تبليغاتX
کوروش بزرگ
جمعه 1386/01/10

مهندسان هخامنشي، تخت جمشيد را براي برپايي نوروز ساختند

مهندسان هخامنشي ۲ هزار و 500 سال پيش با توجه به وضعيت اقليمي و آب و هوايي، تخت جمشيد را براي برپاي آيين نوروز ساخته‌اند.

تهران _ ۲۹ اسفند 1383 _ میراث خبر
گروه استان‌ها: بررسي‌ها و مطالعات کارشناسان نشان مي‌دهد مهندسان هخامنشي دوهزار و 500 سال پيش با توجه به وضعيت اقليمي و آب و هوايي، تخت جمشيد را براي برپايي جشن نوروز در دشت مرودشت ساخته‌اند.
مجموعه تخت جمشيد مجموعه‌اي كامل از سازه‌ها و بقاياي مربوط به دوره هخامنشي است كه در زمان داريوش اول و در سال 518 پيش از ميلاد ساخته شده است. اين مجموعه از كاخ‌ها، حصارها، بخش‌هاي خدماتي و نظامي مختلف ساخته شده است.
«عليرضا عسگري»، كارشناس باستان‌شناسي و سرپرست مطالعات باستان‌شناسي تخت جمشيد درباره برگزاري نوروز در اين محوطه گفت: «با توجه به اينكه نقاط مختلف جنوب، شمال، شرق و غرب كشور به دليل قرار گرفتن نسبت به خط استوا داراي آب و هواي مختلفي است، كارشناسان هخامنشي با بررسي آب و هوا و جغرافياي منطقه ، دشت مردوشت را به عنوان بهترين منطقه براي برگزاري نوروز و ساخت تخت جمشيد انتخاب كرده‌اند.»
وي با اشاره به اينكه آب و هواي بهاري همزمان با ماه فروردين به دشت مرودشت مي‌رسد، گفت: «نقش برجسته‌هايي كه در تخت جمشيد توسط كارشناسان و مهندسان كنده شده به خصوص نقش برجسته هديه‌آوردندگان و حمله شير به گاو همگي نشان‌دهنده برگزاري مراسمي ويژه در اين مجموعه است.»
عسگري با اشاره به اين كه تخت جمشيد بهترين نقطه براي برگزاري جشن نوروز است، گفت: «بررسي‌هاي انجام گرفته روي كاخ‌هاي مختلف به جاي مانده از دوره هخامنشي در همدان، شوش و فارس نشان مي‌دهد كه مجموعه تخت جمشيد به عنوان پايتخت علاوه بر جنبه‌هاي حكومتي مكاني براي برگزاري آيين‌ها هم بوده است.»
مجموعه تاريخي و پايتختي تخت جمشيد مهم‌ترين پايتخت حكومت هخامنشي است كه در استان فارس و در نزديكي شيراز جاي گرفته است.


از سايت ميراث فرهنگي

آجرهای مقاوم و ضد رطوبت، دستاورد مهندسی مصالح در عصر هخامنشی است

کشف آجرهای 2 لایه در کاخ کوروش هخامنشی در برازجان

با ادامه برنامه‌های کاوش و پژوهش در کاخ هخامنشی چرخاب برازجان، کارشناسان موفق به کشف آجرهای دو لایه‌ای شدند که در برابر رطوبت ناشی از عوارض اقلیمی در مناطق ساحلی از مقاوت خوبی برخوردارند.

تهران _۲فروردين ۱۳۸۴_ میراث خبر
گروه استان‌ها، میترا اسدنیا: با ادامه برنامه‌های کاوش و پژوهش در کاخ هخامنشی چرخاب برازجان، کارشناسان موفق به کشف آجرهای دو لایه‌ای شدند که در برابر رطوبت ناشی از عوارض اقلیمی در مناطق ساحلی از مقاوت خوبی برخوردارند.
با کشف سازه ها و آثار تازه ای در محوطه باستانی چرخاب برازجان، که اخیرا توجه بسیاری از کارشناسان باستان‌شناسی و معماری را به خود جلب کرده است، جزییات تازه‌تری از سبک معماری ناشناخته عصر کوروش هخامنشی آشکار می شود.
«علی اکبر سرفراز»، سرپرست تیم کاوش در چرخاب برازجان درباره ویژگی آجرهای دو لایه و کاربرد آن در بنای مورد نظر گفت: «این نوع آجرها، متشکل از محفظه‌هایی از گل پخته با قطر 5/1 تا 2 سانتی متر است که با مقادیر زیادی گل فشرده خام انباشته شده است.»
به اعتقاد سرفراز تکنیک ساخت این آجرها امروز شگفتی باستان شناسان را برانگیخته است. وی گفت: «نکته جالب توجه در تکنیک ساخت آجرهای دو لایه که توجه مهندسان و معماران عصر هخامنشی را برانگیخته است؛ خواص شیمیایی خاک و بهره‌برداری هوشمندانه از آن برای ایجاد مقاومت مصالح در برابر عوارض طبیعی و اقلیمی منطقه است.»
به گفته سرپرست تیم کاوش در چرخاب برازجان از آنجا که منطقه ساحلی بوشهر، منطقه‌ای مرطوب و پر باران است، معماران و سازندگان کاخ کوروش برای حذف رطوبت از مصالح و افزایش مقاومت مصالح در برابر فشار و رطوبت شدید منطقه که سبب تلاشی تدریجی بنا می شده است، از خاصیت گل خام فشرده در محفظه‌ای از گل پخته استفاده می کردند. انبوه گل خام پس از خشک شدن خاصیت کمپکت Compact يا فشردگی پیدا می کند. این توده در برابر فشار، از سیمان هم مقاوم‌تر است. معماران هخامنشی همچنین برای ایجاد عایق رطوبتی و حذف رطوبت شدید اقلیمی در بنا، با روکشی از گل پخته یا آجر، مصالحی می ساختند که دارای مقاومت بالا هم در برابر فشار و هم در برابر رطوبت بوده است.
وی در مورد کاربرد این نوع مصالح در بنا گفت: «معماران کاخ کوروش در چرخاب برازجان از این نوع آجر؛ عمدتا در یک سازه آبی که هنوز عملکرد آن برای کارشناسان مشخص نشده، استفاده کرده اند. علاوه بر این؛ تکنیک استفاده از گل خام فشرده در محفظه‌هایی از آجر پخته، در ساخت پایه‌هایی به نام «کوپال» نیز استفاده می شده که در گذشته برای جابه جا کردن سنگ یا وسایل سنگین به کار می رفته است و کارکردی شبیه به قرقره‌های امروزی در حمل و نقل اشیا سنگین داشته است.»
سرفراز در پایان تاکید کرد کشف این نوع مصالح که منحصرا در کاخ کوروش در چرخاب برازجان بکار رفته، کشف نمونه‌ای دیگری از عناصر و شاخصه‌های معماری و هنر ایران است که دقت و ظرافت را با استحکام و استواری بنا در هم آمیخته و هیچ یک را قربانی دیگری نکرده است.
کاخ کوروش هخامنشی در چرخاب برازجان، در 15 کیلومتری شهر بندری بوشهر واقع شده است.این شهر نخستین بار در سال 51 کشف شد. مطالعات اولیه درباره سبک و دلایل ساخت این کاخ که گویی در سال‌های پایانی حیات کوروش ساخته شده، حاکی از اهمیت این منطقه ساحلی در مجموعه امپراتوری هخامنشی و همچنین از مهم ترین اسناد تاريخی موجود در اثبات مالکیت و سیادت دریایی ایرانیان در خلیج فارس، رد نظریه تاریخی دریاترسی ایرانیان و ادعاهای واهی مطرح شده از سوی برخی محافل و کشورهای غربی درباره خلیج فارس است.

 


روند تنظيم بودجه در ايران از دوران باستان تاكنون

داريوش اول با ۵۰۰ ميليون تومان، نخستين بودجه ايران را تنظيم كرد

ميزان ماليات دريافتي از ايالات ۲۰ گانه ايران كه بخشي از بودجه كشور را تامين مي كرد، در دوران داريوش اول ۱۴ هزار و ۵۶۰ تالان طلا نوشته است.

تهران _ ۱۰بهمن 1383_ ميراث خبر:
گروه فرهنگ_ بنا به روايات تاريخي، ايرانيان نخستين قومي بودند كه بودجه‌ رسمي داشته و حساب و كتاب مملكت را با آن مدون مي كرده اند.
هردوت،
هردوت، ميزان ماليات دريافتي از ايالات بيست گانه ايران را كه بخشي از بودجه كشور را تامين مي كرد، در دوران داريوش اول ۱۴ هزار و ۵۶۰ تالان طلا نوشته كه به پول امروز رقمي در حدود 500 ميليون تومان مي‌شود و با بودجه‌اي كه امسال از سوي دولت به مجلس ارائه شد و رقمي معادل 157 هزار ميليارد تومان است ،314 هزار برابر تفاوت دارد.
و اما اولين بودجه برنامه اي مدرن، مدون و منظم در عصر ناصري و در حدود 150 و اندي سال به وسيله اميركبير ارائه شد كه هفت برابر بودجه پيش از سال صدارت او بود و رقم آن بالغ بر 20 ميليون تومان. اين بودجه مطابق با موازين جديد مالي دنيا تهيه شده بود و بر اساس آن يك سازمان امور مالي هم به وجود آورد.
در سال 1299 هجري شمسي كه كودتاي سوم اسفند رخ داد، احمد شاه، ميليسپو را به ايران آورد تا دخل و خرج را مرتب كند. پهلوي اول كه شاه شد، ميليسپو را راند و علي اكبر داور را براي سرپرستي وزارت دارايي منصوب كرد. آخرين بودجه‌اي كه او براي سال 1316 تنظيم كرد، پنج برابر بودجه سال نخست رضاخان بود كه در سال 1304 سر كار آمده بود.داور خود را كشت و بودجه تنظيمي او را جانشينش به مجلس برد. نطفه تشكيل سازمان مديريت و برنامه‌ريزي فعلي در همان زمان ريخته شد.

پيشينه تاريخی سازمان مديريت و برنامه ريزی کشور
سازمان مديريت و برنامه ريزی کشوراز ادغام دو سازمان امور اداری و استخدامی کشور(سابق) و سازمان برنامه و بودجه (سابق) به وجود آمده است.
سازمان برنامه و بودجه
براي هماهنگ كردن فعاليت های عمرانی و لزوم تهيه برنامه هايي برای رشد اقتصادی و اجتماعی کشوردر سال 1316 هجری شمسی «شورای اقتصادی» تشکيل شد. در 17 فروردين سال 1325 به موجب تصويب نامه هيات وزيران، هياتی به نام هيات «تهيه نقشه اصلاحی و عمرانی کشور» تشکيل شد. هيات دولت پس از دريافت گزارشات ارائه شده از سوی اين هيات در مرداد ماه سال 1325 تصويب کرد؛ برای رسيدگی به برنامه های ارائه شده از سوی وزارتخانه ها هيات جديدی به نام «هيات عالی برنامه» تشکيل شود.
هيات عالی برنامه در سال 1327 لايحه قانون برنامه هفت ساله عمرانی کشوررا تهيه و به مجلس وقت ارائه کرد. در اين لايحه برای نخستين بار با توجه به لزوم جلوگيری از ايجاد اصطکاک بين سازمان هايی که عمليات مشابه انجام می دهند از سويی و لزوم تحول اقتصادی کشور از سوی ديگر، پيشنهاد می شود اجرای برنامه از طريق همکاری بين دواير دولتی و سازمان های وابسته به دولت از يک طرف و سازمانی خاص به نام «سازمان برنامه» از طرف ديگر انجام گيرد.
به اين ترتيب در مهر ماه 1327 اداره ای به نام اداره دفتر کل برنامه تاسيس می شود که بعدا اين اداره سازمان موقت برنامه ناميده می شود. درنهايت طبق قانون مصوب 26 بهمن 1327 سازمان برنامه به وجود می آيد.
با تصويب قانون برنامه و بودجه در 15 اسفند 1351 سازمان برنامه به دليل انتقال وظيفه تهيه و تدوين تمامی بودجه به آن «سازمان برنامه و بودجه» ناميده می شود.
تاريخچه ۱۰۰ سال بودجه ريزي
نگاهي به ۱۰۰ سال گذشته نشان مي دهد، بودجه ريزي در كشور از مسايلي است كه همواره در كانون توجهات قرار داشته است. اگر در دو يا سه سال اخير مسئولان سازمان مديريت به اين مسئله متهم هستند كه با استفاده از دستورات صندوق بين المللي پول بودجه كشور را تنظيم كرده اند اما تاريخ حاكي است دولتهاي مختلف تا حدودي تكيه بر كارشناسان بين المللي را مبناي تحولات ساختاري در بودجه قرار داده‌اند.
مورگان شوستر آمريكايي نخستين كارشناسي بود كه در ارديبهشت ۱۲۹۰ شمسي به صورت رسمي و با مأموريت سامان دادن به وضعيت مالي دولت به ايران وارد شد، اما حضور وي بيش از ۸ ماه دوام نيافت و به دليل تشديد بحرانهاي سياسي و اولتيماتوم دولت روسيه، او ناچار به ترك كشور شد.
يك دهه بعد از آن و در سال ۱۳۰۱ يك آمريكايي ديگر با مأموريتي مشابه به ايران آمد. او كسي جز دكتر ميليسپو نبود. اين آمريكايي در رأس هيأتي به ايران آمد و به دنبال يك دوره اقدامات اجرايي، قرارداد ادامه خدمت و حدود اختيارات وي در سال ۱۳۰۴ براي دو سال ديگر تمديد شد.
ميليسپو در خاطرات خود مي نويسد: «در زمان ورود من به ايران علاوه بر «آرميتاژ اسميت» انگليسي كه به عنوان مشاور مالي در استخدام دولت بود، گمركات و پست به وسيله بلژيكي ها و امور نظميه توسط سوئدي ها اداره مي شد و يك كارشناس جنگل از آلمان و يك متخصص چايكاري از هلند نيز مشغول به كار بودند.» به عقيده برخي صاحبنظران، در حوزه بودجه ريزي استقرار ميليسپو در ايران و سياست هاي مالي او به منزله پايان بودجه ريزي سنتي در ايران بوده و به اين ترتيب درآمدهاي دولت از درآمدهاي كشاورزي و روستايي جدا شد و در حقيقت ساختار بودجه به هم ريخت. البته اين تحول ناگهاني در نظام بودجه نويسي بعدها آثار و عواقب ناگوار خود را بر اقتصاد كشور برجاي گذاشت كه يكي از مهمترين آنها جدايي بودجه از مسايل و مشكلات بومي و منطقه اي بود.
فاصله زماني سالهاي ۱۳۰۴ تا ۱۳۲۰ دوران شكل گيري نظام تازه اي براي بودجه ريزي در ايران است. در اين فاصله نقش درآمدهاي نفتي در بودجه عمومي دولت جدي نبود و منابع حاصل از اين محل بيشتر به مصرف هزينه هاي نظامي رسيد. بودجه دولت در سالهاي ۱۳۱۸ و ۱۳۱۹ به تكامل خود رسيد و اطلاعات بودجه اي دولت در هفتاد ستون عرضه شد.
از سال ۱۳۳۲ مرحله ديگري در نظام بودجه ريزي آغاز شد،زيرا در اين سال كشور با وامها و كمكهاي بلاعوض آمريكا و انگليس مواجه شد. در ضمن درآمدهاي نفتي نقش مهمي در بودجه پيدا كردند.
با افزايش درآمدهاي نفتي و شروع برنامه هاي عمراني، بودجه دولت در كشور اهميت مضاعفي يافت و در سال ۱۳۴۵ پيشنهاد لايحه بودجه از وظايف وزارت دارايي خارج و تحت نظر و مسئوليت نخست وزير درآمد كه در پي آن دفتر بودجه در سازمان برنامه تشكيل شد. قانون برنامه و بودجه به اين وضعيت رسميت بيشتري بخشيد و از سال ۱۳۵۲ تهيه و تنظيم بودجه كل كشور جزو وظايف سازمان برنامه و بودجه و كليه امور مالي و خزانه داري در وزارت دارايي متمركز شد. رشد شتابان درآمدهاي نفتي از جمله مسايلي است كه نظام بودجه نويسي را در اين دوران به شدت تحت تأثير قرارداد. در كتاب «بودجه ريزي در ايران» كه به همت مركز پژوهشهاي مجلس به چاپ رسيد، با توجه به مسايل تاريخي فوق حل و فصل نارسائيهاي ساختار بودجه ريزي در ايران در گروي چند مسئله اصلي قرار داده شده است.
نخستين مسئله تاريخي در اصلاح ساختار بودجه چگونگي تحليل حكومت، تميز حكومت از دولت و ارتباط اين دو با ماليه عمومي است.
به عبارت ديگر براي مثال اگر حكومتها با ايده عدالت اجتماعي بر سر كارند مسلماً اين ايده با دولتها به عنوان قوه مجريه و بودجه در ارتباط است.
از سوي ديگر مشخص شدن نقش دولت در اقتصاد از جمله مسايلي است كه تأثير شگرفي در روند تدوين بودجه دارد. در اين رابطه هر قدر دولتها گسترده تر باشند ارتباط آنها نيز با نظام بودجه ريزي وسيع تر خواهد شد و تجربه ۱۰۰سال گذشته حاكي از آن است كه عدم تناسب چهره مالي دولت با ظرفيت هاي داخلي و بروز كسري هاي عظيم بودجه زمينه ساز بروز بحرانهاي اجتماعي و گاه تغيير حاكميت سياسي شده است. شايد با توجه به چنين مشكلاتي بود كه مسئولان وقت سازمان مديريت و برنامه ريزي و مجلس ششم تصميم به اصلاح ساختاري بودجه گرفتند. همان طور كه ذكر شد طي ۱۰۰ سال گذشته بودجه ريزي، تحولات آن و در نهايت اصلاحات در نظام بودجه ريزي تداوم داشته است.
به اين ترتيب در تبصره ۴۸ قانون بودجه سال ۸۰ دولت ملزم به اصلاح ساختار بودجه شد و سازمان مديريت و برنامه ريزي نيزنحوه طبقه بندي اقلام بودجه اي كشور را در لايحه بودجه ۱۳۸۱برمبناي نظام طبقه بندي آمارهاي مالي دولت (GFS) تغيير داد.
هرچند به عقيده صاحبنظران اقدام سازمان مديريت و برنامه ريزي در تدوين بودجه بر مبناي نظام GFS هنوز يك كار ناقص و ناتمام است اما به هر حال اين اقدام حركتي در جهت شفاف و روشن‌تر شدن نظام بودجه ريزي ارزيابي مي شود
. «هورت كهلر» مديرعامل سابق صندوق بين المللي پول در زمينه اين نظام جديد بودجه نويسي معتقد است: «اين نظام بودجه ريزي در مورد استانداردهاي گردآوري و ارائه آماري گام به جلوي بزرگ محسوب مي شود و از اين رو بخشي از تلاش جهاني به منظور بهبود حسابداري دولت و شفافيت در عمليات است.».
به عقيده او آمارهاي مالي دولت، كليد تجزيه و تحليل مالي است كه هم در توسعه و نظارت بر برنامه هاي مالي صحيح و هم در امر نظارت بر سياستهاي اقتصادي نقش حياتي برعهده دارند.
اگر بخواهيم به طور خلاصه نظام GFS را مورد ارزيابي قرار دهيم بايد گفت كه در اين نظام بر خلاف رويه هاي گذشته درآمدها و هزينه هاي دولت به طور شفاف موردارزيابي قرار مي گيرد. اگر در سالهاي گذشته درآمد حاصل از صادرات نفت خام، فروش اوراق مشاركت و يا برداشت از حساب ذخيره ارزي جزو درآمدهاي دولت محسوب مي شد، در نظام جديد درآمدهاي دولت به طور عمده به درآمدهاي مالياتي منحصر مي شود. .
براساس اين نظام، بودجه به دو بخش كلي دريافتها و پرداختها تقسيم مي شود كه دريافتها شامل درآمدهاي عمومي شامل ماليات، ساير درآمدها و شفاف سازي قيمت انرژي است. در اين بين درآمدهاي نفتي جزء واگذاري دارايي هاي سرمايه اي قرار مي گيرد.
از سوي ديگر در برابر درآمدهاي عمومي اعتبارات هزينه اي يا هزينه هاي جاري قرار دارد كه اين دو تراز عملياتي بودجه را تشكيل مي دهد.
در مقابل تراز عملياتي ما شاهد تراز سرمايه اي هستيم كه تراز سرمايه اي برابر واگذاري دارايي هاي سرمايه اي است كه از تملك دارايي هاي سرمايه اي با بودجه عمراني كم مي شود.
در اين نظام كسري بودجه در حقيقت برابر تفاوت بين تراز عملياتي و تراز سرمايه اي بودجه است. براساس اين نظام كسري بودجه معمولاً از طريق تراز مالي جبران خواهد شد كه تراز مالي نيز عمدتاً شامل فروش سهام، فروش اوراق مشاركت يا استفاده از حساب ذخيره ارزي است.

