌هاي گستره نياز دارد.
كاوش‌هاي باستان‌شناسي در محوطه باستاني تل‌بندو توسط دانشگاه آزاد اسلامي واحد كازرون و با همكاري سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري كشور انجام مي‌شود.

 

صفحات جدید تاریخ فلز گری ایران در تپه معمورین ورق می خورد

كارگاه‌هاي فلزگري، قالب‌هاي خاص توليد محصولات فلزي، شمش‌هاي تهيه شده از قالب‌هاي ورز داده شده، كوره‌هاي استوانه‌اي با سوراخ‌هاي متعدد در بدنه آن، يافته‌هايي است از تپه معمورين که نشان ازغناي صنعت فلزگري و مركز صدور محصولات به ساير نقاط ايران در سه هزار سال پيش از ميلاد دارد.

تهران _ ۲۱ ارديبهشت 84 _ ميراث خبر


گروه اجتماعي: كارگاه‌هاي فلزگري، قالب‌هاي خاص توليد محصولات فلزي، شمش‌هاي تهيه شده از قالب‌هاي ورز داده شده از نوعي گياه مخصوص و حجم عظيمي كنستانتره (فلز تغليظ شده) به اندازه نخود، كوره‌هاي استوانه‌اي با سوراخ‌هاي متعدد در بدنه آن، يافته‌هايي است كه 15 سال پيش از تپه ناشناخته به نام معمورين كه اكنون در فرودگاه بين‌المللي امام قرار گرفته، به دست آمد كه به گفته سرپرست گروه كاوش اين تپه تاريخي، بررسي آن ها از غناي صنعت فلزگري و مركز صدور محصولات به ساير نقاط ايران از جمله اريسمان نطنز در سه هزار سال پيش از ميلاد خبر می دهد.


به گفته «جعفر مهر‌كيان»، اين يافته‌ها كه 15 سال است در انباري در محوطه 13 هزار هكتاري فرودگاه امام، بدون پژوهش و بررسي رها شده، براي باستان‌شناسان حايز اهميت بسيار بوده و نشانه‌هايي ارزشمند از مراحل مبهم تاريخ فلزگري و چگونگي تعامل بين مناطق مختلف ايران و تپه معمورين در اين زمينه است.

مهر‌كيان،قالب‌هاي دو طرفه منحصر به فردي را كه از يك سوي آن ابزار چرم چون گزن و كاتر و از سوي ديگر نيزه و خنجر توليد مي‌شد، از ديگر آثار كشف شده عنوان كرد و افزود: «اين آثار از پيشرفت مردم سفال خاكستري در فن صنعتگري بوده و قالب‌هايي منحصر به فرد در ميان خيل كثيري قالب‌هاي ريخته‌گري که به شكل قايق و براي توليد ابزاري خاص به كار برده مي‌شدند، پيدا شده است.»


به گفته وي افزون بر قالب‌هاي يافت شده از تپه معمورين، قطعات شكسته شمش‌هايي يافت شد كه در قالب‌هاي مخصوصي ساخته مي‌شدند تا در صورت لزوم ذوب شده و با استفاده از قالب‌هاي ديگر، تبديل به ابزار مورد نياز شوند.


مهر‌كيان همچنين با تاكيد بر ‌اهميت دانه‌هاي مس تغليظ شده به اندازه نخود، گفت: «كشف اين دانه‌ها، سئوالات و ابهامات بسياري را براي باستان‌شناسان به وجود آورده است زيرا چندين احتمال در رابطه با تحليل وجود اين دانه‌ها در تپه معمورين وجود دارد.»


وي در توضيح گفت: «از جمله احتمالات اين است كه شايد دانه‌هاي فلز يافت شده، از يك منطقه شناخته شده چون اريسمان نطنز به اين مكان وارد شده زيرا در اين منطقه نيز به مقدار زياد و خارج از نياز افراد ساكن آن منطقه فلز تلغيظ شده يا كنستانتره توليد مي‌شده است و اين احتمال هم وجود دارد كه در حد فاصل اين تپه، معدنی وجود داشته كه تا‌كنون شناسايي نشده است و از این منطقه صادرات فلز صورت می گرفته است و يا حتي خارج از اين دو حالت شايد مكان ديگري وجود داشته كه از آن مقدار زيادي از محصولات فلزي تغليظ شده به تپه معمورين صادر مي‌شده است.»


اما در عین حال مهر‌كيان با بيان اين‌كه نتايج حاصل از كاوش‌هاي صورت گرفته در اریسمان نطنز توسط هيات باستان‌شناسي ايراني و آلماني نشان مي‌دهد در آن جا بيش از نيازهاي محلي (سربره) پيدا شده افزود: «پيدا شدن اين سربره (اضافات فلزي) گوياي توليد انبوه كنستانتره مس است که شايد در آن زمان اين كنستانتره‌ها به مكان‌هاي ديگري همچون تپه معمورين صادر مي‌شده و در اين مكان مراحل ديگر فلزگري روي اين گنستانتره‌ها انجام مي‌شده است ،اگرچه باید این نکته را هم در نظر داشت که هنوز معدنی در اطراف اریسمان نطنز که گویای این مطلب باشد ،یافت نشده است .


وي عقيده دارد در حال حاضر اثبات اين موضوع دشواري‌هاي گذشته را ندارد زيرا با آناليز و تجزيه و تحليل درصد آميزه‌هاي درون اين اشيا مي‌توان خاستگاه آنها را پيدا كرد و از اين طريق راه شناخت ارتباطات تاريخي در گذشته مشخص و به اين سئوال كه آيا اشيا فلزي قيطريه نيز در تپه معمورين ساخته شده‌اند يا خير نيز پاسخ داده مي‌شود. زيرا اين احتمال نيز وجود دارد به علت نزديكي سايت قيطريه به تپه معمورين اشيا فلزي آن توسط صنعتگران تپه معمورين ساخته شده باشد.


به گفته مهركيان، با توجه به اين نكته كه هنوز معدن مس اريسمان نطنز نيز كشف نشده علت توليد انبوه كنستانتره در اين مكان نامشخص است، لزوم مطالعات و بررسي‌ها روي يافته‌هاي تپه معمورين به منظور ارتباط آن با يافته‌هاي كشف شده از تپه‌هاي ديگر تشديد مي‌شود.


وي در مورد مرحله نخستين الگوي فلزگري مردم سفال خاكستري گفت: «در مرحله نخست صنعتگران عصر آهن چاله‌هايي را ايجاد كرده و در آن چوب مي‌ريختند و بعد سنگ معدن را داخل چاله قرار داده و سپس بار ديگر چوب‌هايي را روي سنگ‌هاي معدن مي‌ريختند تا بتوانند فلز را ذوب كرده و به آن شكل دهند و با ساخت اشياي گوناگون از آن استفاده كنند.


ولي اين مرحله از صنعت فلزگري خيلي زود پيشرفت كرده زيرا مردم سفال خاكستري پس از آن اقدام به ساخت كوره‌هاي استوانه‌اي با سوراخ‌هاي بسيار كرده‌اند و از آن جا كه ذوب فلز گازهاي سمي با آميزه‌هاي مختلفي كه استنشاق آن در فضاي بسته مرگ‌آور است، توليد مي‌كند،كوره‌ها را در فضاي باز احداث مي‌كردند.

چنان‌چه مهركيان مي‌گويد، وجودچندين قالب ريخته‌گري براي ابزارهاي گوناگون و بيش از نياز يك جامعه روستايي نشان از تخصص بالا و مهارت فلزگري و ريخته‌گري در اين مكان دارد.

وي افزود: «وجود قالب‌هاي توليد شمش در تپه معمورين كه از نوعي گياه ورزدان تهيه مي‌شده نيز بسيار قابل تامل است زيرا پس از مرحله ذوب فلز در كوره‌هاي استوانه‌اي آنها را در قالب‌هاي يك شكل و يك اندازه‌اي قرار مي‌دادند تا در صورت لزوم از آن‌ها استفاده كنند بدين صورت كه فلز سرد شده به صورت شمش را بار ديگر ذوب كرده و شكل بدهند.

اين تخصص و مهارت بالا در دوره عصر آهن تنها از نخبگان و عده خاصي از مردم برخي امده به طوري كه اين افراد اسرار كار خويش را به سختي بيان كرده و در اين حيطه تنها عده خاصي را برمي‌گزيدند و به همين لحاظ بود كه آن زمان اين صنعت ارزش خاصي نزد مردم داشته است.

مهركيان ادامه داد: «اما به تدريج اين صنعتگران كه اسرار خويش را هرگز، بازگو كردند. براي به كارگيري دانش خود در ديگر نقاط ناچار به مهاجرت شدند و همين اتفاق و بيگانه بودن آنها نزد مردمان ديگر در مكان‌هاي جديد منزلت آنها كاهش داد. كه اين اتفاق آغازگر تحولات و دگرگونه شدن صنعت فلز بود. چنان‌چه مهركيان مي‌گويد: «دوره عصر آهن براي بشر جهش‌هاي باورنكردني در عرصه‌هاي توسعه توليد فلز و رفاه در زندگي روزانه مردم به همراه داشت كه شناخت و تجربه و تحليل اين دوره مي‌تواند گام‌هاي موثري در شناخت تاريخ بشري بردارد.

ازسایت اوشیان

نوشته شده توسط sina در با موضوع: دانش | لینک ثابت |

جمعه 1386/01/10

نابسامانی درونی بابل و نیایشگاههای آنجا دل مرا بدرد آورد... من برای آرامش کوشیدم.

من برده داری را برانداختم.  به بدبختی های آنان پایان بخشیدم.

فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند. فرمان دادم که هیچکس مردم شهر را نیازارد و به دارایی آنان دست یازی نکند.

مردوک خدای بزرگ از کار من خشنود شد... او مهربانی ا ش و فراوانی را ارزانی داشت.  ما همگی شادمانه و در آشتی و آرامش پایگاه  بلندش را ستودیم.

من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم.  فرمان دادم تمام نیایشگاههایی را که بسته شده بود، بگشایند.  همه خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم.

همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به جایگاههای خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم.

همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را که نبونید، بدون هراس از خدای بزرگ، به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاههای خودشان بازگرداندم.  باشد که دل ها شاد گردد.

بشود که خدایانی که آنان را به جایگاههای نخستینشان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند...

من برای همه مردم همبودگاهی آرام مهیا ساختم وآرامش را به تمامی مردم پیشکش کردم. مقاله از سایت اوشیان

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

جمعه 1386/01/10
ا ينك من به ياری مزدا تاج سلطنت را بر سر نهادم اعلام می كنم كه تاروز ی كه زنده ام و مزدا توفيق سلطنت به من بدهد به دين و آداب و رسوم ملتهايی را كه من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد ونخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملتهايی كه من پادشاه آن هستم و ديگر ملتها را مورد تهديد و تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين كنند .

من از امروز كه تاج شاهی به سر نهادم تا روزی كه زنده ام و مزدا توفيق سلطنت را به من بدهد هرگز سلطنت خود را به هيچ ملت تحميل نخواهم كرد و هر ملت آزاد است كه مرا به سلطنت قبول كند يا نكند و هرگاه نخواهد من را پادشاه خود بداند من برای سلطنت ان ملت مبادرت نخواهم كرد . 

من تاروزی كه پادشاه كشورهای ايران و بابل و جهات اربعه هستم نخواهم گذاشت كه كسی به ديگری ظلم كند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق ويرا از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد . 