 


کشف کوره های ذوب فلز در «اسپیدژ» نشان داد:

مردم اسپیدژ مسگران زبردستی بوده اند

کشف دو کوره ذوب فلز در محوطه سه هزار ساله «اسپیدژ» در سیستان و بلوچستان نشان داد که مردم اسپیدژ، پیش از تاریخ به هنر مسگری و فلزکاری مسلط بوده اند.

شيي كشف شده در اسپيدژ

تهران _ ۱۰ فروردين ۱۳۸۴ _ میراث خبر
گروه استان ها: کشف دو کوره ذوب فلز در محوطه سه هزار ساله «اسپیدژ» در سیستان و بلوچستان نشان داد که مردم اسپیدژ، پیش از تاریخ به هنر مسگری و فلزکاری مسلط بوده اند.
چندی پیش در جریان بررسی های کارشناسان سیستان و بلوچستانی در محوطه «اسپیدژ»، دو کوره ذوب فلزدر کنار تمامی ابزار و وسایل مخصوص به حرفه فاز کاری در اطراف این دو کوره کشف شد. پیش از این اشیای یافت شده فلزی که از مس یا مفرغ ساخته شده بودند، این سئوال را در ذهن باستان شناسان ایجاد کرده بودند که آیا این اشیا از نقطه دیگر به اسپیدژ وارد می شده یا ساکنان اسپیدژ خود، محصولات فلزی خود را تهیه می کردند؟
«محمد حیدری»، باستان شناس و سرپرست هیات کاوش در محوطه باستانی اسپیدژ در این باره گفت: «کشف دو کوره ذوب فلز مس و مفرغ به همراه تمامی وسایل ابزار مورد نیاز این کار در کنار این کوره ها، نشان داد که اسپیدژی ها، نه تنها در هنر سفالگری بسیار خبره بودند، بلکه مسگری و فلزکاری را نیز به خوبی می دانستند. ساکنان اسپیدژ با استفاده از این ابزار صناعت فلزکاری خود را به رونق بخشیده و محصولات خود را به سایر نقاط نیز صادر می کردند.»
به گرفته حیدری در کنار این کوره های ذوب فلز، سنگ های مس نیز دیده شده، که نشان می دهد، سنگ مس از نقاط دیگر به اسپیدژ آورده و کالای خاصی از آن ساخته می شده است. همچنین در نزدیکی این کوره ها دستگاه جوش کوره و ظرف مخصوص سرد کردن فلزهای ذوب شده، خنجر، تبر و دیگر ابزارهای مفرغی و مسی به دست آمد.»
«حیدری» درباره ظرافت ابزار کار ساکنان «اسپیدژ» گفت: «در این بررسی ها به اشیای مفرغی برخورد کردیم که طول و عرض آنها فقط 3 سانتی متر بود و پیکره های حیوانی را نشان می دادند. این پیکره های بسیار کوچک، نشان می دهد که ابزار ساکنان اسپیدژ بسیار دقیق و ظریف بوده و آنان هنر مسگری و مفرغ کاری را به خوبی می دانستند.»
محوطه پیش از تاریخ اسپیدژ در چند کیلومتری شهرستان زابل قرار دارد. این محوطه یکی از غنی ترین محوطه های عیلامی در ایران محسوب می شود که به دلیل بی توجهی مسئولان، بسیار مورد غارت قرار گرفته و حفاران غیر مجاز، بخش زیادی از این محوطه را تخریب کرده اند.

 


3 ميلي متر، واحد اندازه گيري در دوره هخامنشي بوده است

باستان شناسان و كارشناسان پروژه بنياد پژوهشي پارسه و پاسارگاد در پروژه رمزگشايي واحد اندازه گيري دوره هخامنشي به عدد سه ميلي متر به عنوان واحد اندازه گيري در اين دوران رسيدند.

تهران _ ۱۴ فروردين ۱۳۸۴ _ میراث خبر
گروه استان: باستان شناسان و كارشناسان پروژه بنياد پژوهشي پارسه و پاسارگاد در پروژه رمزگشايي واحد اندازه گيري دوره هخامنشي به عدد سه ميلي متر به عنوان واحد اندازه گيري در اين دوران رسيدند.
حكومت هخامنشي يكي از مهمترين دوره هاي حكومتي در ايران است كه از سال 550 پيش از ميلاد تا 334 پيش از ميلاد ادامه داشت. در اين دوران ايران از لحاظ اقتصادي، اجتماعي و سياسي در جايگاه مناسبي بود و پادشاهان دستور ساخت بناها و آرامگاه هاي مختلفي دادند كه مهمترين آنها تخت جمشيد در نزديكي شيراز، پاسارگاد در جنوب استان فارس و گور دختر در بوشهر و كاخ آپادانا در شوش است.
«مجدالدين رحيمي» كارشناس معماري و عضو دفتر فني بنياد پژوهشي پارسه و پاسارگاد در مورد چگونگی شناسايي واحد اندازه گيري، گفت: «بعد از بررسي ها و مستندنگاري هاي انجام شده در سازه هاي مربوط به دوره هخامنشي نظير آرامگاه كوروش در پاسارگاد، گور دختر در بوشهر، بخش هايي از تخت جمشيد و آرامگاه داريوش در نقش رستم به اندازه هاي ثابتي در ابعاد و اندازه هاي سنگ ها نظير 52 و 34 و 104 برخورد كرديم كه با مقايسه آنها؛ مشتق گيري و محاسبات رياضي به 3 ميلي متر به عنوان پايه اندازه گيري رسيديم.»
وي با اشاره به اينكه عدد 52 سانتي متر پرمصرف ترين اندازه در سازه هاي دوران هخامنشي بوده است، گفت: «در گذشته بسياري از متخصصان داخلي و خارجي به دنبال شناسايي واحدهاي اندازه گيري در دوران هخامنشي بوده اند ولي به نتايجي دقيق براي ارايه يك واحد نرسيدند.»
وي همچنين با اشاره به اينكه نمي توان واحد اندازه گيري هخامنشي را بدون شناسايي اسنادي نامگذاري كرد، گفت: «شناخت واحد اندازه گيري و خط كش دوره هخامنشي مي تواند در روشن كردن بخشي از مهندسي رياضي و اعداد در اين دوران كمك كند.»
مطالعه روي واحد اندازه گيري در دوران هخامنشي از يك ماه پيش آغاز شده بود.
به اعتقاد كارشناسان بررسي هاي انجام شده نشان مي دهد ضريب اندازه گيري در اين دوران از دقت بالايي برخوردار بوده است.

 