من تاروزی كه پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال منقول يا غير منقول ديگری را به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايد . 

من تا روزی كه زنده هستم نخواهم گذاشت كه شخصی ديگری را به بيگاری به گيرد و بدون پرداخت دستمزد او را به كار وادارد . 

من امروز اعلام می كنم كه هركس آزاد است كه هر دينی را كه مايل است بپرستد و در هر نقطه كه می خواهد سكونت گزيند مشروط بر آنكه در انجا حق كسی را غصب نكند . 

وبه هرشغلی كه ميخواهد بپردازد و مال خود را به هرطريق كه ميخواهد به مصرف به رساند مشروط برآنكه لطمه به حقوق ديگران لطمه نزند . 

من امروز اعلام می كنم كه هركس مسئول اعمال خود می باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيری كه يكی از خويشاوندانش كرده مجازات كرد . و مجازات برادر گناهكار بر عكس بكلی ممنوع است و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه ای مرتكب تقصيری شود فقط مقصر بايد مجازات شود نه ديگران . 

من تا روزی كه به ياری مزدا سلطنت می كنم نه خواهم گذاشت كه مردان و زنان را به عنوان غلام و كنيز به فروشند و حكام زير دستان من مكلفند كه در حوزه حكومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان به عنوان غلام و كنيز شوند . 

رسم بردگی بايد به كلی از جهان برافتد و از مزدا خواهانم كه مرا در راه اجرای تعهداتی كه نسبت به ملتهای ايران و بابل و ملتهای ممالك اربعه برعهده گرفته ام موفق كرداند . 

تنها بخشی از منشور جهانی حقوق بشر كوروش كبير 

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

جمعه 1386/01/10
آغاز يك فاجعه:

 

 

نبرد قادسيه نخستين جنگ بزرگ ايران و عرب است كه در سال چهاردهم هجري بوقوع پيوست  قادسيه نام قريه اي بود كه در پانزده فرسنگي شهر كوفه در عراق قرار داشت.17  فتحي كه بدينوسيله نصيب اعراب شد ، يك پيروزي قطعي بود و موجب گرديد تا ايرانيان بكلي روحيه ي نظاميگري خود را از دست بدهند. در اين نبرد درفش كاوياني  پرچم مشهور ايران بدست دشمن افتاد. بموجب روايتي ، ضرار بن الخطاب كه پرچم مزبور را بدست آورده بود آنرا به سي هزار دينار فروخت ، در صورتيكه بهاي واقعي گوهرهاي آن به يكصد و بيست هزار دينار سر مي زد.16  سقوط نهاوند در سال 21 هجري ، چهارده قرن تاريخ پرحادثه و باشكوه ايران باستان را كه از هفت قرن پيش  از ميلاد و تا هفت قرن پس از آن كشيده بود و هزاران سال تاريخ استوره اي باشكوه و اسرار آميز ، پايان بخشيد. اين حادثه فقط سقوط دولتي باعظمت نبود ، سقوط دستگاهي فاسد وتباه بود. زيرا در پايان كار از پريشاني  و بي سرانجامي درهمه كارها فساد و تباهي راه داشت. جور و استبداد خسروان ، آسايش و امنيت مردم را عرضه خطر مي كرد وكژخويي و سست رايي موبدان اختلاف ديني را مي افزود. در حادثه ي عظيم سقوط و اضمحلال ساسانيان  در واقع وضع اخلاق و دين به چنان پايه اي تنزل كرده بود كه جز سقوط و شكست انتظاري نمي رفت. در گيرودار عجيبي كه پس از دوران شيرويه در ايران پديد آمد ، ديگر ساسانيان چيزي نداشتند كه عامه را بخود دلبسته كند و يا كسي را بخاطر خود به فداكاري وا دارد. با سقوط پي در پي شاهان ، فره ايزدي به سستي گراييده و هيبت و ارج خود را از دست داده بود. آزمنديهاي حكام و فرمانروايان با فساد و اختلاف موبدان و روحانيان دست به دست هم داده ، علايق و عقايد كهن را به سستي كشانده بود. شاهان همواره  از استيلاي دشمنان پريشان خاطر بودند و از انديشه ي سقوط و بيم جان آرام و قرار نداشتند. فرمانروايان شهرهاي مرزي كه اميد به بقاي دولت مركزي را از دست داده بودند ، از ابراز نافرماني نسبت به آن دستگاه بيمي بخاطر راه نمي دادند. تفرقه و تشتت اخلاقي ، بيشتر خردمندان و دورانديشان را نگران حادثه اي شگرف ساخته بود كه دير يا زود ميبايستي رخ نمايد و از پرده بدر آيد. 15  ازيك سو سخنان ماني و مزدك در عقايد عامه رخنه مي انداخت و ازديگر سوي  نفوذ دين ترسايان در غرب و پيشرفت آيين بودا در شرق قدرت آيين زرتشت را مي كاست. و موبدان حكومتي اجازه هيچگونه اصلاحي در دين را نميدادند . كيش زرتشت از مسير اصلي خود منحرف شده بود ، ديگر اين آيين با آنچه كه اشو زرتشت گفته بود زمين تا آسمان فرق كرده است ، بيشتر از آنكه سخنان پيامبر آريايي ، زرتشت در آن ديده شود ، بنظر مي رسد كه سخنان پيامبران سامي نژاد تاثير بيشتري پيدا كرده . وحدت ديني دراين روزگار تزلزلي تمام يافته بود. ضعف و سستي نمي توانست در برابر هيچ حمله اي تاب بياورد.دستگاهي پريشان و كاري تباه بود كه نيروي همت و ايمان ناچيزترين وكم مايه ترين قومي مي توانست آن را از هم بپاشد و يكسره نابود و تباه كند. بوزنطيه ـ چنان كه امروز مي گويند : بيزانس ـ كه دشمن چندين ساله ي ايران بود نيز از بس خود درآن روزها گرفتاري داشت نتوانست اين فرصت را به غنيمت گيرد و عرب كه تا آن روزها هرگز خيال حمله به ايران را نيز درسر    نمي پرورد جرات اين اقدام را يافت. خبرهاي راجع به ضعف و نابساماني داخلي و نبودن شاهان و فرمانروايان كار آزموده و كاردان پيوسته بگوش خليفه ي اول مي رسيد و او با جرات يافتن از اين مژده هاي اميد بخش ، بيش از پيش براي حمله بر متصرفات ايران اشتياق پيدا مي كرد و در اجراي اين مهم مصمم مي شد. 11بدين ترتيب ، كاري كه دولت بزرگ روم  با آيين قديم ترسايي نتوانست درايران از پيش ببرد ، دولت خليفه ي عرب با آيين  نورسيده ي اسلام از پيش برد. مسلمانان در اين نبرد ( عين التمر ) نيز چون جنگهاي پيشين پيروز شدند و هماورد انشان پاي به فرار نهاده در قلعه ي عين التمر موضع گرفتند و مدت چهار روز ايستادگي كردند. مهران (سردار ايراني ) پس از چهار روز مقاومت ، از خالد زنهار خواست. خالد قبول اين پيشنهاد را مشروط بدان دانست كه همه ي مردم قلعه بدون قيد و شرط تسليم مسلمانان شوند. مهران كه چاره اي جز پذيرفتن اين شرط نداشت ، با كسان خويش از قلعه بيرون رفت. خالد آن مردم را به بردگي گرفت و مسلمانان اموال و دارايي هاي آنانرا تصاحب كردند.14خيانت نيز چنان بود كه دركنار فرات ، يك جا ،  گروهي ازدهقانان جسر ساختند تا سپاه ابوعبيده به خاك ايران بتازد ، و شهرشوشتر را يكي از بزرگان شهر به خيانت تسليم عرب كرد و هرمزان حاكم آن ، بر سر اين خيانت به اسارت رفت. در ولاياتي مانند : ري ، قومس ، اصفهان ، جرجان و طبرستان ، مردم جزيه را مي پذيرفتند اما به جنگ آهنگ نداشتند و سببش آن بود كه ازبس دولت ساساني دچار بيدادي و پريشاني بود كس به دفاع از آن علاقه اي و رغبتي نداشت .  ترس و وحشت از دژخيمي و وحشي گري عرب بي رحمي و شقاوت در كشتار خود وحشتي سخت در دل مردم ايجاد كرده بود .  از جمله آورده اند كه مرزبان اصفهان  فاذوسبان نام مردي بود باغيرت ، چون ديد كه مردم را به جنگ رغبت نيست و او را تنها مي گذارند ، اصفهان را بگذاشت و با سي تن از تيراندازان خويش راه كرمان پيش گرفت تا به يزدگرد شهريار بپيوندد اما تازيان در پي او رفتند و بازش آوردند و سرانجام صلح افتاد ، برآن كه جزيه بپردازند و چون فاذوسبان به اصفهان باز آمد ، مردم را سرزنش كرد كه مرا تنها گذاشتيد و به ياري برنخاستيد سزاي شما همين است كه جزيه به عربان بدهيد. حتا از سوارن بعضي به طيب خاطر مسلماني را پذيرفتند و به بني تميم پيوستند . چنان كه سياه اسواري ، با عده اي از يارانش كه همه از بزرگان سپاه يزدگرد بودند چون كر و فر تازيان بديدند و از يزدگرد نوميد شدند به آيين مسلماني گرويدند و حتا در بسط و نشر اسلام نيز اهتمام كردند. همين نوميديها و ناخرسنديها بود كه عربان را درجنگ ساسانيان پيروزي داد.در واقع اين فتح نهاوند در آن روزگاران پيروزي بزرگ براي اعراب بود و سقوط شكست براي ايرانيان .