اردشير خداداديان

روشهاي بهداشتي و درماني درايران باستان

تهران ـ ۱۵ فروردين ۱۳۸۴ ـ ميراث خبر
گروه تخصصي:
آريائي هاي قديم بهداشت و پيش گيري از بيماري ها را بوسيله روشهاي خاص خود در صدر وظائف خويش مي شناختند و مي كوشيدند كه با آيين مخصوص كفن و دفن مردگان خويش از گسترش بيماريها كه به وسيله اجساد و انسانها و جانوران به موجودات زندة ديگر انتقال مي يابند و تندرستي آنان را درمعرض خطر قرار مي دهد جلوگيري كنند. (فيتتز : پزشكي در اوستا، صفحه 40-38)
براي عملي كردن اين روش آريائيها در دستگاه حكومتي و ميان اقوام وخويشان مقررات و فرمان هاي پزشكي و بهداشتي داشتند. مثلا" يكي از مهم ترين اين فرمانها، دور كردن جسدهاي انسانها و حيوانات از خانه و محيط زيست، شهر و قصبه و اجتماعات ومناطق كشاورزي و محيط پرورش جانوران بود.
با توجه به قوانين پزشكي و بهزيستي، انسان هاي سخت بيمار كه نياز به معالجه داشتند، مي بايست هر چه زودتر از انسان هاي سالم دور شوند و به بيمارستانها و يا مراكز ديگر درماني انتقال داده شوند.
ظروف مخصوصي كه براي اينگونه بيماران در نظر گرفته مي شد، نمي بايست مورد استفاده ديگران قرار گيرد، اين روش و فرمان مخصوصا"براي آن قبيل زناني كه دوران قاعدگي را مي گذرانيدند و نيز در مورد زخمي ها در ميان هخامنشيان و پيش از آنها و نيز بعدها به اجرا در مي آمد و موجب جدايي كامل بيماران از انسانهاي سالم مي شد. (براندنبورگ: پزشكان روحاني ، صفحه 26-25)
براي كسب آگاهيهاي پزشكي و تحصيل دانش و فنون مختلفة پزشكي، دانشجويان ميبايست در محضر متخصصين پزشكي، دانش پزشكي آموخته و دوره هاي نسبتا" طولاني پزشكي كه در آنزمان با دانش هاي ديگر نيز توأم بوده است، بانجام رسانند.
به استناد نوشته هاي به جاي ماندة اوستايي پنج دسته از پزشكان در زمان هاي پيش در ايران باستان شناخته شده اند كه از نظر وظيفه و كيفتي كار ئ تخصص كاملا" از هم تميز داده شده اند. 1- اشو پزشك (اوستايي Aso-baesaza) يا پزشيك كه به كمك قانون مقدس اشا بيمارانش را درمان مي كند. اين پزشك كسي است كه روش درمان پزشكي او به كمك اشا (پاكي) و در چهار چوب اشا بوده و چيزي جز نظافت و دقت در نگهداري جسم و روان وتوجه به مواد غذايي و نظام بهداشتي را به بيماران خويش تجويز نکرده و فرمان نمي داد و جز انجام اين فرمانها از بيمار انتظار نداشت (يشت 3 بند 6).
به استناد اوستا و همانگونه كه از مفهوم لغوي آن مستفاد مي شود، اشو پزشك كسي است كه با توجه به ضوابط و قوانين متخذه از واژه مقدس ‹‹اشا›› يعني راستي و پاكي بيماران را درمان ميكند. اين پزشك را مي توان با توجه به توانايي و تخصص به پزشك بيماريهاي عمومي امروز كه براي درمان اكثر بيماريهاي عادي مسئول است تشبيه کرد. (يشت 3 بند 6).
2- داد پزشك (Dato-baesaza) يا پزشكي كه به كمك قانون درمان مي كند كسي است كه روش درماني او به كمك ‹‹داتا›› (قانون – داد – حق) و كاربرد روشهاي مخصوصي بوده و وظايف درماني ويژه اي را به بيماران خود فرمان ميدهد. در زمره اين روشها و قوانيني ‹‹برشنوم›› (Baresnum) را مي توان ذكر كرد. به كمك اين روش 9 روز و نه 9 شب بيماران را از انسانهاي ديگر دور نگه ميداشتند و جدا از ديگران غذايش را به او مي دادند به خاطر اينكه از سرايت و انتقال بيماري او به ديگران جلوگيري شود. پيروي و كاربرد اين روش به ويژه در مورد بيماريهاي مسري قابل توجه وعمل بودند.
به كمك اينگونه روشهاي درماني به بيمار آرامش بخشيده مي شده و نيز محيط زندگي و اطرافيان او را از گزند بيماري به دور نگهداشته مي شدند. اين روش هنوز نيز در ميان زرتشتيان معمول است و بطور كامل و با دقت و مراقبت فوق العاده به مورد اجرا گذاشته ميشود.
روش درماني برشنوم مخصوصا" درمورد بيماراني انجام مي گرفته است كه به يك بيماري واگيردار مبتلا بوده اند. بر اساس اين روش كه پس از معاينات پزشكي وتشخيص نوع بيماري و آنكه بيمار نياز به برشنوم دارد مي توانسته است در موارد ضروري و فوري درهر وقت و زماني به مرحله اجرا در آيد.
در صورت ديگر و براي زرتشتيان سالم كه فاقد هر گونه بيماري هستند و در نظام پزشكي و با توجه به اصول و ضوابط درماني نيازي به برشنوم ندارند، بلكه مجبورند كه به روش برشنوم در مورد خويش توجه و طبق آن رفتار كنند، فقط ساليانه يك بار و بيشتر در تابستان و مخصوصا" در مواقع خاصي از اين فصل در خانه موبد مخصوصي كه صلاحيت برگزاري مراسم برشنوم را دارد، اجراي مراسم برشنوم انجام ميگيرد. جا دارد كه اضافه شود كه برگزاري مراسم برشنوم به اعتقاد من در ايران باستان در محل مخصوص و برگزيده اي بوده و تحت نظر مراجع با صلاحيت ديني و پزشكي صورت مي گرفته است و نه به گونة امروزي كه در خانه موبد مخصوص اين مراسم برگزار ميشود. اين موبد متبحر نه تنها در فن خود در مورد انجام مراحل مختلفة برشنوم مهارت وتوانايي خاص دارد، بلكه به امور مهم ديني در مقام يك روحاني تسلط كامل داشته و در اين وظيفه حساس خويش يك صاحبنظر و شخص مورد اطمينان مقامات مذهبي و دولتي نيز بوده است و آنگونه كه از نوشته هاي ديني زرتشتيان به زبانهاي اوستايي و پهلوي برمي آيد، مخصوصا" مورد توجه شاهنشاهان و پيشوايان طراز اول ديني بوده اند.
اينگونه پزشكان حتي در مورد بيماري درباريان و مقامات دولتي و روحانيون دست به كار مداوا مي شدند و به دستورات درماني آنها توجه خاص مي شده است.
اين موبد وظيفة تهيه اغذيه و آشاميدنيها را با توجه به اتكاء به ضوابط و فرامين و نسخه هاي ديني به نحو احسن به عهده دارد و بعلاوه مراقبت به بيماران خويش را بطور مداوم به عهده دارد.
در طي شبانه روز فقط براي مدت زمان كوتاهي مي تواند دستيار او كه براي اين كار پيش بيني و پرورش و تعليم داده شده است وبه بهترين وجه براي انجام اين كار مهارت وتخصص دارد جايگزين موبد شده و وظايف او را انجام مي دهد. اين دستيار بعدها پس از گذراندن امتحانات مربوطه و آشنايي كامل به برگزاري مراسم ديني به جاي موبد نامبرده مي نشيند و انجام وظائف او را به عهده ميگيرد.
دورة تحصيل اين دستيار كه با كارها و تمرين هاي عملي زياد توأم است امروزه هفت سال بطول مي انجامد.
آنها كه در اين مراسم شركت مي كنند بايد روزانه سه بار تن خويش را بشويند (دو بار با ادرار گاو و يك بار با آب پاك) و از نظر رواني يا دروني به وسيلة خواندن نمازهاي مقدس و درمان بخش از اوستا كه انديشه و نيروهاي دروني آنان را از زشتي به دور نگه ميدارد وهر گونه كژ بيني را از آنان مي زدايد، تطهير مي شوند. شستشوي جسماني كه شامل شستشوي ظاهري بدن است با كاربرد روشهاي مخصوص ديني كه زير نظر مستقيم موبد است، براي شركت كنندگان بيمار در تمام مدت برگزاري مراسم برشنوم انجام ميپذيرد و در مورد افراد بيمار موبد مسئول شخصا" آن را انجام داده و يا آنان را راهنمائي مي كند.
و در مورد شركت كنندگان سالم در مراسم برشنوم بدانگونه است كه همينكه شرکت كننده اي چگوگي شستشو و كاربرد لوازم آن و خواندن نماز هاي مربوط به آن را آموخت ميتواند بدون كمك موبد در روزهاي بعد بدن خود را شستشو دهد.
پوشاك شركت كنندگان آنگونه كه معمول است در تابستان از جنس پارچه هاي نخي يا پنبه اي و از يك پيراهن و يك شلوار (زير شلوار) و يك زير پيراهن (سدره) است و علاوه بر آن يك پوشش براي سر در نظر گرفته شده كه به صورت يك كلاه نازك مورد استفاده قرار ميگيرد و همگي داراي كشتي (كمربند ديني) هستند و آنچه معمول است هر شركت كننده اي يك جفت گيوه سفيد دارد زيرا در هنگام نماز و نيايش و ستايش بايد از سر تا پا پوشيده باشد. و اگر مراسم برشنوم در فصل زمستان برگزار شود به اين لباسها يك پالتو نيز اضافه ميشود كه معمولا از پارچه پنبه اي ضخيم و يا از پشم گوسفند سفيد يعني از همان جنس كشتي (كمربند آئيني) است.
پوشاك شركت كنندگان بايد مرتب تعويض شود و شستشوي آنها به وسيلة موبد و طبق آئين خاص انجام مي گيرد، به شيوه اي كه در ميان زرتشتيان معمول است، شركت كنندگان در مراسم برشنوم هر روز لباسهاي خود را عوض مي كنند و پوشاك تميز به تن مي كنند و در موارد غير عادي و بيماري شديد وحالت اضطراري طبق اجازه وتشخيص موبد هر زمان مي توان تحت درمان به شيوة برشنوم قرار گرفت.
شستشوي دروني كه به روايتي شستشو و طهارت روان نيز ناميده ميشود به وسيله آشاميدن نوشابة مقدس ديني كه زرتشتيان آن را نيرنگ دين مينامند و همان نيروي زدايندگي و اثر هوم پيشين را ميتواند داشته باشد، انجام ميگيرد. (شربت هوم به زبان سانسكريت ‹‹ سوم›› گفته مي شود.) (نيرنگ دين يا نيرنگ ديني به معناي شستشو و مرام بايسته ديني نيز گفته مي شود.) شستشوي دروني يا طهارت روان روزانه سه بار انجام مي گيرد. اين شستشو شامل قرائت قطعات دعا و نيايش و خواندن سرودهاي ستايشي و بندهاي مختلفه اوستا (يسنا و يشتها و گاهان از پنج گاه يا زمان شبانه روز و نمازهاي كوچك مربوط به اين مراسم) و آشاميدن نيرنگ دين يا شربت هوم با خواندن يشت هوم است.
آشاميدن نيزنگ يك بار، در بامداد پيش از طلوع آفتاب يا در حين طلوع آن و يكبار پس از نيمروز و بار سوم اندكي پيش از به پايان رسيدن روز و يا در حين غروب افتاب به وسيله موبد معالج انجام ميگيرد.
اصولا مقدار شربت هوم كه به بيماران خورانده مي شود، آنطور كه روايت است با هم يكي است، زيرا شربت هوم بدان مفهوم كه در جهان پزشكي معمول است و انتظار ميرود، خاصيت درماني و تأثير درد زايي ندارد و طبيب معالج كه در اينمورد همان موبد پيشواي مذهبي است آن را به عنوان داروي پاك كنندة درون به بيمار مي دهد.
غذاي روزانه شركت كنندگان در مراسم برشنوم بيشتر از لبنيات وسبزينه هاي فصل تشكيل شده است. روزانه بطور معمول چهار بار به شركت كنندگان خوراك داده ميشود. شير ماست و پنير و ديگر محصولات لبني بايد به وسيله زرتشتيان تهيه شده باشد و براي رعايت كامل اصول و دستورات ديني در صورت امكان موبد مسئول شخصا" در تهيه آنها نظارت مي كند. شستشو و آماده كردن سبزيجات و نيز تهيه خوراكهاي گرم وظيفه موبد و خانوادة اوست. پيش از صرف خوراك بوسيلة موبد و شركت كنندگان اين خوراكها با قرائت قطعات اوستائي تقديس وتطهير ميشوند.
همانگونه كه روش سنتي زرتشتيان است به شركت كنندگان در مراسم برشنو معمولا گوشت حيوانات داده نميشود. دلائلي كه در اين مورد آورده مي شود كاملا منطبق با اصول ديني و قانع كننده هستند. چون در واقع اين شركت كنندگان تا حدي ناتندرست هستند براي بهبوديابي در مراسم برشنوم شركت مي كنند و همانگونه كه پزشكان نيز توصيه مي كنند، معده اشخاص بيمار آنقدر فعال نيست كه بتواند خوراكهاي گوشتي و چربي دار و دير هضم را تحمل كند. اينست كه روغني كه براي تهيه خواركها بكار ميرود روغن گياهي است و معمولا از دانه هاي خشخاش گرفته مي شود و زرتشتيان آن را ‹‹ روغن شيره›› مي گويند. اين روغن نيز با رعايت اصول بهداشتي و دستورات دقيق دين به وسيلة افراد مخصوصي كه صلاحيت تهيه اين روغن را دارند و در مناطق زرتشتي نشين مشخص وتحت مراقبت موبدان و مراكز و انجمن هاي زرتشتيان هستند تهيه مي شوند.
با توجه به ترجمه ‹‹ داتو بئشزا Dato-baesaza ›› يا كسي كه به كمك و رعايت قوانين ديني درمان مي كند با تقبل برخي از وظائف ديگر مي توان تصور كرد كه اين پزشك، پزشك قانون امروز باشد.
زيرا در زمان هاي پيش در ايران باستان اين پزشك با همراهي ديگر پزشكان در تشخيص علت مرگ در گذشتگان نيز وظيفة حساسي داشته و در صدور جواز دفن در گذشتگان نظر مؤثري داشته است.
نظر به توانايي و هنر درماني اين پزشك كه با موازين ديني هم آهنگ است، مي توان اين پزشك را پزشكي دانست كه در مراكز درماني مخصوص با روش رژيم پزشكي انجام وظيفه و درمان ميكرده است.
3-كارد پزشك (اوستايي – Karato-baesaza) يا پزشكي كه به كمك كارد درمان مي كند كسي است كه روش درماني او با كمك آلات و ابزار جراحي كه او براي درمان جسم بيماران به كار مي برده، انجام مي گرفته است. در زمرة پزشكان، اين پزشك به پزشكي معروف است كه هنر درماني او به وسيله دست او كه باز دهنده انديشه و دانش پزشكي او بطور عملي است و همانگونه كه اشاره شد به مدد آلات وابزار جراحي انجام ميگيرد.
او عضو رنجوري كه در بدن درد مي كشد، به كمك جراحي مورد درمان قرار مي دهد و از بدن بيمار چرك ومواد زائد و زيان آور را دور مي كند. براي انجام عمل جراحي آنطور كه از متن نوشته هاي اوستايي و پهلوي مستفاد ميگردد، جراحان آن زمان داروي بيهوشي به كار نمي بردند و عضو رنجور وعليلي را كه مورد جراحي قرار مي دادند، پيش از عمل و پس از آن با داروها و مواد معمول آن زمان ضد عفوني مي كردند.
اكثر جراحي ها فقط در سطح خارجي بدن بوده است و جراحي داخلي بدان صورت كه تصور ميرود، در ميان جراحان ايران باستان معمول نبوده است زيرا دانش پزشكي در آنزمان آنقدر پيشرفه و مجهز نبوده است كه جراحي، به خود اجازه و جرأت بدهد كه يك عضو عليل داخلي را مورد عمل جراحي قرار دهد و شكاف هاي جراحي آنقدر عميق نبوده است كه جراح از عهده بستن و به اصطلاح پانسمان و جلوگيري از خونريزي آن عضو داخلي برنيايد.
پزشك جراح بدن را مي شكافت و به خاطر اينكه به عضو عليل دسترسي پيدا كند (چنانچه اين عضو زير پوستي وبه اصطلاح داخلي باشد) پس از انجام عمل جراحي اعضاء بريده وشكافته شده و پوست بدن بيمار را با مهارت و دقت خاص مي بست براي اينكه اين اعضاء و همچنين پوست بدن جوش خورده و به هم به پيوندند.
در ميان پزشكان گوناگون آن زمان جراحان مشمول گذرانيدن امتحانات سخت در رشته تخصصي خود بوده اند، در صورتي كه پزشكان ديگر مانند پزشك بيماري هاي رواني، پزشك بيماريهاي عمومي و دارو پزشك و غيره آزمايشهاي سختي را نمي گذراندند و يا حداقل در نوشته هاي زرتشتيان از اين آزمايشها نامي برده نشده است.
براساس نوشته هاي اوستايي منجمله و نديداد آزمايش علمي و عملي داوطلب براي اشتغال به حرفه جراحي كه تخصص او بوده به شرح زير است: با توجه به مرامنامه و قوانين امتحاني كه در ونديداد درباره جراحان تعيين شده كانديداي امتحان جراحي مي بايست كه سه عمل جراحي بر روي تن سه نفر غير ايراني يا غير آريائي (منظور ديو ستايان اند) با موفقيت به انجام برساند.
اگر اين سه عمل جراحي بر روي سه تن ديو پرست بدون موفقيت پايان يافته و آن سه تن بيمار از ادامة زندگي مرحوم مي شده اند، كانديداي امتحان جراحي مردود شناخته شده و اجازه نداشته است براي مزادپرستان بعنوان جراح انجام وظيفه نمايد (ونديداد 7 بند 38) اگر كانديداي حرفه كارد پزشكي اين سه عمل جراحي را با موفقيت به پايان ميرسانده مي توانسته است حرفه كارد پزشكي را به شيوة معمول مملكتي و بدون هيچگونه محدوديتي براي مزدا پرستان ادامه دهد (ونديداد 7 بند 39-40) با توجه به وظائف و هنر پزشكي و درماني او مي توان اين پزشك را با جراح امروزي تشبيه و مقايسه کرد ولي نمي توان كارد پزشك ايران باستان را به دلائلي كه در مورد پزشكان ديگر ارائه شد با جراح امروزي برابر دانست. دربارة اجرت پزشكان در ايران باستان در ونديداد به حد كافي سخن رفته است ولي در مورد كارد پزشكان بخصوص گفتگو شده و از آنجائي كه روش پرداخت مزد براي هر گونه حرفه اي و در هر طبقه اي زير نظر مستقيم مراجع دولتي و يك هيئت متدين و مورد اعتماد ديني بوده است، تعيين ميزان اينگونه اجرت ها به صورت استاندارد بوده و اين نرخ تعيين شده در سراسر كشور يكسان بوده است. به استناد ونديداد 7 بند 39-40 كارد پزشكان فوق العاده مورد توجه وتشويق بوده اند.
4-ارور پزشك (اوستايي – Urvaro-baesaza) يا پزشكي كه به كمك عصاره گياهان و داروها بيماري هاي بيماران خويش را درمان مي كرده است – او كسي است كه روش درماني اش به كمك شيره گياهان انجام مي شده است.
در زمان هاي قديم پس از تشخيص نوع بيماري به وسيلة معاينات گوناگون كه روش مخصوص پزشكان بوده است، اين پزشك به عنوان داروي درمان كننده به بيماران خود داروهاي گياهي يا حيواني تجويز مي كرده است. آزمايشها و معاينات او بدانگونه بوده است كه او پس از كشف عضو رنجور و نوع بيماري، بيمار را تحت كنترل مداوم خويش قرار مي داده و به گونه اي كه ذكر شد او را درمان مي كرده است.
حساسيت و به اصطلاح آلرژي، گونه هايي از بيماريهايي بوده اند كه اين پزشك به استناد اوستا بدانها توجه مخصوص مي كرده است و بيشتر جنبة رواني و عدم رعايت موازين بهداشتي از جانب بيماران داشته اند. او پس از تجويز داروهاي گياهي و حيواني ذكر شده عكس العمل هاي عضو معلول را پس از مصرف دارو مورد مطالعه قرار مي داده و به كيفيت داروها و مداواي بيماريها وطبعا" به روشهاي درماني نويني كه به دانش پزشكي او مي افزوده اند، پي مي برده است.
شايد بتوان گفت كه در ميان مايعات نيايشي و قرباني مقدس در دين زرتشتيان كه در اوستا ‹‹ زاوثرا›› ناميده مي شوند كه شربت هوم – انار- ادرار گاو – و شير و غيره از آن گروه هستند، اين پزشك به خاصيت درمان كنندگي آنان ايمان داشته و به بيماران خود مي داده است.
ناگفته نماند كه پزشكان ديگر نيز به داروهاي او يا بهتر بگوييم به توانايي ودانش پزشكي او نياز داشته و پيوسته از او مدد مي گرفته اند. داروهاي مؤثري كه در بالا ذكر شده (ونديداد 7-15 و دنباله) زير نظر مستقيم او و با توجه به دستورها و ضوابط مذهبي به وسيله افراد متخصص و صلاحيتدار تهيه مي شده و براي مصرف در اختيار نيازمندان و پزشكان قرار مي گرفته است.
پزشكان رشته هاي ديگر در هنگام مداواي بيماران خود از مشورت با او غافل نمي شده اند و اين همكاري جز لاينفك نظام پزشكي در ايران باستان در ميان پزشكان گروه هاي مختلف بوده است. نظر به توانايي ومنزلت و وجهه اي كه اين پزشك در اجتماعات ايران باستان داشته ميتوان گفت كه ارور پزشك (گياه پزشك – دارو پزشك) را با داروسازان و دارو شناسان امروز مقايسه كرد.
ولي نبايد فراموش كرد كه با در نظر گرفتن دانش و امكانات دارو سازي آن زمان و مقايسه آنها با متدها و امكانات امروز، يك داروخانه در زمان هاي پيشين در حد يك ‹‹ عطاري›› در امروز بوده و يك دارو ساز آن زمان در امر مقايسه شبيه به يك ‹‹عطار›› در قرن بيستم بوده است و يا در حدود آن.
در نوشته هاي اوستايي آگاهيهاي لازم دربارة چگونگي تهيه داروها وعصاره گياهان در ايران باستان به چشم نميخورد ولي مورخين يوناني و عرب و حتي پزشكي اين اقوام حكايت از توانايي وتبحر ايرانيان در تهيه داروهاي مختلف و مؤثر كه يونانيان و عربها را به اعجاب واداشته است مي كنند.
5- مانتره پزشك (اوستايي – Maoro- baesaza) يا پزشكي كه به كمك و وردهاي مقدس و آسماني درمان مي كرده است. او كسي است كه روش و هنر درماني اش به وسيلة زمزمة كلمات آسماني و قطعات اوستايي كه براي نيروهاي دروني وسلسله اعصاب و فاكتورهاي رواني انسان درمان بخش و فوق العاده مؤثر است، انجام مي شده و جز با اين روش ، او هنر پزشكي و درمان بخشي خويش را به كار نمي انداخته است. (ونديداد 2-29 و 37 ويشت 5-93).
از جمله بيماران و مراجعين او در درجه اول بيماران رواني – مبتلايان به غش و ضعف اعصاب – ديوانگان – و كسانيكه به سكته هاي موقتي دچار مي شوند، هستند.
اين پزشك در مورد بيماراني كه مبتلا به بيماريهاي مختلف رواني بوده اند روشهاي درماني گوناگوني را به كار مي برده و شيوه هاي مختلف درماني را عملي مي كرده است.
عضوي كه اين پزشك مخصوصا" بدان توجه مي كرده و دانش درماني خود را بدان معطوف مي داشته است ، مغز و دستگاه هاي عصبي و يا بهتر بگوييم سلسله اعصاب بوده است.
٭ به نقل از مجله هنر و مردم دوره ۱۵ تير و مرداد ۱۳۵۶

 

ايرانيان باستان هيچ گاه آب دهان بر زمين يا در آب نمي‌انداختند

 

ايرانيان باستان آخشيج را آلوده نميكردند 

ايرانيان باستان از ليواني كه لب ديگري با آن تماس پيدا كرده بود، نمي‌آشاميدند

آن زمان كه بيماري‌هاي واگير گريبان مردمان زيادي را در گوشه و كنار جهان مي‌گرفت، در ايران باستان هيچ بيماري واگير شيوع نيافت.

تهران _ ۱۵ فروردين 1384_ ميراث خبر
گروه تخصصي، آرزو رسولي: آن زمان كه بيماري‌هاي واگيردار گريبان مردمان زيادي را در گوشه و كنار جهان مي‌گرفت، در ايران باستان، بر اساس شواهد موجود، هيچ بيماري واگيرداري شيوع نيافت.
در مطالعه ايران باستان، يكي از مواردي كه همواره براي پژوهندگان شگفتي آفرين بوده، سطح بالاي رعايت بهداشت در ميان ايرانيان باستان است كه ريشه در اعتقادات آنان داشته است. ايرانيان احترام ويژه‌اي براي آخشيج يا چهار عنصر (آب، باد، خاك و آتش) قائل بودند و معتقد بودند نبايد اين عناصر را آلوده كرد. به خصوص آب و آتش از چندان قداستي برخوردار بودند كه آلودن آنها جزو بزرگترين گناهان شمرده مي‌شد.
امروزه، با آگاهي از انتقال آلودگي‌ها و بيماري‌ها از طريق آب جاري اهميت پاكيزه نگهداشتن آب را بهتر درك مي‌كنيم.
هرودوت مي‌نويسد: «ايرانيان در ميان آب بول نمي‌كنند، در آب تف نمي‌اندازند، در آن دست نمي‌شويند و متحمل هم نمي‌شوند كه ديگري آن را به كثافاتي آلوده كند، احترامات بسياري براي آب منظور مي‌دارند.» (كتاب اول، بند 138).
«استرابون»، جغرافي‌دان يوناني، ‌نيز مي‌نويسد: «ايرانيان در آب جاري استحمام نمي‌كنند، در آن لاشه و مردار نمي‌اندازند، عموما آنچه ناپاك است در آن نمي‌ريزند.»
در زند اوستا نقل است كه تيرداد، پادشاه ارمنستان، برادر بلاش اول اشكاني (51 _ 78 م) كه از خاندان بسيار پارساي زرتشتي بود، مي‌بايست در سال 66 ميلادي به روم مي‌رفت و تاج ارمنستان را از نرون، امپراتور روم، دريافت مي‌كرد. او در مسير خود، براي آن كه مبادا آب دريا را بيالايد، از راه خشكي خود را به روم رسانيد. بسياري از دستورهاي بهداشتي كه ايرانيان خود را موظف به رعايت آنها مي‌دانستند، ريشه پيش زرتشتي داشتند و زرتشت آنها را تقويت كرد. در اعتقادات ايرانيان و سپس زرتشتيان، نفسي كه از سينه بيرون مي‌آيد، آلوده كننده است. به همين مناسبت موبدان زرتشتي به هنگام اجراي مراسم ديني جلو دهان خود را مي‌پوشاندند.
در علم امروز، مي‌دانيم كه بسياري از بيماري‌هاي واگير‌دار از راه تنفس منتقل مي‌شوند و پوشاندن دهان و بيني به خصوص در هنگام بيماري تا چه حد اهميت دارد.
طبيعتا آب دهان نيز آلوده است و ايرانيان هيچگاه آب دهان بر زمين يا در آب نمي‌انداختند، آنان از ليواني كه لب ديگري با آن تماس پيدا كرده، نمي‌آشاميدند، از ظرف همگاني نمي‌خوردند. دستوراتي كه هنوز در ميان زرتشتيان رعايت مي‌شود. ايرانيان سر غذا صحبت نمي‌كردند. اين كار از نظر اعتقادي، به سبب احترام به خرداد، امشاسپند موكل بر آب، و امرداد، امشاسپند موكل بر گياهان، بوده كه خود يكي از موارد رعايت بهداشت است. عطسه و خميازه و آه ناپسند است و حتي المقدور بايستي از آنها پرهيز كرد. آب بايستي زلال و صاف و پاك نگاه داشته شود. آنچه ناپاك و نجس است، از قبيل مدفوع يا پارچه آلوده با خون، يا از همه اينها ناپاك‌تر، مردار را نمي‌گذارند با سرچشمه طبيعي آب چون درياچه و نهر و چاه آب تماس پيدا كند. ايرانيان براي شست و شو هيچگاه داخل آب فرو نمي‌رفتند بلكه آب به حد نياز بر مي‌داشتند. اگر جسمي خيلي آلوده بود، ابتدا آلودگي آن را با ماده ديگري بر طرف مي‌كردند و سپس با آب شست و شو مي‌دادند. معمولا اين ماده واسط ادرار گاو بوده كه حاوي آمونياك و ضد عفوني كننده است. در فارسي ميانه به آن گومز Gomez (فارسي امروز: كميز) يا پادياب Padyab مي‌گفتند. به هنگام آلودگي شديد پس از ضد عفوني كردن جسم آلوده با گومز، آن را با خاك خشك نيز پاك مي‌كردند و سپس با آب مي‌شستند.
احكام پاك نگهداشتن آتش نزد ايرانيان كمتر از آب نبوده است. در ايران، هيچگاه جسد مرده را نمي‌سوزاندند و براي نابود كردن زباله نيز از سوزاندن استفاده نمي‌كردند تا آتش، اين آفريده سودمند خداوند، و نيز هوا را آلوده نسازند. تنها چوب خشك و تميز و مواد خوشبو و نذورات بي‌غش را به شعله‌هاي آتش پيشكش مي‌كردند. حتي به هنگام پخت و پز، نهايت احتياط را مي‌كردند تا چيزي به آتش نيفتد. براي از ميان بردن زباله‌ها از راه‌هاي ديگري غير از سوزاندن استفاده مي‌كردند كه در نوع خود بسيار جالب بود. فضولات پاك و خشك را (مانند استخوان آفتاب خورده) در خاك دفن مي‌كردند. اما براي زباله‌هاي ديگر، اتاق‌هاي كوچك و مجزايي مي‌ساختند به نام لرد Lard.
همه طرف اين اتاق بسته بود و تنها روزنه آن به خارج، منفذي مانند لوله بخاري بود كه در سقف مسطح آن تعبيه مي‌شد و پلكاني به آن مي‌رسيد. زباله آلوده را از اين منفذ به درون اتاق مي‌انداختند و وقتي اتاق به اندازه كافي پر مي‌شد، اسيد روي آن مي‌ريختند تا زباله از ميان برود. ظاهرا اين رسم در ميان زرتشتيان اطراف يزد تا حدودي باقي مانده است.
يكي ديگر از موارد بهداشتي كه در ايران آن زمان به درستي رعايت مي‌شد، مبارزه با حشرات زيانبار و آلوده كننده تحت عنوان كلي «خرفستران» بود. كاري كه امروزه با مواد شيميايي حشره كش انجام مي‌دهيم، در آن زمان با ابزاري به نام «خرفسترگان» يا «خرفستركش» انجام مي‌شد كه در پهلوي، به آن «مارغن» يا «ماركش» مي‌گفتند و عبارت از چوبي بود كه به دسته آن تسمه‌اي چرمي متصل بود. كشتن خرفستران همچون ساير موارد بهداشتي چنان پشتوانه اعتقادي يافته بود كه از ثواب‌هاي بزرگ به شمار مي‌آمد. اين رسم تا اواسط سده نوزدهم ميلادي هم در ميان زرتشتيان كرمان رايج بود و روزهاي خاصي به صحراهاي اطراف شهر مي‌رفتند و حشرات و جانوران نامطبوعي چون مار و سوسمار را مي‌كشتند. از آنجا كه سپندارمد، امشاسپند موكل بر زمين است و اوست كه محصولات كشاورزي در معرض گزند خرفستران را محافظت مي‌كند، اين مراسم در روز جشن سپندارمد (ششم اسفند) برگزار مي‌شد.
در اعتقادات ايراني، همان گونه كه جسد و مردار نجس و آلوده است، هر آنچه از بدن جدا شود نيز حكم مردار را پيدا مي‌كند و آلوده است. از اين رو، كوتاه كردن مو و ناخن با تشريفات بهداشتي خاصي همراه بوده است. ناخن يا موي چيده شده را كه ماده مرده يا «هخر» ناميده مي‌شد، در پارچه‌اي مي‌پيچيدند و در حالي كه آستين‌ها را بالا زده و بسته را دور از بدن خويش نگهداشته بودند، آن را به لرد (اتاق زباله) يا زميني باير مي‌بردند و در حالي كه «سروش باژ» (يكي از دعاهاي زرتشتي) مي‌خواندند، سه شيار روي زمين مي‌كشيدند و بسته را روي زمين مي‌گذاشتند و اندكي خاك روي آن مي‌ريختند.
رعايت همه اين موارد، در حفظ بهداشت عمومي موثر است. طبعا چنين مردمي براي بهداشت شخصي نيز اهميت خاصي قائل بودند. هر ايراي مومني بايد جسمي پاك و طاهر داشته باشد. زرتشتيان پيش از هر نماز از نمازهاي پنج گانه روزانه، بايد دست و صورت و پاي خويش را مي‌شستند و در اصطلاح امروزي، وضو مي‌گرفتند. همانند دين امروزي ما، غسل‌هاي متعددي هم داشته‌اند كه به آن، «اوريخت» مي‌گفتند، به معني «آبريزي».
پاكيزگي ايرانيان شامل خانه و مسكن آنان نيز مي‌شد. خانه‌ها هميشه آب و جارو شده بود و پيش از هر جشن يا روز مقدس خانوادگي، خانه تكاني مي‌كردند.
اين اندازه اهميتي كه براي پاكيزگي قائل بودند، ناشي از انديشه‌اي اعتقادي است كه گيتي را صحنه نبرد بي‌امان ميان نيكي و بدي مي‌داند. بدي همواره نيكي را تهديد مي‌كند و هر مومني بايد با انجام دادن اعمال خوب و رعايت بهداشت و پاكيزگي كه خود بخشي از نيكي است، به ياري آنچه پاك و نيك است برود و از پاكيزگي به عنوان اسلحه در برابر هجوم بدي و شقاوت به دنياي مادي سود ببرد. پاكيزگي از اخلاق و اخلاق از پاكيزگي جدا نيست.
هر گونه آلودن آفرينش‌هاي بي‌جان با پليدي، قدغن و حرام است. در قوانين طهارت، پاك نگهداشتن فلز نيز به عنوان عنصري كه از آسمان است، اهميت دارد و فلزات گرانبها را نبايد به دست بدكاران داد. با اين انديشه و اعتقاد، ايرانيان به هنگام صدقه دادن دقت مي‌كردند تا صدقه را به مستحق آن برسانند.
منابع:
بويس، مري، تاريخ كيش زرتشت، ترجمه همايون صنعتي‌زاده، جلد 1ول، تهران: توس، 1374.
بويس، مري، «ديانت زرتشتي در دوران متاخر»، در ديانت زرتشتي، ترجمه فريدون وهمن، تهران: انتشارات بنياد فرهنگ ايران، 1348.
پور داود، ابراهيم، يشت‌ها، جلد اول، تهران: طهوري، 1347.