بايد دانست كه يكي از علل سقوط سريع حكومت ساسانيان ، نزديك بودن پايتخت آن دولت به جزيره العرب و سهولت دستيابي اعراب بر آن شهر با شكوه بود. يكي ديگر از اسباب اين سقوط خيانت بعضي از سرداران و بزرگان ايران به شاه مملكت بود. بنا بر نوشته ي بلاذري ، در جنگ قادسيه چهار هزار تن از ايرانيان تحت فرماندهي ديلم راه خيانت در پيش گرفته بي آنكه وارد جنگ گردند ، تسليم تازيان شدند. 18مقاومتهاي كوچك :اين مقاومتهاي محلي غالبا بيش از يك حمله ديوانه وار عصباني نبود. پس از آن سقوط مهيب كه دستگاه حكومت و سازمان جامعه ي ايراني را درهم فرو ريخت ، اين اضطرابها و حركتها لازم بود تابار ديگر احوال اجتماعي قوام يابد و تعادل خود را به دست آورد . ري پس از سقوط نهاوند به دست عربان افتاد . مردم چندين بار با فاتحان صلح كردند و پيمان بستند اما هر چندگاه كه امير تغيير مي يافت سر به شورش مي آوردند. ابوموسي وقتي به اصفهان رسيد مسلماني بر مردم عرضه كرد. نپذيرفتند ، از آنها جزيه خواست قبول كردند و شب صلح كردند اما چون روز فراز آمد غدر آشكار كردند و با مسلماني به جنگ برخاستند تا ابوموسي با آنها جنگ كرد.ايستادگي و سختكوشي ايرانيان در اين نبرد (نبرد اليس) خالد ( سردار عرب) را چندان خشمگين ساخت كه سوگند ياد كرد كه چنانكه برآنان پيروز شود دست به غذا نبرد ، مگر آنكه نهري از خونشان جاري ساخته باشد. خالد براي راست آمدن اين سوگند دستور داد تا همه ي اسيرانرا بقتل رسانند ، و اينكار تا چند شبانروز ادامه داشت. 13در سالهاي 28 و 30 هجري تازيان دو دفعه مجبور شدند استخر را فتح كنند. در دفعه ي دوم مقاومت مردم چنان با رشادت و گستاخي مقرون بود كه فاتح عرب را از خشم و كينه ديوانه كرد. ميگويند خالد ( در نبرد ولجه ) عهد كرده بود كه تا هزار نفر را به هلاكت نرسانده باشد ، دست به غذا نبرد. وي هنگامي اقدام به خوردن غذا كرد كه مقصود و مرادش برآورده شده بود. اين نبرد در محلي بنام ولجه اتفاق افتاد و بهمين اعتبار به نبرد ولجه معروف گرديد. 12عبد الله بن عامر وقتي دانست كه مردم بر ضد عربان به شورش برخاسته اند و عامل وي را كشته اند « سوگند خورد كه چندان بكشد از مردم استخر كه خون براند. به استخر آمد و به جنگ بستد و خون همگان مباح گردانيد و چندان كه ميكشتند خون نمي رفت تا آب گرم بر خون مي ريختند . پس برفت و عدد كشتگان كه نام بردار بودند چهل هزاركشته بود بيرون از مجهولان » مقاومتهاي مردم دلاور ايران با چنين قساوت و جنايتي در هم شكسته مي شد اما اين سخت كُشيها هرگز نميتوانست اراده و روح آن عده ي معدودي را كه در راه دفاع از يار و ديار خويش خون و عمر و زندگي خود را نثار   مي كردند يكسره خفه و تباه كند. هر شهر كه يكبار اسلام آورده بود و تسليم شده بود وقتي ناراضيان در آن شهر دوباره مجال سركشي مي يافتند در شكستن پيماني كه با عربان بسته بود ديگر لحظه اي ترديد و درنگ نمي كرد. در سال سي ام هجري مردم خراسان كه قبول اسلام كرده بودند مرتد شدند و عثمان خليفه ي مسلمان عبدالله بن عامر و سعيد بن عاص را فرمان دادكه آنان را سركوبي نمايند. براي دوم بار عربان مجبور شدند گرگان و طبرستان و تيمشه را فتح كنند. قتل عمر:توطئه قتل عمر كه بعضي از ايرانيان ساكن مدينه در آن دست اندركار بودند گواه اين دعوي است. ابولولو فيروز كه در سال پس از فتح نهاوند عمر بر دست او كشته شد از مردم نهاوند بود .رفتار فاتحان:هيچ چيز مضحك تر و شگفت انگيز تر و در عين حال ظالمانه تر از رفتار اين فاتحان خشن و ساده دل نسبت به مغلوبان نبود . فاتح سيستان عبد الرحمن بن سمره سنتي نهاد كه «راسو و جژ را نبايد كشت » اما گويا سوسمار خواران گرسنه چشم از خوردن راسو و جژ نيز نمي توانستند خودداري كنند. اما وحشي طبعي و تندخويي فاتحان وقتي بيشتر معلوم گشت كه زمام قدرت را در كشور فتح شده به دست گرفتند. اعرابيي را بر ولايتي والي كردند جهودان را كهدر ناحيه بودند گرد آورد و از آنها درباره ي مسيح پرسيد . گفتند او را كشتيم و به دار زديم. گفت آيا خونبهاي او را نيز پرداختيد؟ گفتند نه. گفت به خدا سوگند كه از اينجا نرويد تا خونبهاي او را بپردازيد. ابوالعاج بر حوالي بصره والي بود مردي را از ترسايان نزد او آوردند پرسيد نام تو چيست ؟مرد گفت « بنداد شهر بنداد » گفت سه نام داري و جزيه ي يك تن را ميپردازي؟ پس فرمان داد تا با زور جزيه ي سه تن از او بستاندند. با اين همه ديري بر نيامد كه مقاومتهاي محلي نيز از ميان رفت و عرب با همه ناتواني و درماندگي كه داشت بر اوضاع مسلط گشت و از آن پس محرابها و منارهها جاي آتشكدهها و پرستشگاه ها را گرفت . زبان پهلوي جاي خود را به لغت تازي داد. گوش هايي كه به شنيدن زمزمه هاي مغانه و سرودهاي خسرواني انس گرفته بودند بانگ تكبير و طنين صداي موذن را با حيرت و تاثر تمام شنيدند.كساني كه مدتها از ترانه هاي طُرب انگيز بارُبد و نكيسا لذت برده بودند ، رفته رفته با بانگ حدي و زنگ شتر مانوس شدند. زندگي پر زرق و برق اما ساكن و آرام مردم از غوغا و هياهوي بسيار آكنده گشت. به جاي باژ و برسم و كستي و هوم،  زمزمه نماز و غسل و روزه و زكوت و حج به عنوان شعائر ديني رواج يافت. درباره اعراب از زبان شاهنشاه ايران چنين نقل شده است.“ خسرو پرويز “ مي گويد : «  اعراب را نه در كار دين هيچ خصلت نيكو يافتم و نه در كار دنيا. آنها را نه صاحب عزم و تدبير ديدم و نه اهل قوت و قدرت. آنگاه گواه فرومايگي و پستي همت آنان بس كه آنها با جانوران گزنده و مرغان آواره در جاي و مقام برابرند فرزندان خود را از راه بينوايي و نيازمندي مي كشند و يكديگر را بر اثر گرسنگي و درماندگي مي خورند از خوردنيها و پوشيدنيها و لذتها و كامرانيهاي اين جهان يكسره بي بهره اند. بهترين خوراكي كه منعمانشان مي توانند به دست آورد گوشت شتر است كه بسياري از درندگان ، آن را از بيم دچار شدن به سبب ناگواري و سنگيني نمي خوردند »در برابر سيل هجوم تازيان شهرها و قلعه هاي بسيار ويران گشت. خاندان ها و دودمانهاي زياد بر باد رفت. نعمتها و اموال توانگران را تاراج كردند و غنايم و انفال نام نهادند. دختران و زنان ايراني را در بازار مدينه فروختند و سبايا و اسرا خواندند. مي گويند در يك روز بيش از 42 هزار زن ايراني در ميان اعراب به عنوان كنيز تقسيم كردند. و بيش از 40 هزار پسر نوجوان ايراني را با سوزن دوك اَخته كرده ( قدرت جنسي را از آنها گرفتند)  و به عنوان غلام چونان حيوان آنها را بكار گرفتند.  از پيشه وران و برزگران كه دين مسلماني نپذيرفتند باج و ساوگران به زور گرفتند و جزيه نام نهادند.    همه ي اين كارها را نيز عربان در    سايه ي شمشير و تازيانه انجام  ميدادند.  هرگز در برابر اين كارها هيچ كس آشكارا ياراي اعتراض نداشت . در مهاباد 70 هزار سرباز ايراني را در يك روز از بالاي پرتگاه به پايين فرستادند و همگي را به قتل رساندند. حد و جرم و قتل و حرق ،تنها جوابي بود كه عرب ، خاصه درعهد اُمويان به هرگونه اعتراضي مي داد. خشونت و قساوت عرب نسبت به مغلوب شدگان بي اندازه بود.آنها كه تعصب عربي خود را فراموش نكرده بودند ، حكومت خود را بر اصل  « سيادت عرب » نهاده بودند. عرب با خود پسندي كودكانه اي كه در هر فاتحي هست مسلمانان ديگر را موالي يا بندگان خويش ميخواند. تحقير و ناسزايي كه در اين نام ناروا وجود داشت ،كافي بود كه همواره ايرانيان را نسبت به عرب بدخواه وكينه توز نگهدارد. در منظومه اي كه به خط پهلوي مربوط به سيزده قرن پيش بروي پوست آهو و در نزديكي شهر سليمانيه ( شهري در كردستان عراق ) بدست آمده و در آن هنگامي كه اعراب ستمگر به شهر “ زور “ حمله كرده بودند و آتشكده ها را ويران و مردان و زنان ايراني را قتل عام ميكردند چنين سروده شده :هورمزگان رمان آتران كژان                              ويشان شا ردو گوره گوره كان  زور كار عارب كردن خاپور                        گناي پاله هتا شاره زور و كنيكان و ديل بشينا                         ميرد آزاتلي و روي هوينا رويشت زرتشت مانووه بي كس