 


تل بندويي‌ها خانه‌هاي شش هزار ساله خود را با خشت‌هاي بزرگ و سقف‌هاي حصيري مي‌ساخته‌اند

تهران- 22 فروردين 1384- میراث خبر
گروه استان‌ها: باستان‌شناسان با آخرين كاوش‌ها و بررسي‌هاي خود در محوطه باستاني تل‌بندو چندين فضا و ساختار معماري ساكنان اين محوطه در شش هزار سال پيش را شناسايي كردند.
محوطه باستاني تل بندو يكي از محوطه‌هاي مهم استان فارس است كه در منطقه نور‌آباد جاي گرفته و تاكنون در كاوش‌هاي باستان‌شناسي اشيا و آثاري مربوط به هزاره چهارم پيش از ميلاد تا دوره هخامنشي و سده‌هاي هفتم و هشتم هجري قمري از آن به دست آمده است.
«احسان يغمايي» سرپرست هيات كاوش‌هاي باستان‌شناسي در مورد شناسايي بقاياي معماري، گفت:« در دو فصل كاوش در اين محوطه باستاني تاكنون توانسته‌ايم در چندين نقطه بيش از 300 مترمربع از ساختارهاي معماري و فضاهاي مختلف را شناسايي كنيم.»
وي با اشاره به اين نکته ‌كه هنوز هيچ بناي كاملي در اين محوطه به دست نيامده است، در مورد معماري مردمان اين محوطه، گفت:« ساختار معماري اين تپه با بلوك‌هاي خشتي بزرگ كه بدون ملاط كنار يا روي هم چيده شده‌اند، به دست آمده است. همچنين سقف اين سازه‌ها با حصير يا ني ساخته شده است.»
به گفته يغمايي در هر فضاي معماري كشف شده در بندو يك اجاق براي گرما و كز‌دادن پوست ديده مي‌شود. وی همچنین گفت: «بررسي‌ها نشان مي‌دهد كه عمر مفيد سازه‌هاي بندو 6 تا 7 ماه بوده و بناهاي اين محوطه ماندگاري موقت داشته‌اند.»
همچنين باستان‌شناسان در آخرين بررسي‌ها و كاوش‌هاي خود در بندو بخش بسيار كمي از يك معماري خشتي بسيار منظم را كشف كردند.
به گفته يغمايي اين بنا كه احتمال دارد ارگ يا معبد باشد مربوط به هزاره چهارم پيش از ميلاد است و به كاوش‌هاي گستره نياز دارد.
كاوش‌هاي باستان‌شناسي در محوطه باستاني تل‌بندو توسط دانشگاه آزاد اسلامي واحد كازرون و با همكاري سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري كشور انجام مي‌شود.

 

صفحات جدید تاریخ فلز گری ایران در تپه معمورین ورق می خورد

كارگاه‌هاي فلزگري، قالب‌هاي خاص توليد محصولات فلزي، شمش‌هاي تهيه شده از قالب‌هاي ورز داده شده، كوره‌هاي استوانه‌اي با سوراخ‌هاي متعدد در بدنه آن، يافته‌هايي است از تپه معمورين که نشان ازغناي صنعت فلزگري و مركز صدور محصولات به ساير نقاط ايران در سه هزار سال پيش از ميلاد دارد.

تهران _ ۲۱ ارديبهشت 84 _ ميراث خبر


گروه اجتماعي: كارگاه‌هاي فلزگري، قالب‌هاي خاص توليد محصولات فلزي، شمش‌هاي تهيه شده از قالب‌هاي ورز داده شده از نوعي گياه مخصوص و حجم عظيمي كنستانتره (فلز تغليظ شده) به اندازه نخود، كوره‌هاي استوانه‌اي با سوراخ‌هاي متعدد در بدنه آن، يافته‌هايي است كه 15 سال پيش از تپه ناشناخته به نام معمورين كه اكنون در فرودگاه بين‌المللي امام قرار گرفته، به دست آمد كه به گفته سرپرست گروه كاوش اين تپه تاريخي، بررسي آن ها از غناي صنعت فلزگري و مركز صدور محصولات به ساير نقاط ايران از جمله اريسمان نطنز در سه هزار سال پيش از ميلاد خبر می دهد.


به گفته «جعفر مهر‌كيان»، اين يافته‌ها كه 15 سال است در انباري در محوطه 13 هزار هكتاري فرودگاه امام، بدون پژوهش و بررسي رها شده، براي باستان‌شناسان حايز اهميت بسيار بوده و نشانه‌هايي ارزشمند از مراحل مبهم تاريخ فلزگري و چگونگي تعامل بين مناطق مختلف ايران و تپه معمورين در اين زمينه است.

مهر‌كيان،قالب‌هاي دو طرفه منحصر به فردي را كه از يك سوي آن ابزار چرم چون گزن و كاتر و از سوي ديگر نيزه و خنجر توليد مي‌شد، از ديگر آثار كشف شده عنوان كرد و افزود: «اين آثار از پيشرفت مردم سفال خاكستري در فن صنعتگري بوده و قالب‌هايي منحصر به فرد در ميان خيل كثيري قالب‌هاي ريخته‌گري که به شكل قايق و براي توليد ابزاري خاص به كار برده مي‌شدند، پيدا شده است.»


به گفته وي افزون بر قالب‌هاي يافت شده از تپه معمورين، قطعات شكسته شمش‌هايي يافت شد كه در قالب‌هاي مخصوصي ساخته مي‌شدند تا در صورت لزوم ذوب شده و با استفاده از قالب‌هاي ديگر، تبديل به ابزار مورد نياز شوند.


مهر‌كيان همچنين با تاكيد بر ‌اهميت دانه‌هاي مس تغليظ شده به اندازه نخود، گفت: «كشف اين دانه‌ها، سئوالات و ابهامات بسياري را براي باستان‌شناسان به وجود آورده است زيرا چندين احتمال در رابطه با تحليل وجود اين دانه‌ها در تپه معمورين وجود دارد.»


وي در توضيح گفت: «از جمله احتمالات اين است كه شايد دانه‌هاي فلز يافت شده، از يك منطقه شناخته شده چون اريسمان نطنز به اين مكان وارد شده زيرا در اين منطقه نيز به مقدار زياد و خارج از نياز افراد ساكن آن منطقه فلز تلغيظ شده يا كنستانتره توليد مي‌شده است و اين احتمال هم وجود دارد كه در حد فاصل اين تپه، معدنی وجود داشته كه تا‌كنون شناسايي نشده است و از این منطقه صادرات فلز صورت می گرفته است و يا حتي خارج از اين دو حالت شايد مكان ديگري وجود داشته كه از آن مقدار زيادي از محصولات فلزي تغليظ شده به تپه معمورين صادر مي‌شده است.»


اما در عین حال مهر‌كيان با بيان اين‌كه نتايج حاصل از كاوش‌هاي صورت گرفته در اریسمان نطنز توسط هيات باستان‌شناسي ايراني و آلماني نشان مي‌دهد در آن جا بيش از نيازهاي محلي (سربره) پيدا شده افزود: «پيدا شدن اين سربره (اضافات فلزي) گوياي توليد انبوه كنستانتره مس است که شايد در آن زمان اين كنستانتره‌ها به مكان‌هاي ديگري همچون تپه معمورين صادر مي‌شده و در اين مكان مراحل ديگر فلزگري روي اين گنستانتره‌ها انجام مي‌شده است ،اگرچه باید این نکته را هم در نظر داشت که هنوز معدنی در اطراف اریسمان نطنز که گویای این مطلب باشد ،یافت نشده است .


وي عقيده دارد در حال حاضر اثبات اين موضوع دشواري‌هاي گذشته را ندارد زيرا با آناليز و تجزيه و تحليل درصد آميزه‌هاي درون اين اشيا مي‌توان خاستگاه آنها را پيدا كرد و از اين طريق راه شناخت ارتباطات تاريخي در گذشته مشخص و به اين سئوال كه آيا اشيا فلزي قيطريه نيز در تپه معمورين ساخته شده‌اند يا خير نيز پاسخ داده مي‌شود. زيرا اين احتمال نيز وجود دارد به علت نزديكي سايت قيطريه به تپه معمورين اشيا فلزي آن توسط صنعتگران تپه معمورين ساخته شده باشد.


به گفته مهركيان، با توجه به اين نكته كه هنوز معدن مس اريسمان نطنز نيز كشف نشده علت توليد انبوه كنستانتره در اين مكان نامشخص است، لزوم مطالعات و بررسي‌ها روي يافته‌هاي تپه معمورين به منظور ارتباط آن با يافته‌هاي كشف شده از تپه‌هاي ديگر تشديد مي‌شود.


وي در مورد مرحله نخستين الگوي فلزگري مردم سفال خاكستري گفت: «در مرحله نخست صنعتگران عصر آهن چاله‌هايي را ايجاد كرده و در آن چوب مي‌ريختند و بعد سنگ معدن را داخل چاله قرار داده و سپس بار ديگر چوب‌هايي را روي سنگ‌هاي معدن مي‌ريختند تا بتوانند فلز را ذوب كرده و به آن شكل دهند و با ساخت اشياي گوناگون از آن استفاده كنند.


ولي اين مرحله از صنعت فلزگري خيلي زود پيشرفت كرده زيرا مردم سفال خاكستري پس از آن اقدام به ساخت كوره‌هاي استوانه‌اي با سوراخ‌هاي بسيار كرده‌اند و از آن جا كه ذوب فلز گازهاي سمي با آميزه‌هاي مختلفي كه استنشاق آن در فضاي بسته مرگ‌آور است، توليد مي‌كند،كوره‌ها را در فضاي باز احداث مي‌كردند.

چنان‌چه مهركيان مي‌گويد، وجودچندين قالب ريخته‌گري براي ابزارهاي گوناگون و بيش از نياز يك جامعه روستايي نشان از تخصص بالا و مهارت فلزگري و ريخته‌گري در اين مكان دارد.

وي افزود: «وجود قالب‌هاي توليد شمش در تپه معمورين كه از نوعي گياه ورزدان تهيه مي‌شده نيز بسيار قابل تامل است زيرا پس از مرحله ذوب فلز در كوره‌هاي استوانه‌اي آنها را در قالب‌هاي يك شكل و يك اندازه‌اي قرار مي‌دادند تا در صورت لزوم از آن‌ها استفاده كنند بدين صورت كه فلز سرد شده به صورت شمش را بار ديگر ذوب كرده و شكل بدهند.

اين تخصص و مهارت بالا در دوره عصر آهن تنها از نخبگان و عده خاصي از مردم برخي امده به طوري كه اين افراد اسرار كار خويش را به سختي بيان كرده و در اين حيطه تنها عده خاصي را برمي‌گزيدند و به همين لحاظ بود كه آن زمان اين صنعت ارزش خاصي نزد مردم داشته است.

مهركيان ادامه داد: «اما به تدريج اين صنعتگران كه اسرار خويش را هرگز، بازگو كردند. براي به كارگيري دانش خود در ديگر نقاط ناچار به مهاجرت شدند و همين اتفاق و بيگانه بودن آنها نزد مردمان ديگر در مكان‌هاي جديد منزلت آنها كاهش داد. كه اين اتفاق آغازگر تحولات و دگرگونه شدن صنعت فلز بود. چنان‌چه مهركيان مي‌گويد: «دوره عصر آهن براي بشر جهش‌هاي باورنكردني در عرصه‌هاي توسعه توليد فلز و رفاه در زندگي روزانه مردم به همراه داشت كه شناخت و تجربه و تحليل اين دوره مي‌تواند گام‌هاي موثري در شناخت تاريخ بشري بردارد.

ازسایت اوشیان

نوشته شده توسط sina در با موضوع: دانش | لینک ثابت |

جمعه 1386/01/10

نابسامانی درونی بابل و نیایشگاههای آنجا دل مرا بدرد آورد... من برای آرامش کوشیدم.

من برده داری را برانداختم.  به بدبختی های آنان پایان بخشیدم.

فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند. فرمان دادم که هیچکس مردم شهر را نیازارد و به دارایی آنان دست یازی نکند.

مردوک خدای بزرگ از کار من خشنود شد... او مهربانی ا ش و فراوانی را ارزانی داشت.  ما همگی شادمانه و در آشتی و آرامش پایگاه  بلندش را ستودیم.

من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم.  فرمان دادم تمام نیایشگاههایی را که بسته شده بود، بگشایند.  همه خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم.

همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به جایگاههای خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم.

همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را که نبونید، بدون هراس از خدای بزرگ، به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاههای خودشان بازگرداندم.  باشد که دل ها شاد گردد.

بشود که خدایانی که آنان را به جایگاههای نخستینشان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند...

من برای همه مردم همبودگاهی آرام مهیا ساختم وآرامش را به تمامی مردم پیشکش کردم. مقاله از سایت اوشیان

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

جمعه 1386/01/10
ا ينك من به ياری مزدا تاج سلطنت را بر سر نهادم اعلام می كنم كه تاروز ی كه زنده ام و مزدا توفيق سلطنت به من بدهد به دين و آداب و رسوم ملتهايی را كه من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد ونخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملتهايی كه من پادشاه آن هستم و ديگر ملتها را مورد تهديد و تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين كنند .

من از امروز كه تاج شاهی به سر نهادم تا روزی كه زنده ام و مزدا توفيق سلطنت را به من بدهد هرگز سلطنت خود را به هيچ ملت تحميل نخواهم كرد و هر ملت آزاد است كه مرا به سلطنت قبول كند يا نكند و هرگاه نخواهد من را پادشاه خود بداند من برای سلطنت ان ملت مبادرت نخواهم كرد . 

من تاروزی كه پادشاه كشورهای ايران و بابل و جهات اربعه هستم نخواهم گذاشت كه كسی به ديگری ظلم كند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق ويرا از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد . 

من تاروزی كه پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال منقول يا غير منقول ديگری را به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضايت صاحب مال تصرف نمايد . 

من تا روزی كه زنده هستم نخواهم گذاشت كه شخصی ديگری را به بيگاری به گيرد و بدون پرداخت دستمزد او را به كار وادارد . 

من امروز اعلام می كنم كه هركس آزاد است كه هر دينی را كه مايل است بپرستد و در هر نقطه كه می خواهد سكونت گزيند مشروط بر آنكه در انجا حق كسی را غصب نكند . 

وبه هرشغلی كه ميخواهد بپردازد و مال خود را به هرطريق كه ميخواهد به مصرف به رساند مشروط برآنكه لطمه به حقوق ديگران لطمه نزند . 

من امروز اعلام می كنم كه هركس مسئول اعمال خود می باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيری كه يكی از خويشاوندانش كرده مجازات كرد . و مجازات برادر گناهكار بر عكس بكلی ممنوع است و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه ای مرتكب تقصيری شود فقط مقصر بايد مجازات شود نه ديگران . 