                   بزيكانيكا هورمز و هيچ كس

ترجمه :

نيايشگاهها ويران شد، آتش ها خاموش گرديد

  بزرگ بزرگان خود را نهان كردنندعرب هاي ستمكار خراب كردند روستاها را تا شهر زورزنان و دختران به را اسارت گرفتند آزادمردان در خون خود غلتيدند كيش زرتشت بي ياور ماند اهورامزدا (هرمز) به هيچ كس مهر نورزيد.»حكومت و قضاوت نيز همه جا مخصوص عرب بود و هيچ ايراني ولامسلمان هم به اين گونه مناصب و مقامات نمي رسيد. نغمه هاي كهن :درآن روزها كه باربد و نكيسا با نواي پهلوي و ترانه هاي خسرواني در و ديوار كاخ خسروان را در  امواج  لطف و ذوق فرو مي گرفتند ، زبان تازي دركام فرمانروايان صحرا از ريگهاي تفته ي بيابان نيز خشك تر و بي حاصل تر بود. در سراسر آن بيابانهاي فراخ بي پايان اگر نغمه اي طنين مي افكند ، سرود جنگ و غارت و نواي راهزني و مردم كُشي بود. نه پندي و حكمتي بر زبان قوم جاري بود و نه شوري و مهري از لبهاشان مي تراويد. شعرشان توصيف پشك شتر بود و خطبه شان تحريض به جنگ . به خلاف ايران كه زبان آن سراسر معني و حكمت بود. اندرزنامه هاي لطيف و سخنان دلپذير داشتند. كتابهاي ديني و سرودهاي آسماني زمزمه مي نمودند. داستانهاي شيرين از پادشاهان گذشته در خداينامه ها مي سرودند. هر طبقه را زباني و خطي جداگانه بود. در دربار شاهان زبانهاي خوزي و پارسي و دري هر يك جايي و مقامي داشت.   زبان ايراني زبان شعر و ادب و زبان ذوق و خرد بود .زبان قومي بود كه از خرد و دانش و فرهنگ و ادب به قدركفايت بهره داشت. با اين همه اين قوم ، «كه به صد زبان سخن  مي گفتند » وقتي  ، با اعراب مسلمان روبرو گشتند « آيا چه شنيدند كه خاموش شدند؟»زبان تازي پيش از آن ، زبان مردم نيمه وحشي محسوب مي شد و لطف و ظرافتي نداشت. زبان گمشده: آنچه از تامل در تاريخ بر مي آيد اين است كه عربان هم از آغاز حال ، شايد براي آن كه ازآسيب زبان ايرانيان درامان بمانند ، و آن را همواره چون حربه ي تيزي دردست مغلوبان خويش نبينند. در صدد بر آمدند زبان ها و لهجه هاي رايج در ايران را از ميان ببرند.به همين سبب هر جا كه در شهرهاي ايران به خط و زبان و كتاب و كتابخانه برخوردند با آنها سخت به مخالفت برخاستند. وقتي قتيبه بن مسلم سردار حجاج بار دوم به خوارزم رفت و آن را بازگشود هر كس را كه خط خوارزمي مينوشت و از تايخ و علوم و اخبار گذشته آگاهي داشت از دَم تيغ بي دريغ درگذاشت و موبدان و هيربدان قوم را يكسر هلاك نمود و كتابهايشان همه بسوزانيد و تباه كرد تا آنكه رفته رفته مردم امي ماندند و از خط و كتاب بي بهره گشتند و اخبار آنها اكثر فراموش شد و از ميان رفت. اين واقعه نشان مي دهد كه اعراب زبان و خط مردم ايران را به مثابه ي حربه اي تلقي مي كرده اند كه اگر در دست مغلوبي باشد ممكن است بدان با غالب در آويزد و به ستيزه و پيكار برخيزد.بهانه ي ديگري كه عرب براي مبارزه با زبان و خط ايران داشت اين نكته بود كه خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قرآن مي شمرد. در واقع از ايرانيان حتا آنها كه آيين مسلماني پذيرفته بودند زبان تازي را           نمي آموختند و از اين رو بسا كه نماز و قرآن را نيز نمي توانستند به تازي بخوانند. نوشته اند كه « مردمان بخارا به اول اسلام در نماز قرآن به پارسي خواندندي و عربي نتوانستندي آموختن ».  كتاب سوزي : بدين گونه شك نيست كه در هجوم تازيان بسياري از كتابها و كتابخانه هاي ايران دستخوش آسيب فنا گشته است. براي عرب كه جز كلام خدا هيج سخن را قدر نميدانست كتابهايي كه از آن مجوس بود و البته نزد وي دست كم مايه ي ضلال بود چه فايده داشت كه به حفظ آنها عنايت كند؟در دوره هايي كه دانش و هنر به تقريب در انحصار موبدان و بزرگان و دانشمندان بوده است از ميان رفتن اين دو طبقه ناچار ديگر موجبي براي بقاي آثار و كتابهاي آنها باقي نمي گذاشته است. مگر نه اين بود كه در حمله ي تازيان موبدان بيش از هر    طبقه ي ديگر مقام و حيثيت خويش را از دست دادند و تار و مار و كشته و تباه گرديدند ؟ با كشته شدن و پراكنده شدن اين طبقه پيداست كه ديگر كتابها و علوم آنها نيز كه به درد تازيان هم نميخورد موجبي براي بقا نداشت . نام بسياري از كتابهاي عهد ساساني در كتابها مانده است كه نام و نشاني از آنها باقي نيست . گفته اند كه وقتي سعد بن ابي وقاص بر مدائن دست يافت در آنجا كتابهاي بسيار ديد. نامه به عمر بن خطاب نوشت و در باب اين كتابها دستوري خواست عمر در پاسخ نوشت كه آن همه را به آب افكن كه اگر آنچه در آن كتابها هست سبب راهنمايي است خداوند براي ما قرآن فرستاده است كه از آنها راه نمايان تر است و اگر در آن كتابها جز مايه ي گمراهي نيست خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است. از اين سبب آن همه كتابها را در آب يا آتش افكندند. گويند چنان كتاب از ايران بردند كه شش ماه حمام مصر را با سوزاندن كتابهاي ايران گَرم ميكردند.به هر حال از وقتي حكومت ايران به دست تازيان افتاد زبان ايراني نيز زبون تازيان گشت. آغاز سكوت :در اين خموشي و تاريكي وحشي و خون آلودي كه در اين روزگاران نزديك دو قرن بر تاريخ ايران سايه افكنده است بيهوده است محقق در پي يافتن برگه هايي از شعر فارسي بر آيد. زيرا محيط آن زمانه هيچ براي پروردن شاعري پارسي گوي مناسب نبود. آنچه عرب در آن دوره از شعر درك مي كرد قصيده هايي بود كه عربان در ستايش و نكوهش بزرگان روزگار خويش   مي سرودند يا قطعه هايي كه به نام رَجَز ميگفتند و از شور و حماسه ي جنگي آكنده بود. در آن روزگاران كه قوم ايراني مغلوب تازيان گشته بود و جز نقش مرگ و شكست و فرار در پيش چشم نداشت تا رَجَز بسرايد. ستايش زن و شراب نيز كه ماده ي غزل ميتوانست باشد تجاوزي به حرمت و حرم مسلمانان بود و هرگز مورد اغماض تازيان واقع نمي گشت. هر اعتراض و هر شكايتي كه در چنان روزگاري به زبان يكي از ايرانيان برمي آمد به شدت خفه مي شد. خلفا مكرر شاعران و گويندگاني را كه به زبان تازي از مفاخر ايران و از تاريخ گذشته ي نياكان خويش سخن ياد       مي كردند آزار و شكنجه مي دادند. فرياد خاموشان :در برابر مظالم و فجايعي كه عربان در شهرها و روستاها بر مردم روا مي داشتند جاي اعتراض نبود. هر كس در مقابل جفاي تازيان نفس بر  مي آورد كافر و زنديق شمرده مي شد و خونش هدر ميگشت. شمشير غازيان و تازيانه ي حكام هرگونه صداي اعتراضي را خفه و خاموش مي كرد. آهنگ پارسي :بدين گونه زبان تازي با پيام تازه اي كه از بهشت آورده بود و با تيغ آهيخته اي كه هر مخالفي را به دوزخ بيم مي داد زبان خسروان و موبدان و اندرزگران و خنياگران كهن را در تنگناي خموشي افكند.نبرد روشنايي :نبردي كه ايرانيان درطي اين دو قرن با مهاجمان عرب كردند همه درتاريكي خشم و تعصب نبود. در روشني دانش و خرد نيز دوام داشت و بازار مشاجرات وگفتگوهاي ديني و فلسفي گرم بود. آيين زرتشت :مانند ديگر اديان روحاني آن قدرت را داشت كه عشق به نيكي و روشني را در دلها برانگيزد و غبار ريمني و اهريمني را از جانها بزدايد و محو كند گذشته از آن دين كار و كوشش بود و بيكارگي و گوشه نشيني و مردم گريزي را پاك و ايزدي      نمي شمرد .تكليف آدمي را آن مي دانست كه در زندگي با دروغ و زشتي و پستي پيكار كند و آن را در بند كند. فديه و قرباني و باده گساري را بيهوده ميشمرد و نمي پسنديد . زهد و رياضتي نيز كه در دينهاي ديگر هست در آيين زرتشت در كار نبود. در كشاكشي كه ميان نيكي و بدي هست ، تكليف آدمي را چنين مي دانست كه نيكي را در وجود هرمزد ياري كند. اين تكليف كه براي آدمي زاد مقرر بود از آزادي و اختياري كه انسان در كارهاي خويش مي داشت حكايت مي كرد. بنابراين جبر و سرنوشت نيز كه اسباب عمده ي انحطاط دينهاست در آيين زرتشت راه نداشت. انسان ياراي آن را نداشت كه نيكي را يا بدي را برگزيند و ياري كند. اين ديگر به اختيار او و  به خواست او بسته بود. رهايي و رستگاري او نيز به همين خواست و همين اختيار بستگي داشت. در چنين آييني كه آدمي مسئول كار و كردار خويش است ديگر جايي براي تقدير و سرنوشت نيست و كسي نمي تواند گناه كاهلي و كناره جويي خويش را بر گردن تقدير نامعلوم  بي فرجام بگذارد ديني كه چنين ساده و سودمند بود به خوبي مي توانست راه روشني و پاكي را به مردم نشان دهد و شوق به معرفت و عمل را در دلها برانگيزد. اما چنين كاري دستگاه مرتبي مي خواست كه از فساد و آلايش فريبكاران دور بماند و چنين دستگاهي در پايان دوره ي ساساني در ايران نبود. “  آيين ماني “ :آيين ماني نخستين بدعت ديني بود كه با سر و صداي بسيار ازين تصادم آرا و عقايد پديد آمد. آيين ماني كه در واقع معجوني از عقايد و مذاهب متداول آن عصر بود نزد مغان بدعتي بزرگ تلقي شد و چنان كه در تاريخها آورده اند موبدان براي برانداختن آن جهد بسيار كردند.در حقيقت ماني يك مصلح ديني بود كه براي اصلاح كيش زرتشت بپا خواسته بود. “  مزدك “ :چندي پيش نيامد كه مزدك ظهور كرد و سخناني تازه تر آورد. اين مزدك چنانكه از اخبار برمي آيد خود از موبدان بود و آيين تازه اي هم كه آورد تاويلي از زرتشت به شمار مي آمد. آيين مزدك پس ازسقوط ساسانيان باقي ماند و گاهي نيز بانام خرم ديني به معارضه ي مسلمانان برخاست.يك دورنما ازآنچه گذشت: نخست توفاني سهمگين و خروشان برآمد كه دولت ساساني و ايران را زيرورو كرد. شهرها تسخير شد و مالها به تاراج رفت . چندي بعد حجاج در عراق وقتيبه درخراسان و ديگر عربان در همه جا كشتارها و بيدادگريهاي سخت براه انداختند. ديري نيامد كه مغلوبان پيكاري سخت با فاتحان آغاز نهادند. ابومسلم و مقنع در خراسان ، و جاويدان و بابك درآذربايجان و سپهبد خورشيد و مازيار در طبرستان به كوشش برخاستند زيرا كه براي رهايي از خواريها و كوچك شماريهاي عربان ، مردم ايران جز رستاخيز چاره اي نمي ديدند . ديروز ، امروز و فرداتاريخ زرتشتيان با پيدايش اشو زرتشت آغاز ميشود. در دوران پادشاهي گشتاسب كياني زرتشتيان افزايش       مي يابند. در دوران هخامنشي بيشتر پادشاهان و مردمان زرتشتي بودند بدون آن كه زرتشتي دين رسمي باشد. ساسانيان دين زرتشتي را دين رسمي كشور كردند. دين و حكومت تواماني هستند كه مي توانند به يكديگر نيرو دهند. ولي تاريخ نشان مي دهد  كه هر زمان كه دين سالاران با كشور مداران يكي   شده اند ، دين تحريف و حكومت فاسد شده است. در دوران هخامنشي ، كه دين رسمي وجود نداشت و پادشاهان به ساير دين ها احترام ميگذاشتند ، ايران زمين مهد آزادي انديشه بود و آفريننده حقوق بشر شد. در دوران ساسانيان كه دين و حكومت يكي شد ، دين در خدمت سياست درآمد و خرابي دين و حكومت هر دو را باعث گرديد!در سده هفتم ، تازيان ايران را گرفتند . گروهي از زرتشتيان ، زير فشار تازيان و تعصب ايرانيان تازه مسلمان ، تَركِ دين كردند و گروهي ، در سده نهم به هندوستان مهاجرت نمودند تا در محيطي آزاد ، فرهنگ ديني خود را پاسداري كنند و به آيندگان بسپارند. گروهي از زرتشتيان كه در ايران مانده بودند ، آتش عشق به دين بهي را در كانون سينه و خانواده خود گرم و پر فروغ نگاهداشتند.يورش سخت تر در دوران استيلاي مغول و مغولان تازه مسلمان شده به زرتشتيان ، كليميان مسيحيان و مسلمانان شيعه وارد آمد. بسياري كشته شدند و گروهي به نقاط دور دست پناه بردند تا از ستم و تهديد مغولان بركنار مانند.در زمان صفويان كه شيعه دين رسمي ايران شد ، فشار به غير شيعه از جمله زرتشتيان شدت گرفت و بار ديگر ، تعداد زيادي كشته شدند. اين وضع ناهنجار در زمان قاجار هم ادامه داشت.در دوران سلطنت ناصرالدين شاه قاجار ، پارسيان هند كه از بيداد و فشار وارده به همكيشان خود در ايران آگاهي يافتند ، نماينده عالي رتبه اي به نام مانكجي ليمجي هاتريا  را به ايران فرستادند.  او نزد شاه شكايت برد و با پشتيباني حكومت هند (امپراتوري انگليس ) موفق شد ، از آن فشارها تا حد زيادي بكاهد.از روي نامه هاي متبادله مانكجي و ناصرالدين شاه كه امروز موجود است ، فشار و تبعيض ظالمانه نسبت به زرتشتيان از جمله شامل موارد زير بود :J        زرتشتيان مجبور بودند علامت مشخصه اي روي لباس خود بزنند تا از مسلمانان تميز داده شوند J         زرتشتيان در موقع خريد ، حق نداشتند به اجناس مورد نظر و به ويژه اغذيه و ميوه دست بزنند. زيرا به عقيده مسلمانان آن مواد ، نجس مي شد !J        زرتشتيان حق نداشتند در برابر آخوندهاي مسلمان ، سوار خر بمانند و يا در بازار سوار خر حركت كنند. (در آن زمان وسيله نقليه معمولي الاغ بود ).J         زرتشتيان  روزهاي باراني نمي بايست بيرون بروند كه مبادا خيابان آلوده بشود.J    
 اگر جواني زرتشتي مسلمان ميشد ، برادران و خواهران او ، از ارث والدينشان محروم ميشدند و همه ارث به جوان تازه مسلمان شده ميرسيد ( اين كار نسبت به يهوديان هم انجام مي شد و وسيله اي بود        براي ترغيب و اجبار زرتشتيان و يهوديان به پذيرفتن اسلام ) .J      هنگامي كه يك نفر زرتشتي به دست يك نفر مسلمان كشته ميشد ، مسلمان قاتل قصاص نمي شد و تنها مي بايست خون بها (ديه ) به وارث مقتول زرتشتي پردازد و به اين ترتيب مسلمانان از ريختن خون زرتشتيان ترس نداشتند. ( فلسفه زرتشت ، دكتر فرهنگ مهر ).اما در جريان انقلاب مشروطه و پس از آن بسياري از اين قوانين مسخره ي هزار و چهارصدساله برداشته شد و زرتشتيان آزادي عمل بيشتري پيدا كردند و توانستند در مجلس ملي ايران نماينده داشته باشند . پس از استقرار خاندان پهلوي در ايران و سركار آمدن رضاشاه اوضاع و احوال زرتشتيان و ديگر اقليتهاي ديني بهتر شد و  آنان را گرامي داشتند . و از آن زمان تاكنون زرتشتيان نسبت به سابق آزادي نسبي بيشتري دارند و اكنون اين آزادي بيشتر ظاهري ست و در عمل زرتشتيان در تنگناهاي زيادي قرار دارند . به ياري اهوراي پاك روزي رسد كه تمام اين تنگناها و كاستي ها و تعصبها از ميان رود.
   منابع و ماخذ :1 دو قرن سكوت ، دكتر عبدالحسين زرين كوب2 ـ تاريخ ده هزار ساله ايران ، عبدالعظيم رضايي3 ـ ديدي نو از ديني كهن ( فلسفه زرتشت ) ـ دكتر فرهنگ مهر4 ـ ايران در زمان ساسانيان ، پرفسور آرتور كريستن سن5 ـ ايران ( از آغاز تا اسلام ) ، پرفسور رومن گيرشمن6 ـ تاريخ ايران (از سلوكيان تا فروپاشي دولت ساساني ) ،]  پژوهش دانشگاه كيمبريج [7 ـ تاريخ طبري ، محمد بن جرير طبري  

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

جمعه 1386/01/10

سورنا سردار شجاع اشکانی 

سورنا معاصر با ارد اول (قرن اول قبل از میلاد) بود و از نظر شهرت و ثروت پس از شاه رتبه اول را داشت و تنها کسی بود که اجازه داشت در موقع تاجگذاری شاه کمر بند شاهی را بکمر ببند. سورنا در یک خانواده اشرافی متولد شده بود و او قدی بلند و چهری بسیار زیبا داشت، خردمند و شجاع بود. پلوتارش (Plutarch ) تاریخ نویس یونانی در باره سورنا مینویسد: هنگام سفر هزار شتر وسائل سفر او را حمل میکردند و زنهای سورنا در دویست کالسکه همراه او بودند، هزار سواره نظام زره پوش و همچنین هزار سواره نظام عادی او را همراهی میکردند. او بیش از ده هزار سواره نظام و خدمه داشته است.
سورنا شهر سلوکیه را تصرف کرد و ارتش روم را که فرماندهی آنرا سیاستمدار رومی کراسوس که جنبش اسپارتاکوس را در روم سرکوب کرده بود بعهده داشت در سال 53 قبل از میلاد در
Karrhai
(ترکیه امروز) شکست میدهد. کراسوس و پسرش در این جنگ کشته می شوند و سپاهیان رومی به اسارت اشکانیان در میآیند.

پلوتارش در باره این جنگ مینویسد:

"سورنا سر و دست کراسوس را میفرستد برای ارد که برای بستن یک پیمان صلح در ارمنستان بسر میبرد. سورنا اما در سلوکیه این شایع را منتشر میکند که کراسوس زنده است و بزودی به شهر آورده میشود. سورنا یکی از اسرای رومی(
Gajus Paccianus
) که شباهتی با کراسوس داشت شبیه یک ملکه آرایش کرد و سوار بر اسب به شهر آورد. در شهر یک تاتر خیابانی با شیپور زنان و روسپان رقاص "کراسوس" و دیگر اسرای رومی را همرای میکردند. در صف مقدم تاتر خدمه های ارتش روم سوار بر شتر و با یک نیزه با سر جدا شده سربازان رومی در حرکت بودند". در واقع سورنا رسم رومیان که بعد از پیروزی به روم باز میگشتند با این تاتر خیابانی استهزا میکند

محبوبتب سورنا که
۳۰ سال از عمرش نگذشته بود بین سپاهیان بعد از پیروزی بر ارتش روم باعث وحشت شاه گردید و مدتی بعد از این پیروزی او به دستور شاه به قتل رسید.
نبرد حران مشهورترین نبرد ایران و روم که در این نبرد سردار سورنای جوان بر کراسوس سردار مشهور رومی غلبه کرد کراسوس و پسرش هر دو در این جنگ کشته شدند

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

جمعه 1386/01/10

نامه یزد گرد سوم بعد از شکست در جنگ قادسیه به عمر!.این ترجمه اگه ایرادی داره به بزرگیتون ببخشید!

پس از نبرد دليرانه و رزم پهلوانی قادسيه وکشته شدن سپهسالار ايران "رستم فرخزاد" به دست اعراب که توفان شن بر سپاهيان ايران فرو ريخت و مايه شکستشان شد، نيروهای رزمنده ايران پراکنده شدند.يزدگردسوم شاهنشاه دلاور و بيباک ايران، به اميد فراهم کردن نيروهای کار آمد و پيکارجوی تازه، تلاشی همه سويه را آغاز کرد. ميان نبرد قادسيه تا نهاوند، چهار ماه به درازا کشيد. عمرابن خطاب در اين ميانه نامه ای به شاهنشاه ايران می فرستد که پاسخی دندان شکن دريافت می کند.
او در اين نامه يزدگرد را به خدا پرستی و دست کشيدن از آتش پرستی و روی آوردن به خدای تازيان به نام "الله و اکبر" و پذيرفتن دين اسلام فرا می خواند.

متن نامه عمربن الخطاب ، به یزدگرد سوم                                                       
بسم الله الرحمن الرحیم
از : عمربن الخطاب خليفه مسلمین به: يزدگرد سوم شاه فارسی
من آينده خوبی برای تو و ملتت نمی بينم ، مگر اينکه پيشنهاد من را قبول کرده و بيعت نمايی .
زمانی سرزمين تو بر نيمی از جهان شناخته شده حکومت می کرد ليکن اکنون چگونه افول کرده ؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست . من راهی را برای نجات به تو پيشنهاد می کنم .شروع کن به عبادت خدای يگانه ، يک خدای واحد، تنها خدايی که خالق همه چيز در جهان است ما پيغام او را برای تو و جهان می آوريم به ملتت فرمان ده که آتش پرستی را که کذب می باشد ، متوقف کنند و به ما بپيوندند ، برای پيوستن به حقيقت.
الله خدای حقيقی را بپرستيد ، خالق جهان را ، الله را پرستش نماييد و اسلام را به عنوان راه رستگاری خود قبول کنيد اکنون به راههای شرک و پرستشهای کذب پايان ده و اسلام بياوريد تا بتوانيد الله اکبر را به عنوان ناجی خود قبول کنيد. با اجرای اين تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسيان را پيدا خواهی نمود ،‌ اگر تو بدانی چه چيز برای پارسيان بهتر است تو اين راه را انتخاب خواهی کرد ، بيعت تنها راه می باشد .
الله اکبر
(محل مهر عمر)
خليفه مسلمين عمربن الخطاب
*****************************
يزدگرد سوم ، شاهنشاه ايران به او چنين پاسخ می دهد:
به نام اهورا مزدا، آفريننده جان و خرد
از سوی شاهنشاه ايران، يزدگرد به عمرابن خطاب خليفه تازيان
تو در اين نامه ما ايرانيان را به سوی خدای خود که "الله اکبر"نام داده ايد، می خوانيد و از روی نادانی و بيابان نشينی، خود بی آنکه بدانيد ما کيستيم و چه می پرستيم، می خواهيد که به سوی خدای شما بياييم و "الله اکبر" پرست شويم.شگفتا که تو در پايه خليفه عرب نشسته يی ولی آگاهيهای تو از يک عرب بيابان نشين فراتر نمی رود. به من پيشنهاد می کنی که خدا پرست شوم. ای مردک، هزاران سالست که آرياييان در اين سرزمين فرهنگ و هنر، يکتا پرست می باشند و روزانه پنج بار به درگاهش نيايش می کنند. هنگامی که ما پايه های مردمی و نيکو ورزی و مهربانی را در سراسر جهان می ريختيم و پرچم "پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک" را در دست داشتيم، تو و نياکانت در بيابانها می گشتيد و مار و سوسمار می خورديد و دختران بيگناهتان را زنده به گور می کرديد.تازيان که برای آفريده های خدا ارزشی نمی شناسند و سنگدلانه آنها را از دم تيغ می گذرانند و زنان را آزار می دهند و دختران را زنده به گور می کنند و به کاروانها می تازند و به راهزنی و کشتار و ربودن زن و همسر مردم دست می زنند، چگونه مارا که از همه اين زشتيها بيزاريم، می خواهند آموزش خدا پرستی بدهند؟به من می گويی که از آتش پرستی دست بردارم و خدا پرست شوم؟ ما مردم ايران، خدا را در روشنايی می بينيم. فروغ و روشنايی تابناک و گرمای خورشيدی آتش در دل و روان ما، جان می بخشند و گرمی دلپذير آنها، دلها و روانهای ما را به يکديگر نزديک می کنند تا مردم دوست، مهربان، مردم دار، نيکخواه باشيم و رادی و گذشت را پيشه سازيم و پرتو يزدانی را در دلهای خود هماره زنده نگهداريم.
خدای ما "اهورا مزدای" بزرگ است و شگفت انگيز است که تازه شما هم او را خواسته ايد نام بدهيد و "الله و اکبر" را برای او بر گزيده ايد و او را به اين نام صدا می کنيد. ولی ما با شما يکسان نيستيم، زيرا ما به نام "اهورا مزدا" مهرورزی و نيکی و خوبی و گذشت می کنيم و به درماندگان و سيه روزان، ياری می رسانيم و شما به نام "الله اکبر" خدای آفريده خودتان دست به کشتار و بدبختی آفرينی و سيه روزی ديگران می زنيد.چه کسی در اين ميان تبهکار است، خدای شما که فرمان کشتار و تاراج و نابودی را می دهد؟ يا شما که به نام او چنين می کنيد؟ يا هردو؟شما از دل بيابانهای تفته و سوخته که همه روزگارتان را به ددمنشی و بيابان گردی گذرانده ايد، برخاسته ايد و با شمشير و لشکر کشی می خواهيد آموزش خدا پرستی به مردمانی بدهيد که هزاران سالست شهريگرند و فرهنگ و دانش و هنر را همچون پشتوانه نيرو مندی در دست دارند؟ شما به نام "الله اکبر" به اين لشکريان اسلام جز ويرانی و تاراج و کشتار چه آموخته ايد که می خواهيد ديگران را هم به سوی اين خدای خودتان بکشيد؟امروز تنها نا يکسانی که مردم ايران با گذشته دارند آن است که ارتش آنها که فرمانبردار "اهورا مزدا" بوده، از ارتش تازيان، که تازه پيرو"الله اکبر"شده اند، شکست خورده اند و مردم ايران به زور شمشير شما تازيان بايد همان خدا را ولی با نام تازی بپذيرند و بپرستند و در روز پنج بار به زبان عربی برايش نماز بگذارند. زيرا "الله اکبر" شما تنها زبان عربی می داند.