من تا روزی كه به ياری مزدا سلطنت می كنم نه خواهم گذاشت كه مردان و زنان را به عنوان غلام و كنيز به فروشند و حكام زير دستان من مكلفند كه در حوزه حكومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان به عنوان غلام و كنيز شوند . 

رسم بردگی بايد به كلی از جهان برافتد و از مزدا خواهانم كه مرا در راه اجرای تعهداتی كه نسبت به ملتهای ايران و بابل و ملتهای ممالك اربعه برعهده گرفته ام موفق كرداند . 

تنها بخشی از منشور جهانی حقوق بشر كوروش كبير 

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

جمعه 1386/01/10
آغاز يك فاجعه:

 

 

نبرد قادسيه نخستين جنگ بزرگ ايران و عرب است كه در سال چهاردهم هجري بوقوع پيوست  قادسيه نام قريه اي بود كه در پانزده فرسنگي شهر كوفه در عراق قرار داشت.17  فتحي كه بدينوسيله نصيب اعراب شد ، يك پيروزي قطعي بود و موجب گرديد تا ايرانيان بكلي روحيه ي نظاميگري خود را از دست بدهند. در اين نبرد درفش كاوياني  پرچم مشهور ايران بدست دشمن افتاد. بموجب روايتي ، ضرار بن الخطاب كه پرچم مزبور را بدست آورده بود آنرا به سي هزار دينار فروخت ، در صورتيكه بهاي واقعي گوهرهاي آن به يكصد و بيست هزار دينار سر مي زد.16  سقوط نهاوند در سال 21 هجري ، چهارده قرن تاريخ پرحادثه و باشكوه ايران باستان را كه از هفت قرن پيش  از ميلاد و تا هفت قرن پس از آن كشيده بود و هزاران سال تاريخ استوره اي باشكوه و اسرار آميز ، پايان بخشيد. اين حادثه فقط سقوط دولتي باعظمت نبود ، سقوط دستگاهي فاسد وتباه بود. زيرا در پايان كار از پريشاني  و بي سرانجامي درهمه كارها فساد و تباهي راه داشت. جور و استبداد خسروان ، آسايش و امنيت مردم را عرضه خطر مي كرد وكژخويي و سست رايي موبدان اختلاف ديني را مي افزود. در حادثه ي عظيم سقوط و اضمحلال ساسانيان  در واقع وضع اخلاق و دين به چنان پايه اي تنزل كرده بود كه جز سقوط و شكست انتظاري نمي رفت. در گيرودار عجيبي كه پس از دوران شيرويه در ايران پديد آمد ، ديگر ساسانيان چيزي نداشتند كه عامه را بخود دلبسته كند و يا كسي را بخاطر خود به فداكاري وا دارد. با سقوط پي در پي شاهان ، فره ايزدي به سستي گراييده و هيبت و ارج خود را از دست داده بود. آزمنديهاي حكام و فرمانروايان با فساد و اختلاف موبدان و روحانيان دست به دست هم داده ، علايق و عقايد كهن را به سستي كشانده بود. شاهان همواره  از استيلاي دشمنان پريشان خاطر بودند و از انديشه ي سقوط و بيم جان آرام و قرار نداشتند. فرمانروايان شهرهاي مرزي كه اميد به بقاي دولت مركزي را از دست داده بودند ، از ابراز نافرماني نسبت به آن دستگاه بيمي بخاطر راه نمي دادند. تفرقه و تشتت اخلاقي ، بيشتر خردمندان و دورانديشان را نگران حادثه اي شگرف ساخته بود كه دير يا زود ميبايستي رخ نمايد و از پرده بدر آيد. 15  ازيك سو سخنان ماني و مزدك در عقايد عامه رخنه مي انداخت و ازديگر سوي  نفوذ دين ترسايان در غرب و پيشرفت آيين بودا در شرق قدرت آيين زرتشت را مي كاست. و موبدان حكومتي اجازه هيچگونه اصلاحي در دين را نميدادند . كيش زرتشت از مسير اصلي خود منحرف شده بود ، ديگر اين آيين با آنچه كه اشو زرتشت گفته بود زمين تا آسمان فرق كرده است ، بيشتر از آنكه سخنان پيامبر آريايي ، زرتشت در آن ديده شود ، بنظر مي رسد كه سخنان پيامبران سامي نژاد تاثير بيشتري پيدا كرده . وحدت ديني دراين روزگار تزلزلي تمام يافته بود. ضعف و سستي نمي توانست در برابر هيچ حمله اي تاب بياورد.دستگاهي پريشان و كاري تباه بود كه نيروي همت و ايمان ناچيزترين وكم مايه ترين قومي مي توانست آن را از هم بپاشد و يكسره نابود و تباه كند. بوزنطيه ـ چنان كه امروز مي گويند : بيزانس ـ كه دشمن چندين ساله ي ايران بود نيز از بس خود درآن روزها گرفتاري داشت نتوانست اين فرصت را به غنيمت گيرد و عرب كه تا آن روزها هرگز خيال حمله به ايران را نيز درسر    نمي پرورد جرات اين اقدام را يافت. خبرهاي راجع به ضعف و نابساماني داخلي و نبودن شاهان و فرمانروايان كار آزموده و كاردان پيوسته بگوش خليفه ي اول مي رسيد و او با جرات يافتن از اين مژده هاي اميد بخش ، بيش از پيش براي حمله بر متصرفات ايران اشتياق پيدا مي كرد و در اجراي اين مهم مصمم مي شد. 11بدين ترتيب ، كاري كه دولت بزرگ روم  با آيين قديم ترسايي نتوانست درايران از پيش ببرد ، دولت خليفه ي عرب با آيين  نورسيده ي اسلام از پيش برد. مسلمانان در اين نبرد ( عين التمر ) نيز چون جنگهاي پيشين پيروز شدند و هماورد انشان پاي به فرار نهاده در قلعه ي عين التمر موضع گرفتند و مدت چهار روز ايستادگي كردند. مهران (سردار ايراني ) پس از چهار روز مقاومت ، از خالد زنهار خواست. خالد قبول اين پيشنهاد را مشروط بدان دانست كه همه ي مردم قلعه بدون قيد و شرط تسليم مسلمانان شوند. مهران كه چاره اي جز پذيرفتن اين شرط نداشت ، با كسان خويش از قلعه بيرون رفت. خالد آن مردم را به بردگي گرفت و مسلمانان اموال و دارايي هاي آنانرا تصاحب كردند.14خيانت نيز چنان بود كه دركنار فرات ، يك جا ،  گروهي ازدهقانان جسر ساختند تا سپاه ابوعبيده به خاك ايران بتازد ، و شهرشوشتر را يكي از بزرگان شهر به خيانت تسليم عرب كرد و هرمزان حاكم آن ، بر سر اين خيانت به اسارت رفت. در ولاياتي مانند : ري ، قومس ، اصفهان ، جرجان و طبرستان ، مردم جزيه را مي پذيرفتند اما به جنگ آهنگ نداشتند و سببش آن بود كه ازبس دولت ساساني دچار بيدادي و پريشاني بود كس به دفاع از آن علاقه اي و رغبتي نداشت .  ترس و وحشت از دژخيمي و وحشي گري عرب بي رحمي و شقاوت در كشتار خود وحشتي سخت در دل مردم ايجاد كرده بود .  از جمله آورده اند كه مرزبان اصفهان  فاذوسبان نام مردي بود باغيرت ، چون ديد كه مردم را به جنگ رغبت نيست و او را تنها مي گذارند ، اصفهان را بگذاشت و با سي تن از تيراندازان خويش راه كرمان پيش گرفت تا به يزدگرد شهريار بپيوندد اما تازيان در پي او رفتند و بازش آوردند و سرانجام صلح افتاد ، برآن كه جزيه بپردازند و چون فاذوسبان به اصفهان باز آمد ، مردم را سرزنش كرد كه مرا تنها گذاشتيد و به ياري برنخاستيد سزاي شما همين است كه جزيه به عربان بدهيد. حتا از سوارن بعضي به طيب خاطر مسلماني را پذيرفتند و به بني تميم پيوستند . چنان كه سياه اسواري ، با عده اي از يارانش كه همه از بزرگان سپاه يزدگرد بودند چون كر و فر تازيان بديدند و از يزدگرد نوميد شدند به آيين مسلماني گرويدند و حتا در بسط و نشر اسلام نيز اهتمام كردند. همين نوميديها و ناخرسنديها بود كه عربان را درجنگ ساسانيان پيروزي داد.در واقع اين فتح نهاوند در آن روزگاران پيروزي بزرگ براي اعراب بود و سقوط شكست براي ايرانيان .بايد دانست كه يكي از علل سقوط سريع حكومت ساسانيان ، نزديك بودن پايتخت آن دولت به جزيره العرب و سهولت دستيابي اعراب بر آن شهر با شكوه بود. يكي ديگر از اسباب اين سقوط خيانت بعضي از سرداران و بزرگان ايران به شاه مملكت بود. بنا بر نوشته ي بلاذري ، در جنگ قادسيه چهار هزار تن از ايرانيان تحت فرماندهي ديلم راه خيانت در پيش گرفته بي آنكه وارد جنگ گردند ، تسليم تازيان شدند. 18مقاومتهاي كوچك :اين مقاومتهاي محلي غالبا بيش از يك حمله ديوانه وار عصباني نبود. پس از آن سقوط مهيب كه دستگاه حكومت و سازمان جامعه ي ايراني را درهم فرو ريخت ، اين اضطرابها و حركتها لازم بود تابار ديگر احوال اجتماعي قوام يابد و تعادل خود را به دست آورد . ري پس از سقوط نهاوند به دست عربان افتاد . مردم چندين بار با فاتحان صلح كردند و پيمان بستند اما هر چندگاه كه امير تغيير مي يافت سر به شورش مي آوردند. ابوموسي وقتي به اصفهان رسيد مسلماني بر مردم عرضه كرد. نپذيرفتند ، از آنها جزيه خواست قبول كردند و شب صلح كردند اما چون روز فراز آمد غدر آشكار كردند و با مسلماني به جنگ برخاستند تا ابوموسي با آنها جنگ كرد.ايستادگي و سختكوشي ايرانيان در اين نبرد (نبرد اليس) خالد ( سردار عرب) را چندان خشمگين ساخت كه سوگند ياد كرد كه چنانكه برآنان پيروز شود دست به غذا نبرد ، مگر آنكه نهري از خونشان جاري ساخته باشد. خالد براي راست آمدن اين سوگند دستور داد تا همه ي اسيرانرا بقتل رسانند ، و اينكار تا چند شبانروز ادامه داشت. 13در سالهاي 28 و 30 هجري تازيان دو دفعه مجبور شدند استخر را فتح كنند. در دفعه ي دوم مقاومت مردم چنان با رشادت و گستاخي مقرون بود كه فاتح عرب را از خشم و كينه ديوانه كرد. ميگويند خالد ( در نبرد ولجه ) عهد كرده بود كه تا هزار نفر را به هلاكت نرسانده باشد ، دست به غذا نبرد. وي هنگامي اقدام به خوردن غذا كرد كه مقصود و مرادش برآورده شده بود. اين نبرد در محلي بنام ولجه اتفاق افتاد و بهمين اعتبار به نبرد ولجه معروف گرديد. 12عبد الله بن عامر وقتي دانست كه مردم بر ضد عربان به شورش برخاسته اند و عامل وي را كشته اند « سوگند خورد كه چندان بكشد از مردم استخر كه خون براند. به استخر آمد و به جنگ بستد و خون همگان مباح گردانيد و چندان كه ميكشتند خون نمي رفت تا آب گرم بر خون مي ريختند . پس برفت و عدد كشتگان كه نام بردار بودند چهل هزاركشته بود بيرون از مجهولان » مقاومتهاي مردم دلاور ايران با چنين قساوت و جنايتي در هم شكسته مي شد اما اين سخت كُشيها هرگز نميتوانست اراده و روح آن عده ي معدودي را كه در راه دفاع از يار و ديار خويش خون و عمر و زندگي خود را نثار   مي كردند يكسره خفه و تباه كند. هر شهر كه يكبار اسلام آورده بود و تسليم شده بود وقتي ناراضيان در آن شهر دوباره مجال سركشي مي يافتند در شكستن پيماني كه با عربان بسته بود ديگر لحظه اي ترديد و درنگ نمي كرد. در سال سي ام هجري مردم خراسان كه قبول اسلام كرده بودند مرتد شدند و عثمان خليفه ي مسلمان عبدالله بن عامر و سعيد بن عاص را فرمان دادكه آنان را سركوبي نمايند. براي دوم بار عربان مجبور شدند گرگان و طبرستان و تيمشه را فتح كنند. قتل عمر:توطئه قتل عمر كه بعضي از ايرانيان ساكن مدينه در آن دست اندركار بودند گواه اين دعوي است. ابولولو فيروز كه در سال پس از فتح نهاوند عمر بر دست او كشته شد از مردم نهاوند بود .رفتار فاتحان:هيچ چيز مضحك تر و شگفت انگيز تر و در عين حال ظالمانه تر از رفتار اين فاتحان خشن و ساده دل نسبت به مغلوبان نبود . فاتح سيستان عبد الرحمن بن سمره سنتي نهاد كه «راسو و جژ را نبايد كشت » اما گويا سوسمار خواران گرسنه چشم از خوردن راسو و جژ نيز نمي توانستند خودداري كنند. اما وحشي طبعي و تندخويي فاتحان وقتي بيشتر معلوم گشت كه زمام قدرت را در كشور فتح شده به دست گرفتند. اعرابيي را بر ولايتي والي كردند جهودان را كهدر ناحيه بودند گرد آورد و از آنها درباره ي مسيح پرسيد . گفتند او را كشتيم و به دار زديم. گفت آيا خونبهاي او را نيز پرداختيد؟ گفتند نه. گفت به خدا سوگند كه از اينجا نرويد تا خونبهاي او را بپردازيد. ابوالعاج بر حوالي بصره والي بود مردي را از ترسايان نزد او آوردند پرسيد نام تو چيست ؟مرد گفت « بنداد شهر بنداد » گفت سه نام داري و جزيه ي يك تن را ميپردازي؟ پس فرمان داد تا با زور جزيه ي سه تن از او بستاندند. با اين همه ديري بر نيامد كه مقاومتهاي محلي نيز از ميان رفت و عرب با همه ناتواني و درماندگي كه داشت بر اوضاع مسلط گشت و از آن پس محرابها و منارهها جاي آتشكدهها و پرستشگاه ها را گرفت . زبان پهلوي جاي خود را به لغت تازي داد. گوش هايي كه به شنيدن زمزمه هاي مغانه و سرودهاي خسرواني انس گرفته بودند بانگ تكبير و طنين صداي موذن را با حيرت و تاثر تمام شنيدند.كساني كه مدتها از ترانه هاي طُرب انگيز بارُبد و نكيسا لذت برده بودند ، رفته رفته با بانگ حدي و زنگ شتر مانوس شدند. زندگي پر زرق و برق اما ساكن و آرام مردم از غوغا و هياهوي بسيار آكنده گشت. به جاي باژ و برسم و كستي و هوم،  زمزمه نماز و غسل و روزه و زكوت و حج به عنوان شعائر ديني رواج يافت. درباره اعراب از زبان شاهنشاه ايران چنين نقل شده است.“ خسرو پرويز “ مي گويد : «  اعراب را نه در كار دين هيچ خصلت نيكو يافتم و نه در كار دنيا. آنها را نه صاحب عزم و تدبير ديدم و نه اهل قوت و قدرت. آنگاه گواه فرومايگي و پستي همت آنان بس كه آنها با جانوران گزنده و مرغان آواره در جاي و مقام برابرند فرزندان خود را از راه بينوايي و نيازمندي مي كشند و يكديگر را بر اثر گرسنگي و درماندگي مي خورند از خوردنيها و پوشيدنيها و لذتها و كامرانيهاي اين جهان يكسره بي بهره اند. بهترين خوراكي كه منعمانشان مي توانند به دست آورد گوشت شتر است كه بسياري از درندگان ، آن را از بيم دچار شدن به سبب ناگواري و سنگيني نمي خوردند »در برابر سيل هجوم تازيان شهرها و قلعه هاي بسيار ويران گشت. خاندان ها و دودمانهاي زياد بر باد رفت. نعمتها و اموال توانگران را تاراج كردند و غنايم و انفال نام نهادند. دختران و زنان ايراني را در بازار مدينه فروختند و سبايا و اسرا خواندند. مي گويند در يك روز بيش از 42 هزار زن ايراني در ميان اعراب به عنوان كنيز تقسيم كردند. و بيش از 40 هزار پسر نوجوان ايراني را با سوزن دوك اَخته كرده ( قدرت جنسي را از آنها گرفتند)  و به عنوان غلام چونان حيوان آنها را بكار گرفتند.  از پيشه وران و برزگران كه دين مسلماني نپذيرفتند باج و ساوگران به زور گرفتند و جزيه نام نهادند.    همه ي اين كارها را نيز عربان در    سايه ي شمشير و تازيانه انجام  ميدادند.  هرگز در برابر اين كارها هيچ كس آشكارا ياراي اعتراض نداشت . در مهاباد 70 هزار سرباز ايراني را در يك روز از بالاي پرتگاه به پايين فرستادند و همگي را به قتل رساندند. حد و جرم و قتل و حرق ،تنها جوابي بود كه عرب ، خاصه درعهد اُمويان به هرگونه اعتراضي مي داد. خشونت و قساوت عرب نسبت به مغلوب شدگان بي اندازه بود.آنها كه تعصب عربي خود را فراموش نكرده بودند ، حكومت خود را بر اصل  « سيادت عرب » نهاده بودند. عرب با خود پسندي كودكانه اي كه در هر فاتحي هست مسلمانان ديگر را موالي يا بندگان خويش ميخواند. تحقير و ناسزايي كه در اين نام ناروا وجود داشت ،كافي بود كه همواره ايرانيان را نسبت به عرب بدخواه وكينه توز نگهدارد. در منظومه اي كه به خط پهلوي مربوط به سيزده قرن پيش بروي پوست آهو و در نزديكي شهر سليمانيه ( شهري در كردستان عراق ) بدست آمده و در آن هنگامي كه اعراب ستمگر به شهر “ زور “ حمله كرده بودند و آتشكده ها را ويران و مردان و زنان ايراني را قتل عام ميكردند چنين سروده شده :هورمزگان رمان آتران كژان                              ويشان شا ردو گوره گوره كان  زور كار عارب كردن خاپور                        گناي پاله هتا شاره زور و كنيكان و ديل بشينا                         ميرد آزاتلي و روي هوينا رويشت زرتشت مانووه بي كس

                   بزيكانيكا هورمز و هيچ كس

ترجمه :

نيايشگاهها ويران شد، آتش ها خاموش گرديد

  بزرگ بزرگان خود را نهان كردنندعرب هاي ستمكار خراب كردند روستاها را تا شهر زورزنان و دختران به را اسارت گرفتند آزادمردان در خون خود غلتيدند كيش زرتشت بي ياور ماند اهورامزدا (هرمز) به هيچ كس مهر نورزيد.»حكومت و قضاوت نيز همه جا مخصوص عرب بود و هيچ ايراني ولامسلمان هم به اين گونه مناصب و مقامات نمي رسيد. نغمه هاي كهن :درآن روزها كه باربد و نكيسا با نواي پهلوي و ترانه هاي خسرواني در و ديوار كاخ خسروان را در  امواج  لطف و ذوق فرو مي گرفتند ، زبان تازي دركام فرمانروايان صحرا از ريگهاي تفته ي بيابان نيز خشك تر و بي حاصل تر بود. در سراسر آن بيابانهاي فراخ بي پايان اگر نغمه اي طنين مي افكند ، سرود جنگ و غارت و نواي راهزني و مردم كُشي بود. نه پندي و حكمتي بر زبان قوم جاري بود و نه شوري و مهري از لبهاشان مي تراويد. شعرشان توصيف پشك شتر بود و خطبه شان تحريض به جنگ . به خلاف ايران كه زبان آن سراسر معني و حكمت بود. اندرزنامه هاي لطيف و سخنان دلپذير داشتند. كتابهاي ديني و سرودهاي آسماني زمزمه مي نمودند. داستانهاي شيرين از پادشاهان گذشته در خداينامه ها مي سرودند. هر طبقه را زباني و خطي جداگانه بود. در دربار شاهان زبانهاي خوزي و پارسي و دري هر يك جايي و مقامي داشت.   زبان ايراني زبان شعر و ادب و زبان ذوق و خرد بود .زبان قومي بود كه از خرد و دانش و فرهنگ و ادب به قدركفايت بهره داشت. با اين همه اين قوم ، «كه به صد زبان سخن  مي گفتند » وقتي  ، با اعراب مسلمان روبرو گشتند « آيا چه شنيدند كه خاموش شدند؟»زبان تازي پيش از آن ، زبان مردم نيمه وحشي محسوب مي شد و لطف و ظرافتي نداشت. زبان گمشده: آنچه از تامل در تاريخ بر مي آيد اين است كه عربان هم از آغاز حال ، شايد براي آن كه ازآسيب زبان ايرانيان درامان بمانند ، و آن را همواره چون حربه ي تيزي دردست مغلوبان خويش نبينند. در صدد بر آمدند زبان ها و لهجه هاي رايج در ايران را از ميان ببرند.به همين سبب هر جا كه در شهرهاي ايران به خط و زبان و كتاب و كتابخانه برخوردند با آنها سخت به مخالفت برخاستند. وقتي قتيبه بن مسلم سردار حجاج بار دوم به خوارزم رفت و آن را بازگشود هر كس را كه خط خوارزمي مينوشت و از تايخ و علوم و اخبار گذشته آگاهي داشت از دَم تيغ بي دريغ درگذاشت و موبدان و هيربدان قوم را يكسر هلاك نمود و كتابهايشان همه بسوزانيد و تباه كرد تا آنكه رفته رفته مردم امي ماندند و از خط و كتاب بي بهره گشتند و اخبار آنها اكثر فراموش شد و از ميان رفت. اين واقعه نشان مي دهد كه اعراب زبان و خط مردم ايران را به مثابه ي حربه اي تلقي مي كرده اند كه اگر در دست مغلوبي باشد ممكن است بدان با غالب در آويزد و به ستيزه و پيكار برخيزد.بهانه ي ديگري كه عرب براي مبارزه با زبان و خط ايران داشت اين نكته بود كه خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قرآن مي شمرد. در واقع از ايرانيان حتا آنها كه آيين مسلماني پذيرفته بودند زبان تازي را           نمي آموختند و از اين رو بسا كه نماز و قرآن را نيز نمي توانستند به تازي بخوانند. نوشته اند كه « مردمان بخارا به اول اسلام در نماز قرآن به پارسي خواندندي و عربي نتوانستندي آموختن ».  كتاب سوزي : بدين گونه شك نيست كه در هجوم تازيان بسياري از كتابها و كتابخانه هاي ايران دستخوش آسيب فنا گشته است. براي عرب كه جز كلام خدا هيج سخن را قدر نميدانست كتابهايي كه از آن مجوس بود و البته نزد وي دست كم مايه ي ضلال بود چه فايده داشت كه به حفظ آنها عنايت كند؟در دوره هايي كه دانش و هنر به تقريب در انحصار موبدان و بزرگان و دانشمندان بوده است از ميان رفتن اين دو طبقه ناچار ديگر موجبي براي بقاي آثار و كتابهاي آنها باقي نمي گذاشته است. مگر نه اين بود كه در حمله ي تازيان موبدان بيش از هر    طبقه ي ديگر مقام و حيثيت خويش را از دست دادند و تار و مار و كشته و تباه گرديدند ؟ با كشته شدن و پراكنده شدن اين طبقه پيداست كه ديگر كتابها و علوم آنها نيز كه به درد تازيان هم نميخورد موجبي براي بقا نداشت . نام بسياري از كتابهاي عهد ساساني در كتابها مانده است كه نام و نشاني از آنها باقي نيست . گفته اند كه وقتي سعد بن ابي وقاص بر مدائن دست يافت در آنجا كتابهاي بسيار ديد. نامه به عمر بن خطاب نوشت و در باب اين كتابها دستوري خواست عمر در پاسخ نوشت كه آن همه را به آب افكن كه اگر آنچه در آن كتابها هست سبب راهنمايي است خداوند براي ما قرآن فرستاده است كه از آنها راه نمايان تر است و اگر در آن كتابها جز مايه ي گمراهي نيست خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است. از اين سبب آن همه كتابها را در آب يا آتش افكندند. گويند چنان كتاب از ايران بردند كه شش ماه حمام مصر را با سوزاندن كتابهاي ايران گَرم ميكردند.به هر حال از وقتي حكومت ايران به دست تازيان افتاد زبان ايراني نيز زبون تازيان گشت. آغاز سكوت :در اين خموشي و تاريكي وحشي و خون آلودي كه در اين روزگاران نزديك دو قرن بر تاريخ ايران سايه افكنده است بيهوده است محقق در پي يافتن برگه هايي از شعر فارسي بر آيد. زيرا محيط آن زمانه هيچ براي پروردن شاعري پارسي گوي مناسب نبود. آنچه عرب در آن دوره از شعر درك مي كرد قصيده هايي بود كه عربان در ستايش و نكوهش بزرگان روزگار خويش   مي سرودند يا قطعه هايي كه به نام رَجَز ميگفتند و از شور و حماسه ي جنگي آكنده بود. در آن روزگاران كه قوم ايراني مغلوب تازيان گشته بود و جز نقش مرگ و شكست و فرار در پيش چشم نداشت تا رَجَز بسرايد. ستايش زن و شراب نيز كه ماده ي غزل ميتوانست باشد تجاوزي به حرمت و حرم مسلمانان بود و هرگز مورد اغماض تازيان واقع نمي گشت. هر اعتراض و هر شكايتي كه در چنان روزگاري به زبان يكي از ايرانيان برمي آمد به شدت خفه مي شد. خلفا مكرر شاعران و گويندگاني را كه به زبان تازي از مفاخر ايران و از تاريخ گذشته ي نياكان خويش سخن ياد       مي كردند آزار و شكنجه مي دادند. فرياد خاموشان :در برابر مظالم و فجايعي كه عربان در شهرها و روستاها بر مردم روا مي داشتند جاي اعتراض نبود. هر كس در مقابل جفاي تازيان نفس بر  مي آورد كافر و زنديق شمرده مي شد و خونش هدر ميگشت. شمشير غازيان و تازيانه ي حكام هرگونه صداي اعتراضي را خفه و خاموش مي كرد. آهنگ پارسي :بدين گونه زبان تازي با پيام تازه اي كه از بهشت آورده بود و با تيغ آهيخته اي كه هر مخالفي را به دوزخ بيم مي داد زبان خسروان و موبدان و اندرزگران و خنياگران كهن را در تنگناي خموشي افكند.نبرد روشنايي :نبردي كه ايرانيان درطي اين دو قرن با مهاجمان عرب كردند همه درتاريكي خشم و تعصب نبود. در روشني دانش و خرد نيز دوام داشت و بازار مشاجرات وگفتگوهاي ديني و فلسفي گرم بود. آيين زرتشت :مانند ديگر اديان روحاني آن قدرت را داشت كه عشق به نيكي و روشني را در دلها برانگيزد و غبار ريمني و اهريمني را از جانها بزدايد و محو كند گذشته از آن دين كار و كوشش بود و بيكارگي و گوشه نشيني و مردم گريزي را پاك و ايزدي      نمي شمرد .تكليف آدمي را آن مي دانست كه در زندگي با دروغ و زشتي و پستي پيكار كند و آن را در بند كند. فديه و قرباني و باده گساري را بيهوده ميشمرد و نمي پسنديد . زهد و رياضتي نيز كه در دينهاي ديگر هست در آيين زرتشت در كار نبود. در كشاكشي كه ميان نيكي و بدي هست ، تكليف آدمي را چنين مي دانست كه نيكي را در وجود هرمزد ياري كند. اين تكليف كه براي آدمي زاد مقرر بود از آزادي و اختياري كه انسان در كارهاي خويش مي داشت حكايت مي كرد. بنابراين جبر و سرنوشت نيز كه اسباب عمده ي انحطاط دينهاست در آيين زرتشت راه نداشت. انسان ياراي آن را نداشت كه نيكي را يا بدي را برگزيند و ياري كند. اين ديگر به اختيار او و  به خواست او بسته بود. رهايي و رستگاري او نيز به همين خواست و همين اختيار بستگي داشت. در چنين آييني كه آدمي مسئول كار و كردار خويش است ديگر جايي براي تقدير و سرنوشت نيست و كسي نمي تواند گناه كاهلي و كناره جويي خويش را بر گردن تقدير نامعلوم  بي فرجام بگذارد ديني كه چنين ساده و سودمند بود به خوبي مي توانست راه روشني و پاكي را به مردم نشان دهد و شوق به معرفت و عمل را در دلها برانگيزد. اما چنين كاري دستگاه مرتبي مي خواست كه از فساد و آلايش فريبكاران دور بماند و چنين دستگاهي در پايان دوره ي ساساني در ايران نبود. “  آيين ماني “ :آيين ماني نخستين بدعت ديني بود كه با سر و صداي بسيار ازين تصادم آرا و عقايد پديد آمد. آيين ماني كه در واقع معجوني از عقايد و مذاهب متداول آن عصر بود نزد مغان بدعتي بزرگ تلقي شد و چنان كه در تاريخها آورده اند موبدان براي برانداختن آن جهد بسيار كردند.در حقيقت ماني يك مصلح ديني بود كه براي اصلاح كيش زرتشت بپا خواسته بود. “  مزدك “ :چندي پيش نيامد كه مزدك ظهور كرد و سخناني تازه تر آورد. اين مزدك چنانكه از اخبار برمي آيد خود از موبدان بود و آيين تازه اي هم كه آورد تاويلي از زرتشت به شمار مي آمد. آيين مزدك پس ازسقوط ساسانيان باقي ماند و گاهي نيز بانام خرم ديني به معارضه ي مسلمانان برخاست.يك دورنما ازآنچه گذشت: نخست توفاني سهمگين و خروشان برآمد كه دولت ساساني و ايران را زيرورو كرد. شهرها تسخير شد و مالها به تاراج رفت . چندي بعد حجاج در عراق وقتيبه درخراسان و ديگر عربان در همه جا كشتارها و بيدادگريهاي سخت براه انداختند. ديري نيامد كه مغلوبان پيكاري سخت با فاتحان آغاز نهادند. ابومسلم و مقنع در خراسان ، و جاويدان و بابك درآذربايجان و سپهبد خورشيد و مازيار در طبرستان به كوشش برخاستند زيرا كه براي رهايي از خواريها و كوچك شماريهاي عربان ، مردم ايران جز رستاخيز چاره اي نمي ديدند . ديروز ، امروز و فرداتاريخ زرتشتيان با پيدايش اشو زرتشت آغاز ميشود. در دوران پادشاهي گشتاسب كياني زرتشتيان افزايش       مي يابند. در دوران هخامنشي بيشتر پادشاهان و مردمان زرتشتي بودند بدون آن كه زرتشتي دين رسمي باشد. ساسانيان دين زرتشتي را دين رسمي كشور كردند. دين و حكومت تواماني هستند كه مي توانند به يكديگر نيرو دهند. ولي تاريخ نشان مي دهد  كه هر زمان كه دين سالاران با كشور مداران يكي   شده اند ، دين تحريف و حكومت فاسد شده است. در دوران هخامنشي ، كه دين رسمي وجود نداشت و پادشاهان به ساير دين ها احترام ميگذاشتند ، ايران زمين مهد آزادي انديشه بود و آفريننده حقوق بشر شد. در دوران ساسانيان كه دين و حكومت يكي شد ، دين در خدمت سياست درآمد و خرابي دين و حكومت هر دو را باعث گرديد!در سده هفتم ، تازيان ايران را گرفتند . گروهي از زرتشتيان ، زير فشار تازيان و تعصب ايرانيان تازه مسلمان ، تَركِ دين كردند و گروهي ، در سده نهم به هندوستان مهاجرت نمودند تا در محيطي آزاد ، فرهنگ ديني خود را پاسداري كنند و به آيندگان بسپارند. گروهي از زرتشتيان كه در ايران مانده بودند ، آتش عشق به دين بهي را در كانون سينه و خانواده خود گرم و پر فروغ نگاهداشتند.يورش سخت تر در دوران استيلاي مغول و مغولان تازه مسلمان شده به زرتشتيان ، كليميان مسيحيان و مسلمانان شيعه وارد آمد. بسياري كشته شدند و گروهي به نقاط دور دست پناه بردند تا از ستم و تهديد مغولان بركنار مانند.در زمان صفويان كه شيعه دين رسمي ايران شد ، فشار به غير شيعه از جمله زرتشتيان شدت گرفت و بار ديگر ، تعداد زيادي كشته شدند. اين وضع ناهنجار در زمان قاجار هم ادامه داشت.در دوران سلطنت ناصرالدين شاه قاجار ، پارسيان هند كه از بيداد و فشار وارده به همكيشان خود در ايران آگاهي يافتند ، نماينده عالي رتبه اي به نام مانكجي ليمجي هاتريا  را به ايران فرستادند.  او نزد شاه شكايت برد و با پشتيباني حكومت هند (امپراتوري انگليس ) موفق شد ، از آن فشارها تا حد زيادي بكاهد.از روي نامه هاي متبادله مانكجي و ناصرالدين شاه كه امروز موجود است ، فشار و تبعيض ظالمانه نسبت به زرتشتيان از جمله شامل موارد زير بود :J        زرتشتيان مجبور بودند علامت مشخصه اي روي لباس خود بزنند تا از مسلمانان تميز داده شوند J         زرتشتيان در موقع خريد ، حق نداشتند به اجناس مورد نظر و به ويژه اغذيه و ميوه دست بزنند. زيرا به عقيده مسلمانان آن مواد ، نجس مي شد !J        زرتشتيان حق نداشتند در برابر آخوندهاي مسلمان ، سوار خر بمانند و يا در بازار سوار خر حركت كنند. (در آن زمان وسيله نقليه معمولي الاغ بود ).J         زرتشتيان  روزهاي باراني نمي بايست بيرون بروند كه مبادا خيابان آلوده بشود.J    
 اگر جواني زرتشتي مسلمان ميشد ، برادران و خواهران او ، از ارث والدينشان محروم ميشدند و همه ارث به جوان تازه مسلمان شده ميرسيد ( اين كار نسبت به يهوديان هم انجام مي شد و وسيله اي بود        براي ترغيب و اجبار زرتشتيان و يهوديان به پذيرفتن اسلام ) .J      هنگامي كه يك نفر زرتشتي به دست يك نفر مسلمان كشته ميشد ، مسلمان قاتل قصاص نمي شد و تنها مي بايست خون بها (ديه ) به وارث مقتول زرتشتي پردازد و به اين ترتيب مسلمانان از ريختن خون زرتشتيان ترس نداشتند. ( فلسفه زرتشت ، دكتر فرهنگ مهر ).اما در جريان انقلاب مشروطه و پس از آن بسياري از اين قوانين مسخره ي هزار و چهارصدساله برداشته شد و زرتشتيان آزادي عمل بيشتري پيدا كردند و توانستند در مجلس ملي ايران نماينده داشته باشند . پس از استقرار خاندان پهلوي در ايران و سركار آمدن رضاشاه اوضاع و احوال زرتشتيان و ديگر اقليتهاي ديني بهتر شد و  آنان را گرامي داشتند . و از آن زمان تاكنون زرتشتيان نسبت به سابق آزادي نسبي بيشتري دارند و اكنون اين آزادي بيشتر ظاهري ست و در عمل زرتشتيان در تنگناهاي زيادي قرار دارند . به ياري اهوراي پاك روزي رسد كه تمام اين تنگناها و كاستي ها و تعصبها از ميان رود.
   منابع و ماخذ :1 دو قرن سكوت ، دكتر عبدالحسين زرين كوب2 ـ تاريخ ده هزار ساله ايران ، عبدالعظيم رضايي3 ـ ديدي نو از ديني كهن ( فلسفه زرتشت ) ـ دكتر فرهنگ مهر4 ـ ايران در زمان ساسانيان ، پرفسور آرتور كريستن سن5 ـ ايران ( از آغاز تا اسلام ) ، پرفسور رومن گيرشمن6 ـ تاريخ ايران (از سلوكيان تا فروپاشي دولت ساساني ) ،]  پژوهش دانشگاه كيمبريج [7 ـ تاريخ طبري ، محمد بن جرير طبري  

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

جمعه 1386/01/10

سورنا سردار شجاع اشکانی 

سورنا معاصر با ارد اول (قرن اول قبل از میلاد) بود و از نظر شهرت و ثروت پس از شاه رتبه اول را داشت و تنها کسی بود که اجازه داشت در موقع تاجگذاری شاه کمر بند شاهی را بکمر ببند. سورنا در یک خانواده اشرافی متولد شده بود و او قدی بلند و چهری بسیار زیبا داشت، خردمند و شجاع بود. پلوتارش (Plutarch ) تاریخ نویس یونانی در باره سورنا مینویسد: هنگام سفر هزار شتر وسائل سفر او را حمل میکردند و زنهای سورنا در دویست کالسکه همراه او بودند، هزار سواره نظام زره پوش و همچنین هزار سواره نظام عادی او را همراهی میکردند. او بیش از ده هزار سواره نظام و خدمه داشته است.
سورنا شهر سلوکیه را تصرف کرد و ارتش روم را که فرماندهی آنرا سیاستمدار رومی کراسوس که جنبش اسپارتاکوس را در روم سرکوب کرده بود بعهده داشت در سال 53 قبل از میلاد در
Karrhai
(ترکیه امروز) شکست میدهد. کراسوس و پسرش در این جنگ کشته می شوند و سپاهیان رومی به اسارت اشکانیان در میآیند.

پلوتارش در باره این جنگ مینویسد:

"سورنا سر و دست کراسوس را میفرستد برای ارد که برای بستن یک پیمان صلح در ارمنستان بسر میبرد. سورنا اما در سلوکیه این شایع را منتشر میکند که کراسوس زنده است و بزودی به شهر آورده میشود. سورنا یکی از اسرای رومی(
Gajus Paccianus
) که شباهتی با کراسوس داشت شبیه یک ملکه آرایش کرد و سوار بر اسب به شهر آورد. در شهر یک تاتر خیابانی با شیپور زنان و روسپان رقاص "کراسوس" و دیگر اسرای رومی را همرای میکردند. در صف مقدم تاتر خدمه های ارتش روم سوار بر شتر و با یک نیزه با سر جدا شده سربازان رومی در حرکت بودند". در واقع سورنا رسم رومیان که بعد از پیروزی به روم باز میگشتند با این تاتر خیابانی استهزا میکند

محبوبتب سورنا که
۳۰ سال از عمرش نگذشته بود بین سپاهیان بعد از پیروزی بر ارتش روم باعث وحشت شاه گردید و مدتی بعد از این پیروزی او به دستور شاه به قتل رسید.
نبرد حران مشهورترین نبرد ایران و روم که در این نبرد سردار سورنای جوان بر کراسوس سردار مشهور رومی غلبه کرد کراسوس و پسرش هر دو در این جنگ کشته شدند

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

جمعه 1386/01/10

نامه یزد گرد سوم بعد از شکست در جنگ قادسیه به عمر!.این ترجمه اگه ایرادی داره به بزرگیتون ببخشید!