به تو سفارش می کنم به دل همان بيابانهای سوزان پر سوسمار خويش برگرد و مشتی تازی بيابان گرد و سنگدل را به سوی شهرهای آباد همچون جانوران هار، رها مکن و از کشتار مردم و تاراج دارايی آنان و ربودن همسران و دخترانشان به نام "الله اکبر" خود داری نما و دست از اين زشتکاری ها و تبهکاريها بکش.آرياييان، مردمی با گذشت، مهربان و نيک انديشند. هر جا رفته اند تخم نيکی و دوستی و درستی پاشيده اند. از اين رو از کيفر دادن شما برای نابکاريهای تو و تازيان، چشم خواهند پوشيد.شما با همان "الله اکبر" تان در همان بيابان بمانيد و به شهرها نزديک مشويد که باورتان بسيار هراسناک و رفتارتان ددمنشانه است.
مهر
یزدگرد ساسانی

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

پنجشنبه 1386/01/09
با طلوع دولت هخانشي كه به وسيله كوروش کبير پارسي از خاندان معروف بنياد گرديد (حدود 550 ق.م) ، ايران در صحنه تاريخ جهاني نقش فعال و تعيين كننده أي يافت . همچنين ، اين دولت منشاء و مركز يك تمدن و فرهنگ ممتاز آسيايي و جهاني دنياي باستان شناخته شد. 
كوروش کبير، پادشاه سرزمين انشان (انزان ، در حدود شوش نواحي ايلام جنوبي) و سر كرده سلحشور و محبوب طوايف پارسه (پارس) كه قلمرو او و پدرانش در آن ايام تابع حكومت پادشاهان خاندان ديااكو محسوب مي شد، با شورش بر ضد آستياگ و پيروزي بر او ، هگمتانه (اكباتان ، همدان) را گرفت (549 ق.م.) . وي ، خزاين و ذخاير تختگاه ماد را هم وفق روايت يك كتيبه بابلي ، به " انشان " برد و سرانجام به فرمانروايي طوايف ماد در ايران خاتمه داد . 

غلبه سريع او بر قلمرو ماد كه بلافاصله بعد از سقوط همدان تحت تسلط او در آمد ، در نزد پادشاهان عصر موجب دلنگراني شد . كوروش براي مقابله با اتحاديه اي كه با شركت ليديه ، بابل و مصر بر ضد او در حال شكل گرفتن بود ، خود را ناچار به درگيري با آنها يافت . 

پس از آن ، بلافاصله با سرعتي بي نظير، به جلوگيري از هجوم كرزوس پادشاه ليديه ، كه با عجله عازم تجاوز به مرزهاي ايران بود ، پرداخت . در جنگ ، كرزوس مغلوب شد و سارديس (اسپرده ، سارد) پايتخت او به دست كوروش افتاد (546ق.م.). اين پيروزي ، آسياي صغير را هم برقلمرو وي افزود (549 ق.م.) اما ، قبل از درگيري با بابل و ظاهرا" براي آنكه هنگام لشكر كشي به بين النهرين مانند آنچه براي هووخ شتره ، پادشاه ماد ، در هنگام عزيمتش به جنگ با آشور پيش آمد، دچار حمله سكاها نشود ، چندي در نواحي شرقي فلات به بسط قدرت و تامين حدود پرداخت . بالاخره ، با عبور از دجله حمله به بابل را آغاز كرد و تقريبا" بدون جنگ آن را فتح كرد (538 ق.م.) با فتح بابل ، سرزمينهاي آشور و سوريه و فلسطين هم كه جزو قلمرونبونيد- پادشاه بابل -  بود نيز ، به تصرف كوروش در آمد . اما، در گيريهايي كه در نواحي شرقي كشور در حوالي گرگان و اراضي بين درياچه خزر و درياچه آرال براي او پيش آمدو ظاهرا" به مرگ او منجر شد (529 ق.م.) ، او را از اقدام به لشكر كشي به مصر ، كه در گذشته با ليديه و بابل برضد وي هم پيمان شده بودند ، مانع گشت . 

پسرش ، كمبوجيه اين مهم را انجام داد (525 ق.م.) وبدين گونه ، مصر و قورنا (سيرنائيك) در شمال آفريقا هم جزو قلمرو هخامنشي ها در آمد و شاهنشاهي پارسي ها به وسعت فوق العاده اي كه در تمام دنياي باستان بي سابقه بود، رسيد . بالاخره ، داريوش اول (معروف به كبير) كه بعد از مدت كوتاهي (521 ق.م.) با ايجاد امنيت ، احداث شبكه هاي ارتباطي ، وضع قوانين و تنظيم ترتيبات مربوط به ماليات عادلانه ، به اين دولت كه در واقع ميراث كوروش بود ، تمركز و تحرك واستحكامي قابل دوام بخشيد. معهذا ، لشكر كشيهايي كه داريوش در مرزهاي غربي و شمال شاهنشاهي كرد وبيشتر ناظر به تامين وحدت و تماميت آن بود ، در آسياي صغير و يونان با مقاومتهايي مواجه گرديد (499 ق.م.) كه حل آن از طريق نظامي، براي وي ممكن نگشت (490 ق.م.). 

پسرش ، خشايارشا هم كه بعد از او به سلطنت رسيد (486 ق.م.) در رفع اين مقاومتها (480 ق.م.) كه از عدم تفاهم بين حيات يوناني و اصول حكومت شرقي ناشي مي شد، توفيقي حاصل نكرد. حتي بعد از خشايارشا (465 ق.م.) هم . اين سوءتفاهم بين ايران با شهرهاي يونان مدتها ادامه يافت . 

معهذا جانشينان ديگر داريوش و از جمله كساني چون داريوش دوم (404 – 423 ق.م.) و اردشير دوم (358 – 404 ق.م.) كه هيچ يك ذره اي از لياقت و كارداني او را هم نداشتند، در حل سياسي اين مساله و حفظ سيادت ايران در نواحي شرقي و مديترانه ، دچار مشكلي نشدند. حتي شورش مصر بر ضد ساتراپ ايراني خود (415 ق.م) ، كه يك چند آن سرزمين را از ايران جدا كرد ، و واقعه بازگشت ده هزار چريك يوناني از ايران (401 ق.م.) كه نشانه ضعف نظامي ايران در آن ايام بود، تماميت شاهنشاهي ايران را متزلزل نكرد . به همين دليل، نظامات داريوش بزرگ و تدابير سياسي بعضي ساتراپهاي ايراني كه مشاوران پادشاهان بودند ، همچنان حافظ وحدت و تماميت قلمرو هخامنشي باقي ماند. 

اين قلمرو وسيع كه از حدود جيحون و سند تا مصر و درياي اژه را در بر مي گرفت ، در عهد داريوش شامل تقسيمات اداري منظمي بالغ بر بيست استان (هرودوت) يا بيشتر (كتيبه ها) بود كه در هر استان (خشتره = شهر) يك ساتراپ (خشترپ = خشتروپان = شهربان) به عنوان والي عهده دار امور كشوري بود . با آنكه اين والي بر تمام امور مربوط به استان نظارت فايق داشت ، فرمانده پادگان استان و نگهبان ارگ آن تحت حكم وي نبودند . به اين ترتيب ، ساتراپ با وجود اقتدار بالنسبه نا محدود ، همواره تحت نظارت پادشاه قرار داشت و فكر يا غيگري براي او ، چندان قابل اجرا به نظر نمي رسد . حكم و اراده پادشاه هم در سراسر اين استانها قانون محسوب مي شد و مطاع بود . 

اقوام تابع هم با آنكه در اديان و عقايد و رسوم خود محدوديتي نداشتند، در ضابطه تبعيت از حكم پادشاه، به حفظ وحدت و تماميت شاهنشاهي متعهد بودند . نمونه اين تعهد ، از همكاري آنان در كار بناي كاخ داريوش در شوش پيداست . لوحه هاي گلي بازمانده از آن پادشاه ، نقش صنعتگران اين اقوام و مصالح سرزمينهاي آنان را در ايجاد اين كاخ به ياد مي آورد . 

نام سرزمينهاي تابع ، در كتيبه اي متعلق به مقبره داريوش كه در نقش رستم مي باشد ، به تفصيل اين گونه آمده است : ماد ، خووج (خوزستان) پرثوه (پارت) ، هري ب و (هرات) ، باختر ، سغد ، خوارزم، زرنگ ، آراخوزيا (رخج ، افغانستان جنوبي تاقندهار) ، ثته گوش (پنجاب) ، گنداره (كابل ، پيشاور) ، هندوش (سند) ، سكاهوم وركه ر(سكاهاي ماوراي جيحون) ، سگاتيگره خود (سكاهاي تيز خود ، ماوراي سيحون) ، بابل ، آشور ، عربستان ، مودرايه (مصر) ، ارمينه (ارمن)، كته په توك (كاپادوكيه ،بخش شرقي آسياي صغير)، سپرد (سارد ، ليديه در مغرب آسياي صغير)،   يئونه (ايونيا ، يونانيان آسياي صغير)،   سكايه تردريا (سكاهاي آن سوي دريا : كريمه ، دانوب) ،   سكودر (مقدونيه)،   يئونه تك برا (يونانيان سپردار: تراكيه ، تراس)،   پوتيه (سومالي)، كوشيا (كوش  حبشه) ، مكيه (طرابلس غرب ، برقه) ، كرخا (كارتاژ ، قرطاجنه يا كاريه در آسياي صغير) .  ر
در بين اين نامها ، ظاهرا " سرزمينهاي هم بود كه ساتراپ جداگانه نداشت و به وسيله ساتراپ استان مجاور يا نزديك اداره مي شد . لوحه أي نيز در شوش به دست آمده است كه به داريوش تعلق دارد و نام كشورهاي تابع را – با اندك تفاوت – تقريبا " همانند آنچه در كتيبه نقش رستم او آمده است ياد ميكند. فهرست ديگري  را هرودوت (تواريخ 3 : 98 – 89) نقل مي كند كه بعضي اطلاعات جالب توجه را كه درباره مقدار وترتيب ماليات اين نواحي ، به دست  مي دهد . البته ، اين اطلاعات معلومات مندرج در كتيبه ها را نيز تكميل مي كند . همچنين ، تجديد نظرهايي را هم كه ظاهرا" گه گاه در تقسيمات اداري كشور مي بايد پيش آمده باشد ، ارائه مي دهد . 

در يك كتيبه مربوط به تخت جمشيد نيز كه به نظر مي رسد متعلق به مقبره يكي از پادشاهان هخامنشي و به احتمال قوي اردشير دوم (حدود 358 ق.م.) باشد ، فهرست اقوام تابع شاهنشاهي ، اين گونه آمده است : پارسي ، مادي ، خوزي ، پارتي ، هروي ، باختري ، سغدي ، خوارزمي ، اهل زرنگ ، اهل رخج ، ثته گوشي ، گندهاري ، هندي ، (اهل سند) ،سكايي هومه ورك ، سكايي تيز خود ، بابلي ، آشوري ، عرب، مصري ، ارمني ، اهل كاپادوكيه ، اهل سارد ، پوتي ، كوشي ، كرخايي . اينكه نام اقوام تابع در اين ايام كه فقط بيست و هشت سال با كشته شدن داريوش سوم و انقراض هخامنشي ها 330 (ق.م.) فاصله دارد، با آنچه در كتيبه مقبره داريوش در نقش رستم درباره سرزمينهاي تابع وي آمده است ، تقريبا" تفاوتي ندارد ، نشان مي دهد كه هخامنشي ها تا پايان دوران فرمانروايي وحدت و تماميت قلمرو خود را حفظ كرده اند . حتي ، قراين حاكي از آن است كه در پايان عهد اردشير سوم (338 ق.م.) چند سالي قبل از سقوطشاهنشاهي پارس ، دولت هخامنشي به مراتب قوي تر ، منسجم تر و منظم تر از پايان عهد خشايارشا بوده است . 

شكست داريوش سوم (330 – 336 ق.م.) از اسكندر هم – غير از مهارت جنگي فاتح مقدوني – جدايي قسمتي از سپاه که خود را يوناني مي دانستند از سپاه داريوش سوم که منجر به شکست او و  سقوط امپراطوري هخامنشي شد.  

مدت دوام شاهنشاهي هخامنشي ، دويست و سي سال بود. فرمانروايي آنان در قلمرو شاهنشاهي – به خصوص در اوايل عهد – موجب توسعه فلاحت ، تامين تجارت و حتي تشويق تحقيقات علمي و جغرافيايي نيز بوده است . مباني اخلاقي اين شاهنشاهي نيز به خصوص در عهد كساني مانند كوروش کبیر و داريوش بزرگ متضمن احترام به عقايد اقوام  تابع و حمايت از ضعفا در مقابل اقويا بوده است ، از لحاظ تاريخي جالب توجه است . بيانيه معروف كوروش در هنگام فتح بابل را ، محققان يك نمونه ازمباني حقوق بشر در عهد باستان تلقي كرده اند . که امروزه بر سر در سازمان ملل، بعنوان کتيبه حقوق بشر نصب شده است. 

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

پنجشنبه 1386/01/09

اين قلعه که معروفترين قلعه ايران به شمار می رود برفراز كوهي است كه اطراف آن را پرتگاه‌هاي عظيم و بريدگي‌هاي شگفت فرا گرفته است. اين كوه از نرمه گردن (ميان نرمه‌لات و گرمارود) شروع شده و به طرف مغرب ادامه پيدا كرده است. صخره‌هاي پيرامون قلعه كه رنگ سرخ و خاكستري دارند، در جهت شمال شرقي به جنوب غربي كشيده شده‌اند. پيرامون دژ از هر چهار سو پرتگاه است و تنها راه دسترسي به آن، راه بسيار باريكي است كه در جانب شمال آن قرار دارد.

 

قلعه الموت را مردم محل «قلعه حسن» مي‌نامند. اين قلعه از دو بخش غربي و شرقي تشكيل شده است. هر بخش، به دو بخش: قلعه پايين و قلعه بالا تقسيم شده است كه در اصطلاح محلي، آنها را «جورقلا» و «پيازقلا» مي‌نامند. طول قلعه حدود يک صد و بيست متر و عرض آن در نقاط مختلف بين ده تا سی و پنج متر متغير است. ديوار شرقي قلعه بالا يا قلعه بزرگ كه از سنگ و ملاط گچ ساخته شده است، كم‌تر از ساير قسمت‌ها آسيب ديده است. طول آن حدود ده متر و ارتفاع آن بين چهار تا پنج متر است. در طرف جنوب، در داخل صخره اتاقي كنده شده كه محل نگهباني بوده است. در جانب شرقي اين اتاق، ديواري به ارتفاع دو متر وجود دارد كه پي آن در سنگ كنده شده و پشت كار آن نيز از سنگ گچ بنا شده است و نماي آن از آخر مي‌باشد. در جانب شمال غربي قلعه بالا نيز دو اتاق در داخل سنگ كوه كنده‌اند. در اتاق اول، چاله آب كوچكي قرار دارد كه اگر آب آن را كاملاً تخليله بكنند، دوباره آبدار مي‌شود. احتمال مي‌دهند كه اين چاله با حوض جنوبي ارتباط داشته باشد. در پاي اين اتاق، ديوار شمالي قلعه به طول دوازده متر و پهناي يک متر قرار دارد كه از سطح قلعه پايين‌تر واقع شده است و پرتگاه مخوفي دارد. در جانب جنوب غربي اين قسمت قلعه، حوضي به طول هشت متر و عرض پنج متر در سنگ كنده‌اند كه هنوز هم بر اثر بارندگي‌هاي زمستان و بهار پر از آب مي‌شود. در كنج جنوب غربي اين حوض، درخت تاك كهن‌‌سالي كه هم‌چنان سبز و شاداب است، جلب توجه مي‌كند. اهالي محل معتقدند كه آن را «حسن صباح» كاشته است.

 

اين قسمت از قلعه، به احتمال زياد، همان محلي است كه حسن صباح مدت سی و پنج سال در آن اقامت داشته و پيروان خود را رهبري مي‌نموده است. در جانب شرقي قلعه، پاسداران قلعه و افراد خانواده‌هاي آنها ساكن بوده‌اند در حال حاضر، آثار كمي از ديوار جنوبي اين قسمت باقي مانده است. در جانب شمال اين ديواره، ده آخور براي چارپايان، در داخل سنگ كوه‌كنده شده است. گذشته از آثار ديوار جنوبي، ديوار غربي اين قسمت به ارتفاع دو متر هم چنان پابرجاست؛ ولي از ديوار شرقي اثري ديده نمي‌شود. در اين سمت، سه آب انبار كوچك در دل سنگ كنده‌اند و چند اتاق نيز در سنگ ساخته شده كه در حال حاضر ويران شده‌اند. بين دو قسمت قلعه؛ يعني قلعه بالا و پايين، ميدانگاهي قرار دارد كه بر گرداگرد آن، ديواري محوطه قلعه را به دو قسمت تقسيم كرده است. در حال حاضر، در ميان ميدان آثار فراواني به صورت توده‌هاي سنگ وخاك مشاهده مي‌شود كه بي‌شك باقي مانده بناها و ساختمان‌هاي فراواني است كه در اين محل وجود داشته و ويران گشته‌اند. به‌طور كلي بايد گفت، قلعه‌الموت كه دو قلعه بالا و پايين را در بر مي‌گيرد، به صورت بناي سترگي بر فراز صخره‌اي سنگي بنا شده و ديوارهاي چهارگانه آن به تبعيت از شكل و وضع صخره‌ها ساخته شده‌اند؛ از اين رو عرض آن به‌خصوص در قسمت‌هاي مختلف فرق مي‌كند. از برج‌هاي قلعه، سه برج گوشه‌هاي شمالي و جنوبي و شرقي هم‌چنان برپاي‌اند و برج گوشه شرقي آن سالم‌تر است. دروازه و تنها راه ورود به قلعه در انتهاي ضلع شمال شرقي قرار دارد. مدخل راه منتهي به دروازه، از پاي برج شرقي است و چند متر پايين‌تر از آن واقع شده است. در اين محل، تونلي به موازات ضلع جنوب شرقي قلعه به طول شش متر و عرض دو متر و ارتفاع دو متر در دل‌سنگ‌هاي كوه كنده شده است. با گذشتن از اين تونل، برج جنوبي قلعه و ديوار جنوب غربي آن، كه روي شيب تخته سنگ ساخته شده است، نمايان مي‌گردد. اين ديوار بر دشت وسيع گازرخان كه در جنوب قلعه قرار دارد، مشرف است؛ به نحوي كه دره الموت رود از آن ديده مي‌شود. راه ورود به قلعه با گذشتن از كنار برج شرقي و پاي ضلع جنوب شرقي، به طرف برج شمالي مي‌رود. از آنجا كه راه ورود آن در امتداد ديوار، ميان دو برج شمالي و شرقي، واقع شده است استحكامات اين قسمت، از ساير قسمت‌ها مفصل‌تر است و آثار برج‌هاي كوچك‌تري در فاصله دو برج مزبور ديده مي‌شود. ديوارهاي اطراف قلعه و برج‌ها، در همه جا، داراي يك ديوار پشت‌بندي است كه هشت متر ارتفاع دارد و به موازات ديوار اصلي بنا شده است و ضخامت آن به دو متر مي‌رسد. از آنجا كه در تمام طول سال، گروه زيادي در قلعه سكونت داشته و به آب بسيار نياز داشته‌اند؛ سازندگان قلعه با هنرمندي خاصي اقدام به ساخت آب انبارهايي كرده‌اند و به كمك آب‌روهايي كه در دل سنگ كنده‌اند، از فاصله دور، آب را بر اين آب انبارها سوار مي‌نموده‌اند.در پاي كوه‌الموت، در گوشه شمال شرقي، غار كوچكي كه از آب رو (مجرا)‌هاي قلعه بوده، ديده مي‌شود. آب قلعه از چشمه «كلدر» كه در دامنه كوه شمال قلعه قرار دارد، تأمين مي‌شده است. مصالح قسمت‌هاي مختلف قلعه، سنگ (از سنگ‌ كوه‌هاي اطراف)، ملات‌گچ، آجر، كاشي و تنپوشه سفالي است.

 

آجرهاي بنا كه مربع شكل و به ضلع بيست و يک سانتي‌متر و ضخامت پنج سانتي‌مترند، در روكار بنا به كار برده شده‌اند. در ساختمان ديوارها، براي نگهداري ديوارها و متصل كردن قسمت‌هاي جلو برج‌ها به قسمت‌هاي عقب، در داخل كار، كلاف‌هاي چوبي به‌طور افقي به كار برده‌اند. از جمله قطعات كوچك كاشي كه در ويرانه‌هاي قلعه به دست آمده، قطعه‌اي است به رنگ آبي آسماني با نقش صورت آدمي كه قسمتي از چشم و ابرو و بيني آن كاملاً واضح است. امروزه در دامنه جنوبي كوه هودكان كه در شمال كوه قلعه‌الموت واقع شده است، خرابه‌هاي بسياري ديده مي‌شود كه نشان مي‌دهد روزگاري بر جاي اين خرابه‌ها، ساختمان‌هاي بسياري وجود داشته است.