پس از نبرد دليرانه و رزم پهلوانی قادسيه وکشته شدن سپهسالار ايران "رستم فرخزاد" به دست اعراب که توفان شن بر سپاهيان ايران فرو ريخت و مايه شکستشان شد، نيروهای رزمنده ايران پراکنده شدند.يزدگردسوم شاهنشاه دلاور و بيباک ايران، به اميد فراهم کردن نيروهای کار آمد و پيکارجوی تازه، تلاشی همه سويه را آغاز کرد. ميان نبرد قادسيه تا نهاوند، چهار ماه به درازا کشيد. عمرابن خطاب در اين ميانه نامه ای به شاهنشاه ايران می فرستد که پاسخی دندان شکن دريافت می کند.
او در اين نامه يزدگرد را به خدا پرستی و دست کشيدن از آتش پرستی و روی آوردن به خدای تازيان به نام "الله و اکبر" و پذيرفتن دين اسلام فرا می خواند.

متن نامه عمربن الخطاب ، به یزدگرد سوم                                                       
بسم الله الرحمن الرحیم
از : عمربن الخطاب خليفه مسلمین به: يزدگرد سوم شاه فارسی
من آينده خوبی برای تو و ملتت نمی بينم ، مگر اينکه پيشنهاد من را قبول کرده و بيعت نمايی .
زمانی سرزمين تو بر نيمی از جهان شناخته شده حکومت می کرد ليکن اکنون چگونه افول کرده ؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست . من راهی را برای نجات به تو پيشنهاد می کنم .شروع کن به عبادت خدای يگانه ، يک خدای واحد، تنها خدايی که خالق همه چيز در جهان است ما پيغام او را برای تو و جهان می آوريم به ملتت فرمان ده که آتش پرستی را که کذب می باشد ، متوقف کنند و به ما بپيوندند ، برای پيوستن به حقيقت.
الله خدای حقيقی را بپرستيد ، خالق جهان را ، الله را پرستش نماييد و اسلام را به عنوان راه رستگاری خود قبول کنيد اکنون به راههای شرک و پرستشهای کذب پايان ده و اسلام بياوريد تا بتوانيد الله اکبر را به عنوان ناجی خود قبول کنيد. با اجرای اين تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسيان را پيدا خواهی نمود ،‌ اگر تو بدانی چه چيز برای پارسيان بهتر است تو اين راه را انتخاب خواهی کرد ، بيعت تنها راه می باشد .
الله اکبر
(محل مهر عمر)
خليفه مسلمين عمربن الخطاب
*****************************
يزدگرد سوم ، شاهنشاه ايران به او چنين پاسخ می دهد:
به نام اهورا مزدا، آفريننده جان و خرد
از سوی شاهنشاه ايران، يزدگرد به عمرابن خطاب خليفه تازيان
تو در اين نامه ما ايرانيان را به سوی خدای خود که "الله اکبر"نام داده ايد، می خوانيد و از روی نادانی و بيابان نشينی، خود بی آنکه بدانيد ما کيستيم و چه می پرستيم، می خواهيد که به سوی خدای شما بياييم و "الله اکبر" پرست شويم.شگفتا که تو در پايه خليفه عرب نشسته يی ولی آگاهيهای تو از يک عرب بيابان نشين فراتر نمی رود. به من پيشنهاد می کنی که خدا پرست شوم. ای مردک، هزاران سالست که آرياييان در اين سرزمين فرهنگ و هنر، يکتا پرست می باشند و روزانه پنج بار به درگاهش نيايش می کنند. هنگامی که ما پايه های مردمی و نيکو ورزی و مهربانی را در سراسر جهان می ريختيم و پرچم "پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک" را در دست داشتيم، تو و نياکانت در بيابانها می گشتيد و مار و سوسمار می خورديد و دختران بيگناهتان را زنده به گور می کرديد.تازيان که برای آفريده های خدا ارزشی نمی شناسند و سنگدلانه آنها را از دم تيغ می گذرانند و زنان را آزار می دهند و دختران را زنده به گور می کنند و به کاروانها می تازند و به راهزنی و کشتار و ربودن زن و همسر مردم دست می زنند، چگونه مارا که از همه اين زشتيها بيزاريم، می خواهند آموزش خدا پرستی بدهند؟به من می گويی که از آتش پرستی دست بردارم و خدا پرست شوم؟ ما مردم ايران، خدا را در روشنايی می بينيم. فروغ و روشنايی تابناک و گرمای خورشيدی آتش در دل و روان ما، جان می بخشند و گرمی دلپذير آنها، دلها و روانهای ما را به يکديگر نزديک می کنند تا مردم دوست، مهربان، مردم دار، نيکخواه باشيم و رادی و گذشت را پيشه سازيم و پرتو يزدانی را در دلهای خود هماره زنده نگهداريم.
خدای ما "اهورا مزدای" بزرگ است و شگفت انگيز است که تازه شما هم او را خواسته ايد نام بدهيد و "الله و اکبر" را برای او بر گزيده ايد و او را به اين نام صدا می کنيد. ولی ما با شما يکسان نيستيم، زيرا ما به نام "اهورا مزدا" مهرورزی و نيکی و خوبی و گذشت می کنيم و به درماندگان و سيه روزان، ياری می رسانيم و شما به نام "الله اکبر" خدای آفريده خودتان دست به کشتار و بدبختی آفرينی و سيه روزی ديگران می زنيد.چه کسی در اين ميان تبهکار است، خدای شما که فرمان کشتار و تاراج و نابودی را می دهد؟ يا شما که به نام او چنين می کنيد؟ يا هردو؟شما از دل بيابانهای تفته و سوخته که همه روزگارتان را به ددمنشی و بيابان گردی گذرانده ايد، برخاسته ايد و با شمشير و لشکر کشی می خواهيد آموزش خدا پرستی به مردمانی بدهيد که هزاران سالست شهريگرند و فرهنگ و دانش و هنر را همچون پشتوانه نيرو مندی در دست دارند؟ شما به نام "الله اکبر" به اين لشکريان اسلام جز ويرانی و تاراج و کشتار چه آموخته ايد که می خواهيد ديگران را هم به سوی اين خدای خودتان بکشيد؟امروز تنها نا يکسانی که مردم ايران با گذشته دارند آن است که ارتش آنها که فرمانبردار "اهورا مزدا" بوده، از ارتش تازيان، که تازه پيرو"الله اکبر"شده اند، شکست خورده اند و مردم ايران به زور شمشير شما تازيان بايد همان خدا را ولی با نام تازی بپذيرند و بپرستند و در روز پنج بار به زبان عربی برايش نماز بگذارند. زيرا "الله اکبر" شما تنها زبان عربی می داند.

به تو سفارش می کنم به دل همان بيابانهای سوزان پر سوسمار خويش برگرد و مشتی تازی بيابان گرد و سنگدل را به سوی شهرهای آباد همچون جانوران هار، رها مکن و از کشتار مردم و تاراج دارايی آنان و ربودن همسران و دخترانشان به نام "الله اکبر" خود داری نما و دست از اين زشتکاری ها و تبهکاريها بکش.آرياييان، مردمی با گذشت، مهربان و نيک انديشند. هر جا رفته اند تخم نيکی و دوستی و درستی پاشيده اند. از اين رو از کيفر دادن شما برای نابکاريهای تو و تازيان، چشم خواهند پوشيد.شما با همان "الله اکبر" تان در همان بيابان بمانيد و به شهرها نزديک مشويد که باورتان بسيار هراسناک و رفتارتان ددمنشانه است.
مهر
یزدگرد ساسانی

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

پنجشنبه 1386/01/09
با طلوع دولت هخانشي كه به وسيله كوروش کبير پارسي از خاندان معروف بنياد گرديد (حدود 550 ق.م) ، ايران در صحنه تاريخ جهاني نقش فعال و تعيين كننده أي يافت . همچنين ، اين دولت منشاء و مركز يك تمدن و فرهنگ ممتاز آسيايي و جهاني دنياي باستان شناخته شد. 
كوروش کبير، پادشاه سرزمين انشان (انزان ، در حدود شوش نواحي ايلام جنوبي) و سر كرده سلحشور و محبوب طوايف پارسه (پارس) كه قلمرو او و پدرانش در آن ايام تابع حكومت پادشاهان خاندان ديااكو محسوب مي شد، با شورش بر ضد آستياگ و پيروزي بر او ، هگمتانه (اكباتان ، همدان) را گرفت (549 ق.م.) . وي ، خزاين و ذخاير تختگاه ماد را هم وفق روايت يك كتيبه بابلي ، به " انشان " برد و سرانجام به فرمانروايي طوايف ماد در ايران خاتمه داد . 

غلبه سريع او بر قلمرو ماد كه بلافاصله بعد از سقوط همدان تحت تسلط او در آمد ، در نزد پادشاهان عصر موجب دلنگراني شد . كوروش براي مقابله با اتحاديه اي كه با شركت ليديه ، بابل و مصر بر ضد او در حال شكل گرفتن بود ، خود را ناچار به درگيري با آنها يافت . 

پس از آن ، بلافاصله با سرعتي بي نظير، به جلوگيري از هجوم كرزوس پادشاه ليديه ، كه با عجله عازم تجاوز به مرزهاي ايران بود ، پرداخت . در جنگ ، كرزوس مغلوب شد و سارديس (اسپرده ، سارد) پايتخت او به دست كوروش افتاد (546ق.م.). اين پيروزي ، آسياي صغير را هم برقلمرو وي افزود (549 ق.م.) اما ، قبل از درگيري با بابل و ظاهرا" براي آنكه هنگام لشكر كشي به بين النهرين مانند آنچه براي هووخ شتره ، پادشاه ماد ، در هنگام عزيمتش به جنگ با آشور پيش آمد، دچار حمله سكاها نشود ، چندي در نواحي شرقي فلات به بسط قدرت و تامين حدود پرداخت . بالاخره ، با عبور از دجله حمله به بابل را آغاز كرد و تقريبا" بدون جنگ آن را فتح كرد (538 ق.م.) با فتح بابل ، سرزمينهاي آشور و سوريه و فلسطين هم كه جزو قلمرونبونيد- پادشاه بابل -  بود نيز ، به تصرف كوروش در آمد . اما، در گيريهايي كه در نواحي شرقي كشور در حوالي گرگان و اراضي بين درياچه خزر و درياچه آرال براي او پيش آمدو ظاهرا" به مرگ او منجر شد (529 ق.م.) ، او را از اقدام به لشكر كشي به مصر ، كه در گذشته با ليديه و بابل برضد وي هم پيمان شده بودند ، مانع گشت . 

پسرش ، كمبوجيه اين مهم را انجام داد (525 ق.م.) وبدين گونه ، مصر و قورنا (سيرنائيك) در شمال آفريقا هم جزو قلمرو هخامنشي ها در آمد و شاهنشاهي پارسي ها به وسعت فوق العاده اي كه در تمام دنياي باستان بي سابقه بود، رسيد . بالاخره ، داريوش اول (معروف به كبير) كه بعد از مدت كوتاهي (521 ق.م.) با ايجاد امنيت ، احداث شبكه هاي ارتباطي ، وضع قوانين و تنظيم ترتيبات مربوط به ماليات عادلانه ، به اين دولت كه در واقع ميراث كوروش بود ، تمركز و تحرك واستحكامي قابل دوام بخشيد. معهذا ، لشكر كشيهايي كه داريوش در مرزهاي غربي و شمال شاهنشاهي كرد وبيشتر ناظر به تامين وحدت و تماميت آن بود ، در آسياي صغير و يونان با مقاومتهايي مواجه گرديد (499 ق.م.) كه حل آن از طريق نظامي، براي وي ممكن نگشت (490 ق.م.). 

پسرش ، خشايارشا هم كه بعد از او به سلطنت رسيد (486 ق.م.) در رفع اين مقاومتها (480 ق.م.) كه از عدم تفاهم بين حيات يوناني و اصول حكومت شرقي ناشي مي شد، توفيقي حاصل نكرد. حتي بعد از خشايارشا (465 ق.م.) هم . اين سوءتفاهم بين ايران با شهرهاي يونان مدتها ادامه يافت . 

معهذا جانشينان ديگر داريوش و از جمله كساني چون داريوش دوم (404 – 423 ق.م.) و اردشير دوم (358 – 404 ق.م.) كه هيچ يك ذره اي از لياقت و كارداني او را هم نداشتند، در حل سياسي اين مساله و حفظ سيادت ايران در نواحي شرقي و مديترانه ، دچار مشكلي نشدند. حتي شورش مصر بر ضد ساتراپ ايراني خود (415 ق.م) ، كه يك چند آن سرزمين را از ايران جدا كرد ، و واقعه بازگشت ده هزار چريك يوناني از ايران (401 ق.م.) كه نشانه ضعف نظامي ايران در آن ايام بود، تماميت شاهنشاهي ايران را متزلزل نكرد . به همين دليل، نظامات داريوش بزرگ و تدابير سياسي بعضي ساتراپهاي ايراني كه مشاوران پادشاهان بودند ، همچنان حافظ وحدت و تماميت قلمرو هخامنشي باقي ماند. 

اين قلمرو وسيع كه از حدود جيحون و سند تا مصر و درياي اژه را در بر مي گرفت ، در عهد داريوش شامل تقسيمات اداري منظمي بالغ بر بيست استان (هرودوت) يا بيشتر (كتيبه ها) بود كه در هر استان (خشتره = شهر) يك ساتراپ (خشترپ = خشتروپان = شهربان) به عنوان والي عهده دار امور كشوري بود . با آنكه اين والي بر تمام امور مربوط به استان نظارت فايق داشت ، فرمانده پادگان استان و نگهبان ارگ آن تحت حكم وي نبودند . به اين ترتيب ، ساتراپ با وجود اقتدار بالنسبه نا محدود ، همواره تحت نظارت پادشاه قرار داشت و فكر يا غيگري براي او ، چندان قابل اجرا به نظر نمي رسد . حكم و اراده پادشاه هم در سراسر اين استانها قانون محسوب مي شد و مطاع بود . 

اقوام تابع هم با آنكه در اديان و عقايد و رسوم خود محدوديتي نداشتند، در ضابطه تبعيت از حكم پادشاه، به حفظ وحدت و تماميت شاهنشاهي متعهد بودند . نمونه اين تعهد ، از همكاري آنان در كار بناي كاخ داريوش در شوش پيداست . لوحه هاي گلي بازمانده از آن پادشاه ، نقش صنعتگران اين اقوام و مصالح سرزمينهاي آنان را در ايجاد اين كاخ به ياد مي آورد . 

نام سرزمينهاي تابع ، در كتيبه اي متعلق به مقبره داريوش كه در نقش رستم مي باشد ، به تفصيل اين گونه آمده است : ماد ، خووج (خوزستان) پرثوه (پارت) ، هري ب و (هرات) ، باختر ، سغد ، خوارزم، زرنگ ، آراخوزيا (رخج ، افغانستان جنوبي تاقندهار) ، ثته گوش (پنجاب) ، گنداره (كابل ، پيشاور) ، هندوش (سند) ، سكاهوم وركه ر(سكاهاي ماوراي جيحون) ، سگاتيگره خود (سكاهاي تيز خود ، ماوراي سيحون) ، بابل ، آشور ، عربستان ، مودرايه (مصر) ، ارمينه (ارمن)، كته په توك (كاپادوكيه ،بخش شرقي آسياي صغير)، سپرد (سارد ، ليديه در مغرب آسياي صغير)،   يئونه (ايونيا ، يونانيان آسياي صغير)،   سكايه تردريا (سكاهاي آن سوي دريا : كريمه ، دانوب) ،   سكودر (مقدونيه)،   يئونه تك برا (يونانيان سپردار: تراكيه ، تراس)،   پوتيه (سومالي)، كوشيا (كوش  حبشه) ، مكيه (طرابلس غرب ، برقه) ، كرخا (كارتاژ ، قرطاجنه يا كاريه در آسياي صغير) .  ر
در بين اين نامها ، ظاهرا " سرزمينهاي هم بود كه ساتراپ جداگانه نداشت و به وسيله ساتراپ استان مجاور يا نزديك اداره مي شد . لوحه أي نيز در شوش به دست آمده است كه به داريوش تعلق دارد و نام كشورهاي تابع را – با اندك تفاوت – تقريبا " همانند آنچه در كتيبه نقش رستم او آمده است ياد ميكند. فهرست ديگري  را هرودوت (تواريخ 3 : 98 – 89) نقل مي كند كه بعضي اطلاعات جالب توجه را كه درباره مقدار وترتيب ماليات اين نواحي ، به دست  مي دهد . البته ، اين اطلاعات معلومات مندرج در كتيبه ها را نيز تكميل مي كند . همچنين ، تجديد نظرهايي را هم كه ظاهرا" گه گاه در تقسيمات اداري كشور مي بايد پيش آمده باشد ، ارائه مي دهد . 

در يك كتيبه مربوط به تخت جمشيد نيز كه به نظر مي رسد متعلق به مقبره يكي از پادشاهان هخامنشي و به احتمال قوي اردشير دوم (حدود 358 ق.م.) باشد ، فهرست اقوام تابع شاهنشاهي ، اين گونه آمده است : پارسي ، مادي ، خوزي ، پارتي ، هروي ، باختري ، سغدي ، خوارزمي ، اهل زرنگ ، اهل رخج ، ثته گوشي ، گندهاري ، هندي ، (اهل سند) ،سكايي هومه ورك ، سكايي تيز خود ، بابلي ، آشوري ، عرب، مصري ، ارمني ، اهل كاپادوكيه ، اهل سارد ، پوتي ، كوشي ، كرخايي . اينكه نام اقوام تابع در اين ايام كه فقط بيست و هشت سال با كشته شدن داريوش سوم و انقراض هخامنشي ها 330 (ق.م.) فاصله دارد، با آنچه در كتيبه مقبره داريوش در نقش رستم درباره سرزمينهاي تابع وي آمده است ، تقريبا" تفاوتي ندارد ، نشان مي دهد كه هخامنشي ها تا پايان دوران فرمانروايي وحدت و تماميت قلمرو خود را حفظ كرده اند . حتي ، قراين حاكي از آن است كه در پايان عهد اردشير سوم (338 ق.م.) چند سالي قبل از سقوطشاهنشاهي پارس ، دولت هخامنشي به مراتب قوي تر ، منسجم تر و منظم تر از پايان عهد خشايارشا بوده است . 

شكست داريوش سوم (330 – 336 ق.م.) از اسكندر هم – غير از مهارت جنگي فاتح مقدوني – جدايي قسمتي از سپاه که خود را يوناني مي دانستند از سپاه داريوش سوم که منجر به شکست او و  سقوط امپراطوري هخامنشي شد.  

مدت دوام شاهنشاهي هخامنشي ، دويست و سي سال بود. فرمانروايي آنان در قلمرو شاهنشاهي – به خصوص در اوايل عهد – موجب توسعه فلاحت ، تامين تجارت و حتي تشويق تحقيقات علمي و جغرافيايي نيز بوده است . مباني اخلاقي اين شاهنشاهي نيز به خصوص در عهد كساني مانند كوروش کبیر و داريوش بزرگ متضمن احترام به عقايد اقوام  تابع و حمايت از ضعفا در مقابل اقويا بوده است ، از لحاظ تاريخي جالب توجه است . بيانيه معروف كوروش در هنگام فتح بابل را ، محققان يك نمونه ازمباني حقوق بشر در عهد باستان تلقي كرده اند . که امروزه بر سر در سازمان ملل، بعنوان کتيبه حقوق بشر نصب شده است. 