 

در حال حاضر، اهالي محل خرابه‌هاي اين محوطه را ديلمان‌ده، اغوزبن، خرازرو و زهيركلفي مي‌نامند. همچنين در سمت غرب قلعه، قبرستاني قديمي معروف به «اسبه كله چال» وجود دارد كه در بالاي تپه مجاور آن، بقاياي چند كوره آجرپزي نمايان است. در قله كوه هودكان نيز پيه‌سوزهاي سفالين كهن به دست آمده است. سال بناي قلعه‌الموت در كتاب نزهه‌القلوب حمدالله مستوفي، دويست و چهل و شش ه ـ .ق ذكر شده كه همزمان با خلافت المتوكل خليفه عباسي مي‌باشد.

 

از آنجا كه نام قلعه‌الموت و ساير قلعه‌هاي اسماعيليان با نام «حسن صباح»، پيشواي اين فرقه در ايران، ارتباط مستقيم دارد، بجا خواهد بود تا به اختصار كلياتي درباره چگونگي پيدايش فرقه اسماعيليه و آغاز فعاليت چشمگير آن به رهبري «حسن صباح» يادآوري گردد: اسماعيليه فرقه‌اي از مذهب شيعه است كه معتقدان به آن، امامت را پس از امام جعفر صادق(ع) (صد و چهل و هشت ه ـ.ق) حق پسر بزرگ او اسماعيل  ابن جعفر (صد وچهل و سه ه ـ.ق) مي‌دانند و آن را هم به اسماعيل ختم مي‌كنند؛ مگر شعبه قرامطه از اين فرقه كه امامت را منتهي به پسر او محمدبن اسماعيل مي‌شمردند. فرقه اسماعيليه كه در قرن دوم هـ.ق تأسيس شد، در طي تاريخ، به جهات متفاوت و گاه در شهرهاي مختلف، به نام‌هاي گوناگون، مانند: فاطميان، باطنيان يا باطنيه، تعليميه، فداييان، حشيشيه، سبعيه يا هفت امامي، ملاحده، و حتي قرامطه مشهور شده است؛ هرچند قرامطه عنوان خاص فرقه مجزا و مستقلي از آنهاست. بقاياي فرقه اسماعيليه هنوز در ايران (خراسان و كرمان) و افغانستان (بدخشان و شمال جلال‌آباد) و تركستان و هند و سوريه (سلميه و طرسوس) و مشرق آفريقا وجود دارند.

 

اسماعيل ابن جعفر در واقع مؤسس فرقه اسماعيليه نيست و تأسيس و تبليغ اين فرقه را به شخصي موهوم و مجهول، مشهور به «قداح» نسبت داده‌اند. ظاهراً اسماعيليه بعد از وفات امام جعفر صادق(ع) و به هرحال، در حيات اسماعيل در باب امامت اسماعيل ابن‌جعفر اصرار كرده‌اند و به سبب اعتقاد به امامت اسماعيل، به نام اسماعيليه مشهور شده‌اند. اين فرقه شيعه، كه از آنها به نام «الاسماعيليه الخاصه» تعبير شده، ظاهراً در اوايل تأسيس خود؛ يعني در قرن دوم ه ـ .ق، در مبادي و اصول با فرقه‌هاي ديگر شيعه تفاوت چنداني نداشته‌اند؛ الا اين كه اقدام امام جعفر صادق(ع) را در عزل اسماعيل از امامت و نصب پسر معصوم منصوص مقرب امامت او نمي‌شمردند و تغيير و بداء را هم در تعيين امام، روا نمي‌شناختند.

 

به هرحال، اسماعيليه در اوايل حال، چندان موقع و شهرت مهمي نداشتند، و ليكن بعدها و مخصوصاً در حدود قرن سوم هـ.ق به بعد، اين فرقه به تدريج صاحب مقالات (مقاله) خاصي شدند. يكي از اولاد اسماعيل، به نام محمدابن اسماعيل، معروف به محمد مكتوم، به حدود دماوند رفت و اعقاب او چندي در خراسان و قندهار به نشر دعوت خويش پرداختند و عاقبت به هند رفتند. پسر ديگر اسماعيل به نام علي، به شام و مغرب رفت و در آنجا به تبليغ دعوت اهتمام نمود. باري، اعقاب اسماعيل كه ائمه مستور بودند، از پايگاه‌هاي خويش داعيان به اطراف گسيل مي‌كردند و طريقه اسماعيليه را ترويج مي‌نمودند. در حدود سال دويست و نود و هفت ه ـ .ق عبيدالله ابن محمد نامي ملقب به مهدي، كه خود را از اولاد فاطمه زهرا و از اعقاب محمد بن اسماعيل بن‌ جعفر مي‌دانست، در شمال آفريقا به دعوي خلافت برخاست و به ترويج مبادي اسماعيليه پرداخت. اعقاب او نيز هم‌چنان در اين امر اهتمام تمام به جاي آوردند و دستگاه تبليغاتي مرتبي را براي جلب عامه به وجود آوردند. مخصوصاً هشتمين خليفه مصر، به نام مستنصر، برضد خليفه قائم عباسي به تحريك پرداخت و به وسيله يكي از پيروان خويش، به نام ارسلان بساسيري، او را از بعداد براند- اما ظهور طغرل بيگ و ورود او به بغداد، خلافت عباسيان را نجات داد. معهذا، دعاة و مبلغان فاطميان در شهرهاي ايران و عراق به نشر و ترويج طريقه اسماعيليه اهتمام كردند. كار تبليغ چندان بالا گرفت كه در عهد سامانيان در ماوراءالنهر و خراسان نيز پيشرفت‌هايي نموده بودند و بعضي از اميران ساماني مانند ابوعلي سيمجور و اميرك طوسي به اين مذهب تمايل يافته بودند. در عهد غزنويان نيز- با وجود آنكه محمود غزنوي و پسرش مسعود غزنوي در دفع و تعقب اسماعيليان اهتمام داشتند و قتل تاهرتي، فرستاده خليفه فاطمي، به وسيله محمود و قتل حسنك وزير به دست مسعود نمونه آن است- افراد فرقه در بعضي شهرها به نشر دعوت اسماعيليه پرداختند.

 

در اصفهان، عبدالملك عطاش و پسرش ابن عطاش به نشر دعوت اشتغال جستند. عاقبت با ظهور حسن صباح دعوت «جديده» اسماعيليه‌ در ايران نيز رواج و انتشار تمام يافت. اسماعيليه ايران به اسماعيليه جديد يا شيعه نزاريه معروف‌اند و علت آن است كه خليفه مستنصر ابتدا پسر بزرگ خود نزار را به امامت برگزيد و بعد او را عزل كرد و پسر ديگرش مستعلي را امام كرد. بعد از مستنصر، بين نزار و مستعلي رقابت درگرفت و اسماعيليه عراق و ايران، برخلاف اسماعيليه شام و مصر و آفريقا، كه امامت مستعلي را قبول كردند، هم‌چنان به امامت نزار قائل شدند. بعد از كشته شدن نزار، شيعه او نواده‌اش را پنهاني به الموت بردند و پروردند و به وسيله حسن صباح به نشر آن دعوت پرداختند و دولت خداوندان الموت يا كياهاي الموت را تشكيل دادند. فداييان آنها در خراسان و عراق وحشت و اضطراب سخت در ميان مسلمين به وجود آوردند و حتي يك بار سنجر را و يك دفعه صلاح‌الدين ايوبي و هم‌چنين يك بار امام فخر رازي را تهديد كردند و خليفه مسترشد و خواجه نظام‌الملك طوسي وزير و هم ظاهراً قزل‌ارسلان (اتابك آذربايجان) را به قتل رساندند و در جنگ‌هاي صليبي، بعضي از اميران  مسيحي را هلاك كردند.

 

بعد از سقوط الموت به دست هلاكو خان در سال 654 ه ـ‌‌. ق  با وجود تصريح جويني در تاريخ جهانگشاي به قلع و استيصال ركن‌الدين خورشاه و اولاد او- ائمه اسماعيليه جديد به طور مستتر و متواري در آذربايجان و عراق و فارس هم‌چنان فعاليت كردند. اين فرقه، تا ظهور آقاخان محلاتي، مطابق يكي از روايات خودشان هجده تن امام داشته است كه فهرست نام و تواريخ و سنين آنها در كتاب‌هاي اسماعيليه آمده است. اين ائمه  تا عهد آقا خان مستور بوده‌اند و بين آنها و اتباع‌شان بيشتر رابطه مريدي و مرادي بوده است، و مع‌هذا از زحمت رقبا و مدعيان نيز آسوده نبوده‌اند. بعضي از مسلمين به سبب عداوت و نفرتي كه نسبت به اسماعيليه داشته‌اند، آنها را با زنديقان و خرم‌دينان و سپيدجامگان و سرخ‌علمان يكي شمرده‌اند و عده‌اي هم به جهت رضاي خلفاي عباسي، آنها را كافر و فاسق و اباحي و مجوسي و ثنوي خوانده‌اند و نه فقط علماي اهل سنت در طعن باطنيه اسماعيليه افراز، و در نسب فاطميان طغي كرده‌اند، بلكه شيعه نيز با وجود سكوت سيد رضي از طعن به آنها، غالباً در اين باب نسبت آنها را مجهول شناخته‌اند.

 

در هر حال، اسماعيليه در نزد عامه مسلمين منفور و مطعون بوده‌اند؛ در صورتي كه آن گونه كه از آثار و اخبار خودشان برمي‌آيد، دستگاه آنها لااقل بدان حد كه دشمنان‌شان تصوير كرده‌اند، زشت و منفور نبوده است. عقايد و آراء آنها، كه از آثار ناصرخسرو و ابويعقوب سجستاني و حميدالدين كرماني و ابو حاتم رازي و مؤيد شيرازي برمي‌آيد، حكايت از تمسك‌ آنها به محبت اهل بيت(ع) و توجه آنها به زهد و پارسايي دارد و مطالعه آثار آنها به خوبي نشان مي‌دهد كه برخلاف تهمت‌هاي عامه، اسماعيليه به هيچ وجه در باب توحيد و نبوت و قرآن، اهل ترديد و شك نبوده‌اند.  در آثار اسماعيليه جديد، علي‌الخصوص در ايران و هند، نفوذ تصوف هم قابل ملاحظه است. درباره ضرورت شناخت امام و لزوم تبعيت محض از او نيز عقايد مخصوص دارند و خلفاي فاطمي را امام مي‌دانند و مراتب چهارگانه براي مدارج سير اهل باطن قائل‌اند، كه نزد فاطميان به ترتيب عبارت‌اند از: مستجيب، مأذون، داعي، حجت. بعد از مرتبه حجت، مقام امام است و سپس مقام اساسي و بعد از آن مقام ناطق است، كه جمعاً هفت درجه مي‌شود. اين مدارج و عناوين آنها در نزد نزاريه و پيروان حسن صباح، التبه با آنچه ذكر شد، تفاوت دارد.

 

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

دریغ است ایران که ویران شود