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

پنجشنبه 1386/01/09

اين قلعه که معروفترين قلعه ايران به شمار می رود برفراز كوهي است كه اطراف آن را پرتگاه‌هاي عظيم و بريدگي‌هاي شگفت فرا گرفته است. اين كوه از نرمه گردن (ميان نرمه‌لات و گرمارود) شروع شده و به طرف مغرب ادامه پيدا كرده است. صخره‌هاي پيرامون قلعه كه رنگ سرخ و خاكستري دارند، در جهت شمال شرقي به جنوب غربي كشيده شده‌اند. پيرامون دژ از هر چهار سو پرتگاه است و تنها راه دسترسي به آن، راه بسيار باريكي است كه در جانب شمال آن قرار دارد.

 

قلعه الموت را مردم محل «قلعه حسن» مي‌نامند. اين قلعه از دو بخش غربي و شرقي تشكيل شده است. هر بخش، به دو بخش: قلعه پايين و قلعه بالا تقسيم شده است كه در اصطلاح محلي، آنها را «جورقلا» و «پيازقلا» مي‌نامند. طول قلعه حدود يک صد و بيست متر و عرض آن در نقاط مختلف بين ده تا سی و پنج متر متغير است. ديوار شرقي قلعه بالا يا قلعه بزرگ كه از سنگ و ملاط گچ ساخته شده است، كم‌تر از ساير قسمت‌ها آسيب ديده است. طول آن حدود ده متر و ارتفاع آن بين چهار تا پنج متر است. در طرف جنوب، در داخل صخره اتاقي كنده شده كه محل نگهباني بوده است. در جانب شرقي اين اتاق، ديواري به ارتفاع دو متر وجود دارد كه پي آن در سنگ كنده شده و پشت كار آن نيز از سنگ گچ بنا شده است و نماي آن از آخر مي‌باشد. در جانب شمال غربي قلعه بالا نيز دو اتاق در داخل سنگ كوه كنده‌اند. در اتاق اول، چاله آب كوچكي قرار دارد كه اگر آب آن را كاملاً تخليله بكنند، دوباره آبدار مي‌شود. احتمال مي‌دهند كه اين چاله با حوض جنوبي ارتباط داشته باشد. در پاي اين اتاق، ديوار شمالي قلعه به طول دوازده متر و پهناي يک متر قرار دارد كه از سطح قلعه پايين‌تر واقع شده است و پرتگاه مخوفي دارد. در جانب جنوب غربي اين قسمت قلعه، حوضي به طول هشت متر و عرض پنج متر در سنگ كنده‌اند كه هنوز هم بر اثر بارندگي‌هاي زمستان و بهار پر از آب مي‌شود. در كنج جنوب غربي اين حوض، درخت تاك كهن‌‌سالي كه هم‌چنان سبز و شاداب است، جلب توجه مي‌كند. اهالي محل معتقدند كه آن را «حسن صباح» كاشته است.

 

اين قسمت از قلعه، به احتمال زياد، همان محلي است كه حسن صباح مدت سی و پنج سال در آن اقامت داشته و پيروان خود را رهبري مي‌نموده است. در جانب شرقي قلعه، پاسداران قلعه و افراد خانواده‌هاي آنها ساكن بوده‌اند در حال حاضر، آثار كمي از ديوار جنوبي اين قسمت باقي مانده است. در جانب شمال اين ديواره، ده آخور براي چارپايان، در داخل سنگ كوه‌كنده شده است. گذشته از آثار ديوار جنوبي، ديوار غربي اين قسمت به ارتفاع دو متر هم چنان پابرجاست؛ ولي از ديوار شرقي اثري ديده نمي‌شود. در اين سمت، سه آب انبار كوچك در دل سنگ كنده‌اند و چند اتاق نيز در سنگ ساخته شده كه در حال حاضر ويران شده‌اند. بين دو قسمت قلعه؛ يعني قلعه بالا و پايين، ميدانگاهي قرار دارد كه بر گرداگرد آن، ديواري محوطه قلعه را به دو قسمت تقسيم كرده است. در حال حاضر، در ميان ميدان آثار فراواني به صورت توده‌هاي سنگ وخاك مشاهده مي‌شود كه بي‌شك باقي مانده بناها و ساختمان‌هاي فراواني است كه در اين محل وجود داشته و ويران گشته‌اند. به‌طور كلي بايد گفت، قلعه‌الموت كه دو قلعه بالا و پايين را در بر مي‌گيرد، به صورت بناي سترگي بر فراز صخره‌اي سنگي بنا شده و ديوارهاي چهارگانه آن به تبعيت از شكل و وضع صخره‌ها ساخته شده‌اند؛ از اين رو عرض آن به‌خصوص در قسمت‌هاي مختلف فرق مي‌كند. از برج‌هاي قلعه، سه برج گوشه‌هاي شمالي و جنوبي و شرقي هم‌چنان برپاي‌اند و برج گوشه شرقي آن سالم‌تر است. دروازه و تنها راه ورود به قلعه در انتهاي ضلع شمال شرقي قرار دارد. مدخل راه منتهي به دروازه، از پاي برج شرقي است و چند متر پايين‌تر از آن واقع شده است. در اين محل، تونلي به موازات ضلع جنوب شرقي قلعه به طول شش متر و عرض دو متر و ارتفاع دو متر در دل‌سنگ‌هاي كوه كنده شده است. با گذشتن از اين تونل، برج جنوبي قلعه و ديوار جنوب غربي آن، كه روي شيب تخته سنگ ساخته شده است، نمايان مي‌گردد. اين ديوار بر دشت وسيع گازرخان كه در جنوب قلعه قرار دارد، مشرف است؛ به نحوي كه دره الموت رود از آن ديده مي‌شود. راه ورود به قلعه با گذشتن از كنار برج شرقي و پاي ضلع جنوب شرقي، به طرف برج شمالي مي‌رود. از آنجا كه راه ورود آن در امتداد ديوار، ميان دو برج شمالي و شرقي، واقع شده است استحكامات اين قسمت، از ساير قسمت‌ها مفصل‌تر است و آثار برج‌هاي كوچك‌تري در فاصله دو برج مزبور ديده مي‌شود. ديوارهاي اطراف قلعه و برج‌ها، در همه جا، داراي يك ديوار پشت‌بندي است كه هشت متر ارتفاع دارد و به موازات ديوار اصلي بنا شده است و ضخامت آن به دو متر مي‌رسد. از آنجا كه در تمام طول سال، گروه زيادي در قلعه سكونت داشته و به آب بسيار نياز داشته‌اند؛ سازندگان قلعه با هنرمندي خاصي اقدام به ساخت آب انبارهايي كرده‌اند و به كمك آب‌روهايي كه در دل سنگ كنده‌اند، از فاصله دور، آب را بر اين آب انبارها سوار مي‌نموده‌اند.در پاي كوه‌الموت، در گوشه شمال شرقي، غار كوچكي كه از آب رو (مجرا)‌هاي قلعه بوده، ديده مي‌شود. آب قلعه از چشمه «كلدر» كه در دامنه كوه شمال قلعه قرار دارد، تأمين مي‌شده است. مصالح قسمت‌هاي مختلف قلعه، سنگ (از سنگ‌ كوه‌هاي اطراف)، ملات‌گچ، آجر، كاشي و تنپوشه سفالي است.

 

آجرهاي بنا كه مربع شكل و به ضلع بيست و يک سانتي‌متر و ضخامت پنج سانتي‌مترند، در روكار بنا به كار برده شده‌اند. در ساختمان ديوارها، براي نگهداري ديوارها و متصل كردن قسمت‌هاي جلو برج‌ها به قسمت‌هاي عقب، در داخل كار، كلاف‌هاي چوبي به‌طور افقي به كار برده‌اند. از جمله قطعات كوچك كاشي كه در ويرانه‌هاي قلعه به دست آمده، قطعه‌اي است به رنگ آبي آسماني با نقش صورت آدمي كه قسمتي از چشم و ابرو و بيني آن كاملاً واضح است. امروزه در دامنه جنوبي كوه هودكان كه در شمال كوه قلعه‌الموت واقع شده است، خرابه‌هاي بسياري ديده مي‌شود كه نشان مي‌دهد روزگاري بر جاي اين خرابه‌ها، ساختمان‌هاي بسياري وجود داشته است.

 

در حال حاضر، اهالي محل خرابه‌هاي اين محوطه را ديلمان‌ده، اغوزبن، خرازرو و زهيركلفي مي‌نامند. همچنين در سمت غرب قلعه، قبرستاني قديمي معروف به «اسبه كله چال» وجود دارد كه در بالاي تپه مجاور آن، بقاياي چند كوره آجرپزي نمايان است. در قله كوه هودكان نيز پيه‌سوزهاي سفالين كهن به دست آمده است. سال بناي قلعه‌الموت در كتاب نزهه‌القلوب حمدالله مستوفي، دويست و چهل و شش ه ـ .ق ذكر شده كه همزمان با خلافت المتوكل خليفه عباسي مي‌باشد.

 

از آنجا كه نام قلعه‌الموت و ساير قلعه‌هاي اسماعيليان با نام «حسن صباح»، پيشواي اين فرقه در ايران، ارتباط مستقيم دارد، بجا خواهد بود تا به اختصار كلياتي درباره چگونگي پيدايش فرقه اسماعيليه و آغاز فعاليت چشمگير آن به رهبري «حسن صباح» يادآوري گردد: اسماعيليه فرقه‌اي از مذهب شيعه است كه معتقدان به آن، امامت را پس از امام جعفر صادق(ع) (صد و چهل و هشت ه ـ.ق) حق پسر بزرگ او اسماعيل  ابن جعفر (صد وچهل و سه ه ـ.ق) مي‌دانند و آن را هم به اسماعيل ختم مي‌كنند؛ مگر شعبه قرامطه از اين فرقه كه امامت را منتهي به پسر او محمدبن اسماعيل مي‌شمردند. فرقه اسماعيليه كه در قرن دوم هـ.ق تأسيس شد، در طي تاريخ، به جهات متفاوت و گاه در شهرهاي مختلف، به نام‌هاي گوناگون، مانند: فاطميان، باطنيان يا باطنيه، تعليميه، فداييان، حشيشيه، سبعيه يا هفت امامي، ملاحده، و حتي قرامطه مشهور شده است؛ هرچند قرامطه عنوان خاص فرقه مجزا و مستقلي از آنهاست. بقاياي فرقه اسماعيليه هنوز در ايران (خراسان و كرمان) و افغانستان (بدخشان و شمال جلال‌آباد) و تركستان و هند و سوريه (سلميه و طرسوس) و مشرق آفريقا وجود دارند.

 

اسماعيل ابن جعفر در واقع مؤسس فرقه اسماعيليه نيست و تأسيس و تبليغ اين فرقه را به شخصي موهوم و مجهول، مشهور به «قداح» نسبت داده‌اند. ظاهراً اسماعيليه بعد از وفات امام جعفر صادق(ع) و به هرحال، در حيات اسماعيل در باب امامت اسماعيل ابن‌جعفر اصرار كرده‌اند و به سبب اعتقاد به امامت اسماعيل، به نام اسماعيليه مشهور شده‌اند. اين فرقه شيعه، كه از آنها به نام «الاسماعيليه الخاصه» تعبير شده، ظاهراً در اوايل تأسيس خود؛ يعني در قرن دوم ه ـ .ق، در مبادي و اصول با فرقه‌هاي ديگر شيعه تفاوت چنداني نداشته‌اند؛ الا اين كه اقدام امام جعفر صادق(ع) را در عزل اسماعيل از امامت و نصب پسر معصوم منصوص مقرب امامت او نمي‌شمردند و تغيير و بداء را هم در تعيين امام، روا نمي‌شناختند.

 

به هرحال، اسماعيليه در اوايل حال، چندان موقع و شهرت مهمي نداشتند، و ليكن بعدها و مخصوصاً در حدود قرن سوم هـ.ق به بعد، اين فرقه به تدريج صاحب مقالات (مقاله) خاصي شدند. يكي از اولاد اسماعيل، به نام محمدابن اسماعيل، معروف به محمد مكتوم، به حدود دماوند رفت و اعقاب او چندي در خراسان و قندهار به نشر دعوت خويش پرداختند و عاقبت به هند رفتند. پسر ديگر اسماعيل به نام علي، به شام و مغرب رفت و در آنجا به تبليغ دعوت اهتمام نمود. باري، اعقاب اسماعيل كه ائمه مستور بودند، از پايگاه‌هاي خويش داعيان به اطراف گسيل مي‌كردند و طريقه اسماعيليه را ترويج مي‌نمودند. در حدود سال دويست و نود و هفت ه ـ .ق عبيدالله ابن محمد نامي ملقب به مهدي، كه خود را از اولاد فاطمه زهرا و از اعقاب محمد بن اسماعيل بن‌ جعفر مي‌دانست، در شمال آفريقا به دعوي خلافت برخاست و به ترويج مبادي اسماعيليه پرداخت. اعقاب او نيز هم‌چنان در اين امر اهتمام تمام به جاي آوردند و دستگاه تبليغاتي مرتبي را براي جلب عامه به وجود آوردند. مخصوصاً هشتمين خليفه مصر، به نام مستنصر، برضد خليفه قائم عباسي به تحريك پرداخت و به وسيله يكي از پيروان خويش، به نام ارسلان بساسيري، او را از بعداد براند- اما ظهور طغرل بيگ و ورود او به بغداد، خلافت عباسيان را نجات داد. معهذا، دعاة و مبلغان فاطميان در شهرهاي ايران و عراق به نشر و ترويج طريقه اسماعيليه اهتمام كردند. كار تبليغ چندان بالا گرفت كه در عهد سامانيان در ماوراءالنهر و خراسان نيز پيشرفت‌هايي نموده بودند و بعضي از اميران ساماني مانند ابوعلي سيمجور و اميرك طوسي به اين مذهب تمايل يافته بودند. در عهد غزنويان نيز- با وجود آنكه محمود غزنوي و پسرش مسعود غزنوي در دفع و تعقب اسماعيليان اهتمام داشتند و قتل تاهرتي، فرستاده خليفه فاطمي، به وسيله محمود و قتل حسنك وزير به دست مسعود نمونه آن است- افراد فرقه در بعضي شهرها به نشر دعوت اسماعيليه پرداختند.

 

در اصفهان، عبدالملك عطاش و پسرش ابن عطاش به نشر دعوت اشتغال جستند. عاقبت با ظهور حسن صباح دعوت «جديده» اسماعيليه‌ در ايران نيز رواج و انتشار تمام يافت. اسماعيليه ايران به اسماعيليه جديد يا شيعه نزاريه معروف‌اند و علت آن است كه خليفه مستنصر ابتدا پسر بزرگ خود نزار را به امامت برگزيد و بعد او را عزل كرد و پسر ديگرش مستعلي را امام كرد. بعد از مستنصر، بين نزار و مستعلي رقابت درگرفت و اسماعيليه عراق و ايران، برخلاف اسماعيليه شام و مصر و آفريقا، كه امامت مستعلي را قبول كردند، هم‌چنان به امامت نزار قائل شدند. بعد از كشته شدن نزار، شيعه او نواده‌اش را پنهاني به الموت بردند و پروردند و به وسيله حسن صباح به نشر آن دعوت پرداختند و دولت خداوندان الموت يا كياهاي الموت را تشكيل دادند. فداييان آنها در خراسان و عراق وحشت و اضطراب سخت در ميان مسلمين به وجود آوردند و حتي يك بار سنجر را و يك دفعه صلاح‌الدين ايوبي و هم‌چنين يك بار امام فخر رازي را تهديد كردند و خليفه مسترشد و خواجه نظام‌الملك طوسي وزير و هم ظاهراً قزل‌ارسلان (اتابك آذربايجان) را به قتل رساندند و در جنگ‌هاي صليبي، بعضي از اميران  مسيحي را هلاك كردند.

 

بعد از سقوط الموت به دست هلاكو خان در سال 654 ه ـ‌‌. ق  با وجود تصريح جويني در تاريخ جهانگشاي به قلع و استيصال ركن‌الدين خورشاه و اولاد او- ائمه اسماعيليه جديد به طور مستتر و متواري در آذربايجان و عراق و فارس هم‌چنان فعاليت كردند. اين فرقه، تا ظهور آقاخان محلاتي، مطابق يكي از روايات خودشان هجده تن امام داشته است كه فهرست نام و تواريخ و سنين آنها در كتاب‌هاي اسماعيليه آمده است. اين ائمه  تا عهد آقا خان مستور بوده‌اند و بين آنها و اتباع‌شان بيشتر رابطه مريدي و مرادي بوده است، و مع‌هذا از زحمت رقبا و مدعيان نيز آسوده نبوده‌اند. بعضي از مسلمين به سبب عداوت و نفرتي كه نسبت به اسماعيليه داشته‌اند، آنها را با زنديقان و خرم‌دينان و سپيدجامگان و سرخ‌علمان يكي شمرده‌اند و عده‌اي هم به جهت رضاي خلفاي عباسي، آنها را كافر و فاسق و اباحي و مجوسي و ثنوي خوانده‌اند و نه فقط علماي اهل سنت در طعن باطنيه اسماعيليه افراز، و در نسب فاطميان طغي كرده‌اند، بلكه شيعه نيز با وجود سكوت سيد رضي از طعن به آنها، غالباً در اين باب نسبت آنها را مجهول شناخته‌اند.

 

در هر حال، اسماعيليه در نزد عامه مسلمين منفور و مطعون بوده‌اند؛ در صورتي كه آن گونه كه از آثار و اخبار خودشان برمي‌آيد، دستگاه آنها لااقل بدان حد كه دشمنان‌شان تصوير كرده‌اند، زشت و منفور نبوده است. عقايد و آراء آنها، كه از آثار ناصرخسرو و ابويعقوب سجستاني و حميدالدين كرماني و ابو حاتم رازي و مؤيد شيرازي برمي‌آيد، حكايت از تمسك‌ آنها به محبت اهل بيت(ع) و توجه آنها به زهد و پارسايي دارد و مطالعه آثار آنها به خوبي نشان مي‌دهد كه برخلاف تهمت‌هاي عامه، اسماعيليه به هيچ وجه در باب توحيد و نبوت و قرآن، اهل ترديد و شك نبوده‌اند.  در آثار اسماعيليه جديد، علي‌الخصوص در ايران و هند، نفوذ تصوف هم قابل ملاحظه است. درباره ضرورت شناخت امام و لزوم تبعيت محض از او نيز عقايد مخصوص دارند و خلفاي فاطمي را امام مي‌دانند و مراتب چهارگانه براي مدارج سير اهل باطن قائل‌اند، كه نزد فاطميان به ترتيب عبارت‌اند از: مستجيب، مأذون، داعي، حجت. بعد از مرتبه حجت، مقام امام است و سپس مقام اساسي و بعد از آن مقام ناطق است، كه جمعاً هفت درجه مي‌شود. اين مدارج و عناوين آنها در نزد نزاريه و پيروان حسن صباح، التبه با آنچه ذكر شد، تفاوت دارد.

 

نوشته شده توسط sina در با موضوع: | لینک ثابت |

دریغ است ایران که ویران شود